Portal of love
Portal of love
Pt 14
=حالا واقعا میخای پادشاه رو بکشی؟
+آره. چی باعث شده فک کنس نظرم عوض شده؟
=اخه با پسرش خابیدی و همو دوست دارین.
+آره. ولی آیا اون پسر واقعیشه؟ یجوری میکشمش که یونگی نفهمه.(نگاه شیطنت آمیز)
خلاصه. روز به روز میگذشت و یونگی بیشتر عاشق جیمین میشد و تقریبا هرشب باهاش میخابید. جیمین هم نقشه هاشو میکشید و تهیونگ هم همراهی اش میکرد. شب بود. جیمین و تهیونگ نشسته بودن تو اتاق تهیونگ و نقشه میکشیدن. خلاصه ی نقشه اشون رو بخام بگم اسن بود که قرار شد تهیونگ یونگی رو برای دو روز ببره بیرون از قصر و جیمین هم پادشاه رو بکشه.
چند روز بعد.
_بیبی قشنگم برمیگردم باشه؟ منتظرم باش.
+باشه ددی یونگی. ولی باید برام جبران کنیا! 😈
_هه هه هه باشه بیبی شیطون من. خداحافظ
+بای.
جیمین از یونگی خداحافظی کرد و با لبخند شیطانی برگشت به قصر. شب شد. جیمین لباس پوشیده ای پوشید. ماسکش رو زد و چشماش رو هم پوشید و رفت سمت اتاق پادشاه. طبق نقشه های جیمین تموم نگهبان ها نبودن. در اتاقو باز کرد و رفت داخل. پادشاه داشت حمام میکرد. جیمین از پشت افتاد روش و حلقشو گرفت.
+من همونم که مامان و باباش رو کشتی. شناختی؟
i am not demon. Im angle.
"اهق اهق.(سرفه) متاسفم. نکن. نکن
+دیگه دیره. متاسفم. پسرتو خوشبخت میکنم.
و تمام. با قدرتش نابودش کرد و پودرش کرد. دوش سیار رو برداشت و پودر ها رو شست و حمومو تمیز کرد و رفت بیرون. رفت سمت میز و با دست خط پادشاه نوشته ای نوشت و گفت به سفر طولانی رفته و حکومت رو میده به پسرش. نوشته رو گذاشت رو میز و رفت بیرون.
+مامان.... بابا... انتقامتونو گرفتم. حالا بهتره بقیه زندگیمو بکنم.
شروع کرد به اشک ریختن. رفت داخل اتاق شاهزاده چون دیگه اونجا میخابید. رفت داخل حموم و لخت شد. نشست داخل وان و دوش رو باز کرد. تا صبح همونجا بود و گریه میکرد.صبح شد. بلند شد و خودشو شست و خشک کرد و رفت بیرون. بعد پوشیدن لباسش یه میز عاشقانه داخل بالکن چید. بعد تموم شدن کارش......
ادامه دارد.......
Pt 14
=حالا واقعا میخای پادشاه رو بکشی؟
+آره. چی باعث شده فک کنس نظرم عوض شده؟
=اخه با پسرش خابیدی و همو دوست دارین.
+آره. ولی آیا اون پسر واقعیشه؟ یجوری میکشمش که یونگی نفهمه.(نگاه شیطنت آمیز)
خلاصه. روز به روز میگذشت و یونگی بیشتر عاشق جیمین میشد و تقریبا هرشب باهاش میخابید. جیمین هم نقشه هاشو میکشید و تهیونگ هم همراهی اش میکرد. شب بود. جیمین و تهیونگ نشسته بودن تو اتاق تهیونگ و نقشه میکشیدن. خلاصه ی نقشه اشون رو بخام بگم اسن بود که قرار شد تهیونگ یونگی رو برای دو روز ببره بیرون از قصر و جیمین هم پادشاه رو بکشه.
چند روز بعد.
_بیبی قشنگم برمیگردم باشه؟ منتظرم باش.
+باشه ددی یونگی. ولی باید برام جبران کنیا! 😈
_هه هه هه باشه بیبی شیطون من. خداحافظ
+بای.
جیمین از یونگی خداحافظی کرد و با لبخند شیطانی برگشت به قصر. شب شد. جیمین لباس پوشیده ای پوشید. ماسکش رو زد و چشماش رو هم پوشید و رفت سمت اتاق پادشاه. طبق نقشه های جیمین تموم نگهبان ها نبودن. در اتاقو باز کرد و رفت داخل. پادشاه داشت حمام میکرد. جیمین از پشت افتاد روش و حلقشو گرفت.
+من همونم که مامان و باباش رو کشتی. شناختی؟
i am not demon. Im angle.
"اهق اهق.(سرفه) متاسفم. نکن. نکن
+دیگه دیره. متاسفم. پسرتو خوشبخت میکنم.
و تمام. با قدرتش نابودش کرد و پودرش کرد. دوش سیار رو برداشت و پودر ها رو شست و حمومو تمیز کرد و رفت بیرون. رفت سمت میز و با دست خط پادشاه نوشته ای نوشت و گفت به سفر طولانی رفته و حکومت رو میده به پسرش. نوشته رو گذاشت رو میز و رفت بیرون.
+مامان.... بابا... انتقامتونو گرفتم. حالا بهتره بقیه زندگیمو بکنم.
شروع کرد به اشک ریختن. رفت داخل اتاق شاهزاده چون دیگه اونجا میخابید. رفت داخل حموم و لخت شد. نشست داخل وان و دوش رو باز کرد. تا صبح همونجا بود و گریه میکرد.صبح شد. بلند شد و خودشو شست و خشک کرد و رفت بیرون. بعد پوشیدن لباسش یه میز عاشقانه داخل بالکن چید. بعد تموم شدن کارش......
ادامه دارد.......
- ۳.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط