{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P5

P5
*ویو راوی*
خبرنگار: یونگی شنیدم دستت آسیب دیده ، میتونی توی مسابقه شرکت کنی؟ یونگی شنیدیم که بعد از این بازی میخوای بتزنشستگی خودتو اعلام کنی درسته؟
پسرا با متفکر به یونگی نگاه میکردن و یونگی نمیدونست چی بگه تا اینکه جونگکوک از اتوبوس پیاده شد..
کوک: بهش دست نزنید
(جونگکوک: تیر انداز حرفه ای/ خدای هدف گیری! / کاپیتان تیم بی تی اس ، زبونش خیلی تند و تیزه)
خبرنگارا هجوم بردن روی کوکی : فردا از قهرمانی تیمتون مطمعنی؟ یه چیزی بگو . شنیدیم یونگی در شرف بازنشتگیه ، ماجرا چیه؟
کوکی: حرفی نیست . بریم (دست یونگی رو کشید بردش داخل ولی همچنان آدم و خبرنگار دور و ورشون بود)
ا.ت قدش کوتاه بود و نمیتونست ببینه . روی پنجه ی پاهاش وایساد و جونگکوک رو دید . جونگکوکم که داشت اطراف رو دید میزد چشمش به ا.ت افتاد و نگاهش روی ا.ت قفل شد ولی راهشو ادامه داد و رفت‌.
(آر ام: _ ا.ت: +)
+ توهم زدم؟ جونگکوک شی از ظاهرش پیداست یکم سختگیره..
_ اره ، اونم نه یکم سختگیر! خب اگه به به تیممون بیای تنها امیدمون تویی، با تو خشن بر خورد نمیکنه . بیا بریم . تو خودت میتونی اول بری خرید
+ اوهوم ... من رفتم بای
_ بای . مراقب خودت باش
(پرش مکانی به فروشگاه)
داشتی خرید میکردی که یادت افتاد باید یه گالن آب بخری برای همین رفتی سمت قفسه ی اب ها..
فقط یدونه گالن آب توی قفسه ها مونده بود و وسایل توی سبد زیاد بودن برای همین به ذهنت رسید که اون یه بسته رو قایم کنی و بعدا بیای برش داری . چشمت به قفسه ی دستمال کاغذی ها و بسته های بزرگ دستمال توالت افتاد . روی پنجه ی پاهات وایسادی و جعبه های طبقه ی بالا رو کنار زدی . با تلاش فراوان گالن آب رو توی بالاترین طبقه ی قفسه و پشت دوتا جعبه که کنار هم بودن گزاشتی و کاملا خیالت از دزدیده شدنشون راحت بود .پس رفتی سراغ ادامه ی خریدای کوچیکت ولی حواست نبود که کوکی تمام این مدت داشت تورو میدید....

ادامه دارد ...
ادامشو حدودای ساعت بین ۵ و ۶ میزارم ❤️🙃
دیدگاه ها (۱)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

ادامه سناریو

(دلداده)زنگ زدم جونگکوک به به ثانیه نکشید که جواب داد جونگکو...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط