{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.

زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد.
مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت.

روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت:

حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی، من زر و زیور می خواهم!

مرد در خانه را باز کرد و روبه زن می گوید برو هر جا دلت می خواهد!

زن با نا باوری از خانه خارج شد، زیبا و زیبنده!

غروب به خانه آمد .

مرد خندان گفت:

خب…! شهر چه طور بود؟ رفتی؟ گشتی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد .

زن متعجب گفت:

تو از کجا می دانی؟

مرد جواب داد:

و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشید!

زن باز هم متعجب گفت :

مگر مرا تعقیب کرده بودی؟

مرد به چشمان زن نگاه کرد و گفت:

تمام عمر سعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کودکی چادر زنی را کشیدم!
دیدگاه ها (۰)

مینویسم برای تو ...🫀🖇

"قلبم" راتا قبل از اینکه برای تو بتپدگم کرده بودم!

به درد هم اگر خورديـم قشنگ است... به شانه بار هم بُرديم قشنگ...

از کتاب فارسی دبستان قدیم ﭘﯿﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮش در ﻓﻘﺮ زﯾﺎد زﻧﺪﮔﯽ...

بازی سرنوشت...P1

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹².𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.وارد عمارت که شدند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط