{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p15

p15
شب شده بود.

جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. وقتی به کوچه رسید، از دور متوجه شد چراغ‌های خانه روشن است.

در را باز کرد و وارد شد.

• مامان؟

صدای لارا از پذیرایی آمد.

مادر جنا: اومدی عزیزم؟

جنا وارد پذیرایی شد، اما همان لحظه چشمش به مردی افتاد که کنار دیوار ایستاده بود.

مردی حدوداً پنجاه‌ساله بود؛ موهایش کمی سفید شده بود و لباس کار به تن داشت. یک کیف ابزار هم کنار پایش گذاشته بود.

جنا چند لحظه به او نگاه کرد.

• مهمون داریم؟

لارا از آشپزخانه بیرون آمد.

مادر جنا: نه عزیزم، کولر مشکل پیدا کرده بود. آقا اومده درستش کنه.

مرد با لبخند کوتاهی سر تکان داد.

مرد: سلام دخترم.

• سلام...

جنا لبخند کوچکی زد، اما نگاهش هنوز روی مرد بود.

چیزی در رفتارش عجیب بود.

نه اینکه کار خاصی کرده باشد...

فقط زیادی ساکت بود.

مرد ابزارش را جمع کرد.

مرد: درست شد. دیگه مشکلی نداره.

مادر جنا: ممنونم، خیلی زحمت کشیدین.

مرد کیفش را برداشت.

مرد: خواهش می‌کنم.

وقتی از کنار جنا رد شد، برای لحظه‌ای ایستاد.

نگاهش کوتاه روی صورت جنا ماند.

بعد بدون هیچ حرفی از خانه خارج شد.

جنا تا بسته شدن در، نگاهش را از او برنداشت.

مادر جنا متوجه شد.

مادر جنا: چی شده؟

جنا آرام گفت:

• هیچی... فقط یه کم عجیب بود.

مادر جنا خندید.

مادر جنا: بیچاره فقط اومده کولر رو درست کنه.

جنا شانه بالا انداخت.

• می‌دونم.

اما چیزی در نگاه آن مرد باعث شده بود جنا نتواند به راحتی فراموشش کند.

مرد وارد کوچه شد...

چند قدم دور شد...

و درست قبل از اینکه از دید خارج شود، برای لحظه‌ای برگشت و به خانه‌ی جنا نگاه کرد.

بعد آرام به راهش ادامه داد.

جنا نمی‌دانست چرا...

اما حس می‌کرد این آخرین باری نیست که آن مرد را می‌بیند.
حمایت❤️
دیدگاه ها (۰)

p16مرد از کوچه دور شد و بعد از چند دقیقه به خیابان اصلی رسید...

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

همان روز، بعد از اتفاقات عجیب صبح، تهیونگ هنوز درگیر فکرهایش...

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

p7بعد از تماس عجیب، جنا تصمیم گرفت به خانه برگردد.تمام مسیر،...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

p25هوا تاریک شده بود.خانه‌ی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکت‌ت...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا دست پاندورا را محکم گرفت.«باید بریم.»ا...

قمار اخر

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

پارت ۸ کسی که برگشته

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️همه ساکت شدند.جنا ادامه داد:«از وقتی وارد ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهشتم | خانه‌ی قدیمیلانا، جونگکوک و آرین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط