{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی

مرا دریاب ، ای خورشید در چشم تو زندانی !

خوش آن روزی که بینم باغ خشک آرزویم را

به جادوی بهار خنده هایت می شکوفانی

بهار از رشک گل های شکر خند تو خواهد مرد

که تنها بر لب نوش تو می زیبد ، گل افشانی

شراب چشم های تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پیمانه ای از آن به چشمانم بنوشانی

یقین دارم که در وصف شکر خندت فرو مانَد

سخن ها بر لب «سعدی» ، قلم ها در کف «مانی»

نظر بازی نزیبد از تو با هر کس که می بینی

امید من! چرا قدر نگاهت را نمی دانی ؟
دیدگاه ها (۱)

ﺍﺷـﻚ ﻫﺎﻳـﻢ ،ﺩﻟﺘﻨﮕـﻲ ﻫﺎﻳـﻢ ،ﺩﻟـﺨﻮﺭﻱ ﻫﺎﻳـﻢ ﻭ ﺗـﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓـﻬﺎﻱ ﻣـﻦ...

اولین بارکه بخواهم بگویم دوستت دارمخیلی سخت استتب می کنم، عر...

هَر بوسهٔ تو.. مُعجزهٔ حَضرَتِ عِشق اَست ...!! کافَر ...

مردانه زمین خورده ام ای عشق دمت گرمرسوای جهان گشته ام ای عشق...

دلم لحظه ای درنگ میخواهد ایستادن میخواهد دمی نفس کشیدن میخوا...

پارت دوم روزها می‌گذشت و اضطراب، مثل ماری دور قلبم می‌پیچید....

فصل دومپارت ششم | شهربازی زیر نور ماهیک هفته بعد...لیانا روی...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۶

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط