نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم

نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم
ببین چه زرد مرا می جوند سبز ترینم
ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره هایی
که در یکایک شان می شد آفتاب ببینم
شکستنی شده ام اعتراف می کنم اما
ز جنس شیشه ی عمر توام مزن به زمینم
برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان
کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟!
نمی رسند به هم دست اشتیاق تو و من
که تو همیشه همانی که من همیشه همینم
دیدگاه ها (۵)

🍒🌱نشسته‌اند ملخ‌های شک به برگِ یقینمببین چه زرد مرا می‌جوند ...

دلنوشته

#ببين_چگونه_مرا_ابر_كرد_خاطره_هاييكه در يكايك شان مي شد آفتا...

برای پر زدن از تو ..،خوشا مرام عقابانکبوترانه چرا باید از تو...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی استتو مرا باز رساندی به یقینم...

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم ...

.‍ دل خوشم با غزلی تازه همینم‌کافیستتو مرا باز رساندی به یقی...

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست تو مرا باز رساندی به یقینم ...

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ستتو مرا باز رساندی به یقین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط