دخترباغبان
#دختر_باغبان 🌱
#پارت_24
+یه دونه نارنگی برداشتم واز آشپز خونه زدم بیرون.
$ا/ت وایستا
+نمیخوام
داشتم با نارنگی تودستم میدویدم جیمین هم دونبالم بود و در تلاش بود که نارنگیو ازم بگیره.
به سالن رسیدم همه جا خیس بود در خروجی باز بود.
به سمت در خروجی دوییدم خواستم برم بیرون که به جسم سختی برخورد کردم و به عقب پرت شدم.
ــ شما دوتا چتونه
+با استرس نارنگی رو پشتم گرفتم و گفتم:
مگه تو نرفته بودی سرکار؟
ــ رفتم کاری داشتم برگشتم.
+نیم نگاهی به جیمین انداختم اونم انگار استرس داشت.
ــ خب نگفتین داشتین چیکار میکردین؟
+ما ما داشتیم بازی میکردیم.
مگه نه جیمین
$بازی آره آره داشتیم بازی میکردیم
ــ بازی؟
دوتاشون:آره بازی
ــ خب اون چیه پشتت قایم کردی.
+از پشتم دادمش جیمین و جیمین پشتش قایمش کرد.
دستامو آوردم بیرون و گفتم هیچی پشتم نیست.
خواست پشت جیمینو نگاه کنه که جیمین دوباره نارنگیو داد به من.
ــ شما دارین یه چیو از من قایم میکنین.
+تا خواستم چیزی بگم دستمو گرفت و آورد بالا.
منم ترسیده سرمو پایین انداختم.
ــ بدون اجازه من به اموالم دست زدین.
+انتظار داشتم عصبانی بشه اما دستمو همونطور بالا گرفت.
ــ حرکت کن.
+دستمو گرفته بود بالا و منو به سمت آشپزخونه برد دریخچالو باز کرد.
ــ بذارش توش
+چشم
بعدش روی صندلی نشست ولب زد:
ــ قانون اول چی بود؟
+نباید شیطونی کنم.
ــ خب خوبه خودتم میدونی.
ادامه دارد...........🌱
#پارت_24
+یه دونه نارنگی برداشتم واز آشپز خونه زدم بیرون.
$ا/ت وایستا
+نمیخوام
داشتم با نارنگی تودستم میدویدم جیمین هم دونبالم بود و در تلاش بود که نارنگیو ازم بگیره.
به سالن رسیدم همه جا خیس بود در خروجی باز بود.
به سمت در خروجی دوییدم خواستم برم بیرون که به جسم سختی برخورد کردم و به عقب پرت شدم.
ــ شما دوتا چتونه
+با استرس نارنگی رو پشتم گرفتم و گفتم:
مگه تو نرفته بودی سرکار؟
ــ رفتم کاری داشتم برگشتم.
+نیم نگاهی به جیمین انداختم اونم انگار استرس داشت.
ــ خب نگفتین داشتین چیکار میکردین؟
+ما ما داشتیم بازی میکردیم.
مگه نه جیمین
$بازی آره آره داشتیم بازی میکردیم
ــ بازی؟
دوتاشون:آره بازی
ــ خب اون چیه پشتت قایم کردی.
+از پشتم دادمش جیمین و جیمین پشتش قایمش کرد.
دستامو آوردم بیرون و گفتم هیچی پشتم نیست.
خواست پشت جیمینو نگاه کنه که جیمین دوباره نارنگیو داد به من.
ــ شما دارین یه چیو از من قایم میکنین.
+تا خواستم چیزی بگم دستمو گرفت و آورد بالا.
منم ترسیده سرمو پایین انداختم.
ــ بدون اجازه من به اموالم دست زدین.
+انتظار داشتم عصبانی بشه اما دستمو همونطور بالا گرفت.
ــ حرکت کن.
+دستمو گرفته بود بالا و منو به سمت آشپزخونه برد دریخچالو باز کرد.
ــ بذارش توش
+چشم
بعدش روی صندلی نشست ولب زد:
ــ قانون اول چی بود؟
+نباید شیطونی کنم.
ــ خب خوبه خودتم میدونی.
ادامه دارد...........🌱
- ۳.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط