{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹ (اخر)

پارت ۹ (اخر)
بعد از گذشت حدود چند ساعت که یعنی عصر ویلیام با کمر درد و گردن درد بخاطر صدای زنگ موبایلش بیدار شد.از بغل اِستار در اومد و تلفنش رو جواب داد.خیلی اروم حرف میزد که مبادا اِستار بشنوه و بیدار شه.مکالمه ی ویلیام و وکلیش اقای بروک شروع شد
-سلام اقای بروک
-سلام ویلیام برات یه خبر خوب دارم.تبرعه شدی
-چی؟!تبرعه؟!یعنی الان متجاوز نیستم؟ثابت شده که شایعه بوده؟
-اروم پسر نفس بکش.اره همه پی ثابت شده و گلپسر ماهم تبرعه شده
-بروک امیدوارم مسیح زندگیتو روشن کنه ازت ممنونم
-خواهش میکنم پسر
و بعد تلفن رو قطع کرد.ویلیام‌ دیگه تصمیمشو گرفته بود.اون نمیخواست با ازدواج با اِستار بهش اسیبی بزنه پس سوگند اش شکسته نمیشد.تصمیم گرفت اول اِستار رو بزاره تو اتاقش تا مثل اون کمر درد و گردن درد نگیره و بعد بره حلقه و گل بگیره و همینکار رو هم کرد.رفت و قشنگترین حلقه که یه الماس قلبی صورتی روش داشت به همراه یه دسته گل رز صورتی خرید و به همراه کلی خوراکی.رفت خونه و دید که اِستار تو اشپز خونه اس و داره دنبال خوراکی هاش میگرده و خیلی کیوت اخم کرده.با صدای بلند جوری که متوجه ی حضورش بشه گفت
-من اومدم
و اِستار برگشت و با دیدن و خوراکی های توی دستش و گل رز خوشحال شد ولی فکر کرد که شاید برای اون نیست پس لبخندش محو شد و پرسید:
-اینا برای کیه؟
-برای کسی که رو به رومه
-یعنی برای من؟
-درسته
-و اون حلقه چی؟
-اون هم برای شماست
-به چه مناسبت؟
-ازدواج
-چی؟!ازدواج؟!
-بله درست شنیدی ازدواج.حالا قبول میکنی؟
-با کمال میل اقای بلک‌وود
و اینگونه داستان ما به پایان رسید...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸اِستار که حالا اروم تر شده بود و با دستاش سرشو گرفته ب...

پارت ۷روز ها شب میشد و شب ها روز.زندگیشون خوب میگذشت تا اینک...

سال "۱9۲۰"فرانسه"ماهزاد قول میدم برمیگردم...ولی.... دلدارِمن...

سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط