پارت ۷
پارت ۷
روز ها شب میشد و شب ها روز.زندگیشون خوب میگذشت تا اینکه اِستار موقع برگشت از مدرسه اتفاقی حرف چند تا از همکلاسی هاش رو شنید که میگفتن:
-ویلیام بلکوود رو دیدی چیکار کرده؟
+نه چیکار کرده؟
×با یکی از منشی های شرکتش به زور ریخته رو هم.دختره هم رفته شکایت کرده خبرش همه جا پیچیده
و هردوی اون دخترا باهم هین کشیدن.اِستار که این حرف هارو شنیده بود احساس کرد دوباره قلبش بعد از مدت ها بهم ریخته و درد میکنه.به سرعت مستقیم رفت خونه که وسایلش رو جمع کنه و بره هرجایی به غیر از اونجا.به سرعت رفت و با ویلیام بهم ریخته رو مبل رو به رو شد.بدون نگاه کردن و گفتن چیزی رفت به طبقه ی بالا.ویلیام چون میدونست که اوازه اش همه جا پیچیده و قطعا هم به گوش اِستار رسیده از همون طبقه ی پایین جوری که اِستار بشنوه گفت:
-هرچیزی که دربارم شنیدی دروغ بوده
جوابی از اِستار نگرفت.دوباره گفت
-همش شایعه بوده و من کاری نکردم
باز هم جوابی نگرفت تا وقتی که اِستار با چمدون کوچیکی از پله ها اومد پایین.ویلیام که این رو دیده بود به سرعت بلند شد و رفت جلوش و با نگرانی گفت
-کجا میخوای بری اِستار؟
-برو کنار اقای بلکوود
با درموندگی گفت
-اِستار اینجوری نگو چرا فقط به حرفام گوش نمیدی
اِستار دیگه تحمل نکرد و کنارش زد خواست در رو باز کنه که دید در قفله.با اعصبانیت گفت
-این در لعنتیو باز کن ویلیام
-فقط به حرفام گوش خواهش میکنم
اِستار دیگه تحمل نکرد و با صدای بلند گفت
-چیو گوش کنم اینکه به یه زن تجاوز کردی؟اینو گوش بدم که اسمت همه جا به عنوان یه عوضیِ متجاوز پیچیده یا اینو گوش بدم که نفر بعدی خودم...
میخواست ادامه ی حرفش رو بزنه که درد سینه اش شدید شد و افتاد رو زانوهاش.ویلیام خواست بره سمتش که اِستار داد زد و گفت
-نزدیکم نمیای
-اِستار حالت خوب نیست لطفا لجبازی نکن
استار کمی با خودش فکر کرد و دید که ویلیام داره التماسش میکنه که جون اون رو نجات بده.پس عیب نداشت بهش یه فرصت بده پس خیلی اروم گفت
-قرصام تو چمدونه
و ویلیام با عجله رفت سمت چمدونِ اِستار و قوطی قرصش رو پیدا کرد و با لیوان ابی داد دستش.میخواست بلندش کنه که با یاداوری حرف اِستار که بهش گفته بود بهش دست نزنه دست نزد و فقط یک حاله ی محافظتی با دستاش درست کرد و همراهیش کرد روی مبل بشینه و خودش هم رو به روش نشست.
[شرط داریم و میخوام برسونید
لایک ۱۰ تا
کامنت ۱۰ تا
اصلا زیاد نیست چون نزدیک ۴۰ نفریم]
روز ها شب میشد و شب ها روز.زندگیشون خوب میگذشت تا اینکه اِستار موقع برگشت از مدرسه اتفاقی حرف چند تا از همکلاسی هاش رو شنید که میگفتن:
-ویلیام بلکوود رو دیدی چیکار کرده؟
+نه چیکار کرده؟
×با یکی از منشی های شرکتش به زور ریخته رو هم.دختره هم رفته شکایت کرده خبرش همه جا پیچیده
و هردوی اون دخترا باهم هین کشیدن.اِستار که این حرف هارو شنیده بود احساس کرد دوباره قلبش بعد از مدت ها بهم ریخته و درد میکنه.به سرعت مستقیم رفت خونه که وسایلش رو جمع کنه و بره هرجایی به غیر از اونجا.به سرعت رفت و با ویلیام بهم ریخته رو مبل رو به رو شد.بدون نگاه کردن و گفتن چیزی رفت به طبقه ی بالا.ویلیام چون میدونست که اوازه اش همه جا پیچیده و قطعا هم به گوش اِستار رسیده از همون طبقه ی پایین جوری که اِستار بشنوه گفت:
-هرچیزی که دربارم شنیدی دروغ بوده
جوابی از اِستار نگرفت.دوباره گفت
-همش شایعه بوده و من کاری نکردم
باز هم جوابی نگرفت تا وقتی که اِستار با چمدون کوچیکی از پله ها اومد پایین.ویلیام که این رو دیده بود به سرعت بلند شد و رفت جلوش و با نگرانی گفت
-کجا میخوای بری اِستار؟
-برو کنار اقای بلکوود
با درموندگی گفت
-اِستار اینجوری نگو چرا فقط به حرفام گوش نمیدی
اِستار دیگه تحمل نکرد و کنارش زد خواست در رو باز کنه که دید در قفله.با اعصبانیت گفت
-این در لعنتیو باز کن ویلیام
-فقط به حرفام گوش خواهش میکنم
اِستار دیگه تحمل نکرد و با صدای بلند گفت
-چیو گوش کنم اینکه به یه زن تجاوز کردی؟اینو گوش بدم که اسمت همه جا به عنوان یه عوضیِ متجاوز پیچیده یا اینو گوش بدم که نفر بعدی خودم...
میخواست ادامه ی حرفش رو بزنه که درد سینه اش شدید شد و افتاد رو زانوهاش.ویلیام خواست بره سمتش که اِستار داد زد و گفت
-نزدیکم نمیای
-اِستار حالت خوب نیست لطفا لجبازی نکن
استار کمی با خودش فکر کرد و دید که ویلیام داره التماسش میکنه که جون اون رو نجات بده.پس عیب نداشت بهش یه فرصت بده پس خیلی اروم گفت
-قرصام تو چمدونه
و ویلیام با عجله رفت سمت چمدونِ اِستار و قوطی قرصش رو پیدا کرد و با لیوان ابی داد دستش.میخواست بلندش کنه که با یاداوری حرف اِستار که بهش گفته بود بهش دست نزنه دست نزد و فقط یک حاله ی محافظتی با دستاش درست کرد و همراهیش کرد روی مبل بشینه و خودش هم رو به روش نشست.
[شرط داریم و میخوام برسونید
لایک ۱۰ تا
کامنت ۱۰ تا
اصلا زیاد نیست چون نزدیک ۴۰ نفریم]
- ۵۵
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط