{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸

پارت ۸
اِستار که حالا اروم تر شده بود و با دستاش سرشو گرفته بود یکدفعه سر بلند کرد و خیلی محکم و قاطع گفت
-میگی یا برم؟
ویلیام ترسیده گفت:
-میگم میگم
و بعد با صدایی اروم که غمش رو نشون میداد لب زد:
-ببین من خب درسته تو اون شرکت بزرگ و مشهور رئیسم.و اون منشی هم باید بگم که یه اقا بوده نه خانم.اون به من پیشنهاد همخوابی داد و منم گفتم گی نیستم.اونم برای جبران شایعه سازی کرد که من یه منشی خانم رو به فا*ک دادم تا از من انتقام بگیره.الانم هم من و هم وکیلام همش در تلاشیم که ثابت کنیم که من مقصر نیستم.
اِستار که تمام این مدت با شنیدن ای حرفا بغض کرده بود و تو چشماش حاله ی از اشک بود گذشتت قطرات مزاحم اشک یکی یکی خیلی بی صدا پایین بریزن و بعد رفت نشست رو مبلی که رو به روش بود،درست کنار ویلیام و بغلش کرد.ویلیام عین پسر بچه ای از این شایعه و از اینکه دختر کوجولوشو ناراحت کرده بود خیلی غمگین بود.در حدی که زد زیر گریه و هق هق هاش رو تو بغلش دخترک مخفی و خالی کرد.بعد از گذشت چند دقیقه هردو تو بغل هم با چشمای خیس خوابشون برد و همونجا رو مبل پهن شدن.اِستار ویلیام ۲۸ ساله رو مثل یه پسر بچه بغل گرفته بود و سرشو رو سینش گذاشته بود و ویلیام هم از ناحیه ی کمر بغلش کرده بود و خیلی شکننده و ناناز خوابیده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹ (اخر)بعد از گذشت حدود چند ساعت که یعنی عصر ویلیام با ...

پارت ۷روز ها شب میشد و شب ها روز.زندگیشون خوب میگذشت تا اینک...

پارت ۶رسیدن به ویلای‌مارک و ماشین رو توی حیاط پارک کردن.اول ...

مجنون سرخ چشم پارت ۳۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط