دستاشو مشت کرده بود............
دستاشو مشت کرده بود............
پرسيدم توي مشتت چيه............؟
گفت:خودت نگاه کن...........
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...............
توي دستاش چيزي نبود............!
گفتم چيزي نيست که..............
دستامو که توي دستاش بود فشرد....................
گفت:نبود ولي حالا هست...............
دستام گرم شد.....................
و او لبخند زد.......................♥♥♥
پرسيدم توي مشتت چيه............؟
گفت:خودت نگاه کن...........
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم...............
توي دستاش چيزي نبود............!
گفتم چيزي نيست که..............
دستامو که توي دستاش بود فشرد....................
گفت:نبود ولي حالا هست...............
دستام گرم شد.....................
و او لبخند زد.......................♥♥♥
- ۳۸۷
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط