ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟚 | یادداشت 📖
ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟚 | یادداشت 📖
آرین چند ثانیه فقط به کاغذ خیره مونده بود.
بعد دوباره نگاهش رو بالا آورد و به جونگکوک نگاه کرد.
ـ این یعنی چی؟
جونگکوک جواب نداد.
ـ جونگکوک؟
ـ نمیدونم.
آرین کاغذ رو جلوی صورتش گرفت.
ـ اسم تو اینجاست!
جونگکوک:
ـ خودم میبینم.
ـ پس چرا اینقدر آرومی؟!
ـ چون اگه قرار بود از یه تیکه کاغذ بترسم، تا الان از دانشگاه انصراف داده بودم.
آرین با حرص کاغذ رو روی میز گذاشت.
ـ من شوخی ندارم.
جونگکوک این بار جدیتر شد.
کاغذ رو برداشت و پشت و رویش رو نگاه کرد.
ـ خطش رو میشناسی؟
آرین سرش رو تکون داد.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد پرسید:
ـ کسی میدونه تو این کتاب رو رزرو کردی؟
آرین:
ـ نه... فکر نکنم.
جونگکوک:
ـ «فکر نکنم» یعنی چی؟
ـ یعنی به کسی نگفتم.
جونگکوک دوباره به نوشته نگاه کرد.
ـ پس چطور اسم تو رو میدونسته؟
آرین چیزی نگفت.
فضای کتابخونه برای چند لحظه کاملاً ساکت شد.
---
ᴠɪᴇᴡ | آرین
از وقتی کاغذ رو دیده بودم، یه حس عجیبی داشتم.
نه از خود نوشته...
از اینکه چرا اسم جونگکوک هم روی اون بود.
اصلاً چه کسی میخواست چیزی رو از جونگکوک مخفی کنه؟
و مهمتر از اون...
چرا باید اون شخص میدونست من قراره این کتاب رو بردارم؟
به جونگکوک نگاه کردم.
ـ تو قبلاً این کتاب رو دیدی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آرین...
ـ خب شاید یادت نیست.
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
ـ گفتم ندیدمش.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد کاغذ رو دوباره برداشتم.
ـ من میخوام بفهمم اینو کی نوشته.
جونگکوک:
ـ منم.
ـ پس کتاب رو میبرم.
جونگکوک:
ـ نه.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز تمومش نکردم.
ـ تو همین الان گفتی میخوای کمک کنی بفهمیم کی نوشته!
ـ گفتم کمک میکنم. نگفتم کتاب رو بهت میدم.
ـ جونگکوک! 😐
خندید.
ـ فردا.
ـ چی فردا؟
ـ فردا کتاب رو بهت میدم.
ـ من امروز لازم دارمش!
ـ پس فردا صبح بیا.
ـ چرا؟
جونگکوک کتاب رو بست.
ـ چون من تا فردا تمومش میکنم.
با حرص گفتم:
ـ تو عمداً داری منو اذیت میکنی.
جونگکوک لبخند زد.
ـ شاید.
---
𝟭 𝗱𝗮𝘆 𝗹𝗮𝘁𝗲𝗿...
روز بعد، آرین از صبح منتظر بود.
بعد از کلاس مستقیم رفت کتابخونه.
جونگکوک هنوز نیومده بود.
پنج دقیقه...
ده دقیقه...
بیست دقیقه...
آرین بالاخره پیام داد.
آرین:
«کجایی؟»
جوابی نیومد.
پنج دقیقه بعد دوباره پیام داد.
آرین:
«گفتی امروز کتابو میدی.»
باز هم هیچ جوابی.
آرین با کلافگی گوشی رو کنار گذاشت.
همون لحظه در کتابخونه باز شد.
اما جونگکوک نبود.
یکی از دانشجوها وارد شد و مستقیم به سمت آرین اومد.
ـ تو آرینی؟
آرین با تعجب گفت:
ـ بله؟
پسر یک کتاب رو جلویش گذاشت.
ـ اینو گفتن بهت بدم.
آرین به کتاب نگاه کرد.
همون کتاب بود.
با دستهای لرزون برداشتش.
ـ کی گفته بیارید؟
پسر شونه بالا انداخت.
ـ نمیدونم.
آرین کتاب رو باز کرد.
کاغذ دیروز هنوز داخلش بود.
اما این بار...
یک جملهی جدید زیر نوشتهی قبلی اضافه شده بود.
آرین با صدای آهسته خوند:
«اگر میخواهی بفهمی چرا جونگکوک اسمش را در این کتاب گذاشته، امشب ساعت ۱۰، جلوی درِ قدیمی دانشگاه بیا.»
آرین چند لحظه مات موند.
بعد سریع گوشیاش رو برداشت و به جونگکوک زنگ زد.
یک بار...
دو بار...
سه بار...
هیچ جوابی نداد.
آرین زیر لب گفت:
ـ تو کجایی جونگکوک؟
اما درست همان لحظه...
گوشیاش لرزید.
یک پیام از یک شمارهی ناشناس:
«تنها بیا.»
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
آرین چند ثانیه فقط به کاغذ خیره مونده بود.
بعد دوباره نگاهش رو بالا آورد و به جونگکوک نگاه کرد.
ـ این یعنی چی؟
جونگکوک جواب نداد.
ـ جونگکوک؟
ـ نمیدونم.
آرین کاغذ رو جلوی صورتش گرفت.
ـ اسم تو اینجاست!
جونگکوک:
ـ خودم میبینم.
ـ پس چرا اینقدر آرومی؟!
ـ چون اگه قرار بود از یه تیکه کاغذ بترسم، تا الان از دانشگاه انصراف داده بودم.
آرین با حرص کاغذ رو روی میز گذاشت.
ـ من شوخی ندارم.
جونگکوک این بار جدیتر شد.
کاغذ رو برداشت و پشت و رویش رو نگاه کرد.
ـ خطش رو میشناسی؟
آرین سرش رو تکون داد.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد پرسید:
ـ کسی میدونه تو این کتاب رو رزرو کردی؟
آرین:
ـ نه... فکر نکنم.
جونگکوک:
ـ «فکر نکنم» یعنی چی؟
ـ یعنی به کسی نگفتم.
جونگکوک دوباره به نوشته نگاه کرد.
ـ پس چطور اسم تو رو میدونسته؟
آرین چیزی نگفت.
فضای کتابخونه برای چند لحظه کاملاً ساکت شد.
---
ᴠɪᴇᴡ | آرین
از وقتی کاغذ رو دیده بودم، یه حس عجیبی داشتم.
نه از خود نوشته...
از اینکه چرا اسم جونگکوک هم روی اون بود.
اصلاً چه کسی میخواست چیزی رو از جونگکوک مخفی کنه؟
و مهمتر از اون...
چرا باید اون شخص میدونست من قراره این کتاب رو بردارم؟
به جونگکوک نگاه کردم.
ـ تو قبلاً این کتاب رو دیدی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ آرین...
ـ خب شاید یادت نیست.
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
ـ گفتم ندیدمش.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد کاغذ رو دوباره برداشتم.
ـ من میخوام بفهمم اینو کی نوشته.
جونگکوک:
ـ منم.
ـ پس کتاب رو میبرم.
جونگکوک:
ـ نه.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز تمومش نکردم.
ـ تو همین الان گفتی میخوای کمک کنی بفهمیم کی نوشته!
ـ گفتم کمک میکنم. نگفتم کتاب رو بهت میدم.
ـ جونگکوک! 😐
خندید.
ـ فردا.
ـ چی فردا؟
ـ فردا کتاب رو بهت میدم.
ـ من امروز لازم دارمش!
ـ پس فردا صبح بیا.
ـ چرا؟
جونگکوک کتاب رو بست.
ـ چون من تا فردا تمومش میکنم.
با حرص گفتم:
ـ تو عمداً داری منو اذیت میکنی.
جونگکوک لبخند زد.
ـ شاید.
---
𝟭 𝗱𝗮𝘆 𝗹𝗮𝘁𝗲𝗿...
روز بعد، آرین از صبح منتظر بود.
بعد از کلاس مستقیم رفت کتابخونه.
جونگکوک هنوز نیومده بود.
پنج دقیقه...
ده دقیقه...
بیست دقیقه...
آرین بالاخره پیام داد.
آرین:
«کجایی؟»
جوابی نیومد.
پنج دقیقه بعد دوباره پیام داد.
آرین:
«گفتی امروز کتابو میدی.»
باز هم هیچ جوابی.
آرین با کلافگی گوشی رو کنار گذاشت.
همون لحظه در کتابخونه باز شد.
اما جونگکوک نبود.
یکی از دانشجوها وارد شد و مستقیم به سمت آرین اومد.
ـ تو آرینی؟
آرین با تعجب گفت:
ـ بله؟
پسر یک کتاب رو جلویش گذاشت.
ـ اینو گفتن بهت بدم.
آرین به کتاب نگاه کرد.
همون کتاب بود.
با دستهای لرزون برداشتش.
ـ کی گفته بیارید؟
پسر شونه بالا انداخت.
ـ نمیدونم.
آرین کتاب رو باز کرد.
کاغذ دیروز هنوز داخلش بود.
اما این بار...
یک جملهی جدید زیر نوشتهی قبلی اضافه شده بود.
آرین با صدای آهسته خوند:
«اگر میخواهی بفهمی چرا جونگکوک اسمش را در این کتاب گذاشته، امشب ساعت ۱۰، جلوی درِ قدیمی دانشگاه بیا.»
آرین چند لحظه مات موند.
بعد سریع گوشیاش رو برداشت و به جونگکوک زنگ زد.
یک بار...
دو بار...
سه بار...
هیچ جوابی نداد.
آرین زیر لب گفت:
ـ تو کجایی جونگکوک؟
اما درست همان لحظه...
گوشیاش لرزید.
یک پیام از یک شمارهی ناشناس:
«تنها بیا.»
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۸۳
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط