{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟙 | کتاب رزرو شده 📖

ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟙 | کتاب رزرو شده 📖

صبح دوشنبه بود و آرین از همون لحظه‌ای که وارد دانشگاه شد، حس می‌کرد امروز قراره یه چیزی اعصابش رو خرد کنه.

هوا سرد بود و موهاش از باد به‌هم ریخته بود.

با عجله از پله‌ها بالا رفت و زیر لب گفت:

ـ فقط برسم کتابخونه، کتابمو بردارم، بعدشم برم سر کلاس... امروز دیگه هیچ اتفاقی نمی‌خوام.

همین که وارد کتابخونه شد، نفس راحتی کشید.

کتابخونه خلوت بود.

آرین مستقیم رفت سمت قفسه‌ی موردنظرش.

کتابی که برای پروژه‌ی این هفته لازم داشت، از سه روز قبل رزرو کرده بود.

بالاخره پیداش کرد.

دستش رو دراز کرد که کتاب رو برداره...

ولی جای کتاب خالی بود.

آرین چند ثانیه همون‌جا ایستاد.

ـ هان؟

یک بار دیگه شماره‌ی قفسه رو چک کرد.

ـ خودشه که...

کتاب نبود.

با عجله رفت سمت میز کتابدار.

ـ ببخشید، من یه کتاب رزرو کرده بودم، ولی توی قفسه نیست.

کتابدار اسم کتاب رو پرسید و بعد کامپیوتر رو چک کرد.

ـ رزروش هنوز فعاله.

آرین:
ـ خب پس کتاب کجاست؟ 😭

کتابدار چند لحظه به صفحه نگاه کرد.

ـ نوشته تحویل گرفته شده.

آرین:
ـ توسط کی؟

کتابدار اسم رو خواند:

ـ جونگکوک.

آرین اخم کرد.

ـ جونگکوک؟!

ـ بله.

ـ ولی من رزروش کرده بودم!

کتابدار شونه بالا انداخت.

ـ احتمالاً سیستم اشتباه کرده. اگر دوستتونه، می‌تونید ازش بخواید کتاب رو برگردونه.

آرین با حرص گفت:

ـ دوست؟ نه خیر...

گوشی‌اش رو درآورد.

اسم جونگکوک رو توی گروه دانشگاه پیدا کرد.

چند لحظه به صفحه نگاه کرد.

بعد بالاخره پیام داد:

آرین:
«سلام. کتابی که برداشتی مال منه.»

سه نقطه ظاهر شد.

جواب آمد.

جونگکوک:
«سلام؟»

آرین:

«کتاب رو من رزرو کرده بودم.»

چند ثانیه بعد:

جونگکوک:
«کدوم کتاب؟»

آرین اسم کتاب رو فرستاد.

جواب خیلی سریع آمد:

جونگکوک:
«آها.»

آرین:

«آها یعنی چی؟ 😐»

جونگکوک:

«یعنی پیش منه.»

آرین:

«خب برش گردون.»

سه نقطه آمد.

رفت.

دوباره آمد.

بعد پیام:

جونگکوک:
«الان لازم دارمش.»

آرین با حرص گوشی رو پایین آورد.

ـ این دیگه کیه؟!

---

ᴠɪᴇᴡ | جونگکوک

جونگکوک پشت یکی از میزهای انتهای کتابخونه نشسته بود.

کتاب باز جلویش بود، اما بیشتر از چند صفحه نخوانده بود.

گوشی‌اش دوباره لرزید.

پیام آرین بود:

«من سه روزه این کتاب رو رزرو کردم.»

جونگکوک لبخند کوچیکی زد.

کتاب رو بست.

از اول هم می‌دونست کتاب رزرو شده.

ولی وقتی صبح دیده بود آرین هنوز نیومده، کتاب رو برداشته بود.

قرار نبود اذیتش کنه...

فقط یک جورایی دلش می‌خواست ببینه آرین وقتی بفهمه کتاب دست اونه چه واکنشی نشون می‌ده.

گوشی رو کنار گذاشت.

همون لحظه صدای قدم‌هایی از سمت قفسه‌ها اومد.

جونگکوک سرش رو بلند کرد.

آرین بود.

---

ᴠɪᴇᴡ | آرین

آرین بالاخره پیداش کرد.

آخر کتابخونه.

پشت میز نشسته بود و دقیقاً همون کتابی که آرین سه روز منتظرش بود، جلوی خودش گذاشته بود.

آرین نفس عمیقی کشید.

رفت سمتش.

ـ جونگکوک.

جونگکوک سرش رو بالا آورد.

ـ هوم؟

آرین به کتاب اشاره کرد.

ـ اون کتاب.

جونگکوک:
ـ چیش؟

ـ کتاب منه.

ـ الان دست منه.

آرین با ناباوری نگاهش کرد.

ـ می‌دونم دست توئه! دارم می‌گم مال منه!

جونگکوک خندید.

ـ رزروش کردی؟

ـ آره.

ـ منم لازم دارمش.

آرین دست به سینه ایستاد.

ـ خب من زودتر رزروش کردم.

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

بعد کتاب رو بست.

ـ باشه.

آرین با تعجب گفت:

ـ باشه؟

ـ آره.

کتاب رو برداشت و به سمت آرین گرفت.

آرین با خوشحالی دستش رو دراز کرد...

اما درست قبل از اینکه کتاب رو بگیره، جونگکوک دستش رو عقب کشید.

آرین:
ـ ...

جونگکوک لبخند زد.

ـ ولی یه شرط داره.

ـ چه شرطی؟

جونگکوک کمی به صندلی روبه‌روش اشاره کرد.

ـ بشین.

آرین اخم کرد.

ـ چرا؟

جونگکوک:

ـ چون یه چیزی داخل این کتابه که فکر کنم باید قبل از اینکه تحویلش بدم، خودت ببینیش.

آرین با تردید به کتاب نگاه کرد.

ـ چی داخلشه؟

جونگکوک جواب نداد.

فقط کتاب رو روی میز گذاشت و صفحه‌ای رو باز کرد.

آرین کمی جلو رفت.

روی صفحه، یک تکه کاغذ کوچیک بین صفحات قرار داشت.

آرین با تعجب گفت:

ـ این چیه؟

جونگکوک آروم گفت:

ـ خودمم نمی‌دونم.

آرین کاغذ رو برداشت.

همین که بازش کرد، چشم‌هاش گرد شد.

چون روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اگر آرین این کتاب رو پیدا کرد، بهش بگید که...»

آرین ادامه‌ی جمله رو خوند...

و همون لحظه نگاهش مستقیم به جونگکوک افتاد.

ـ این...

جونگکوک هم برای اولین بار لبخندش محو شد.

چون پایین جمله، اسم خودش نوشته شده بود.

«...جونگکوک نباید بفهمه.»
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟚 | یادداشت 📖آرین چند ثانیه فقط به کاغذ خیره مونده بود....

ᴛᴇᴋᴏᴏᴋ | تک‌پارتی«پسر غرغرو روی من ☆»تهیونگ: چاگی، میای بریم...

سلام سلام یه فیک نویس هستم و من این پیج دوممه که برا چند پار...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏ویو تهیونگساعت نزدیک دو نصف شب بود.خیاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط