really love
really love
part²²
الیزابت:چون من میگم..لیلی تو انقدر پرو نبودی بیا خونه ی من(سرد)
-چشم
گوشیو قطع کردم
-ب..بچه ها مادربزگ میگه بریم خونش..کارمون داره..مخصوصا تو جونگکوک
+بدویید اماده شیم بریم ببینیم چی میشه
اماده شدیم و یه لباس مناسب(عکس میزارم) پوشیدم
پسرا لب در منتظر ما بودن و با دخترا همزمان وارد شدیم..لباس دخترا هم مناسب بود
سوار وَن شدیم تا با یه ماشین بریم
چون آدرس خونه رو بلد نبودن من پشت ماشین نشستم
کلا ۱۰۰تا میرفتم و همش بهم گفتن اروم برو
رسیدیم..درو اروم باز کردم و اول از همه من وارد شدم
مادربزرگ و یه آقای پیر روبه روی هم نشسته بودن
یه خانوم و یه آقای دیگه هم بودن
همه وارد شدیم که
+پدربزرگ؟مامان؟بابا؟شما اینجا چیکار میکنید؟
یعنی اینا مادر و پدر کوک هستن؟
(مادر کوک:م.ک پدر کوک:پ.ک)
م.ک:سلام پسرم..نمیدونستم با نوهیخانم الیزابت همخونه ای(لبخند)
-اینجا چه خبره؟
الیزابت:بشینید تا تعریف کنم
همه ی ماها نشستیم
الیزابت:خب لیلی!من و پدربزرگ جونگکوک باهم شریک تجاری در پاریس هستیم..شرکتمون تقریبا داره ورشکست میشه و ما برای رخ ندادن این اتفاق،میخواهیم تو و جونگکوک ازدواج کنید..فقط روی کاغذ
پدربزرگ:و همچنین عمارت مخصوص خودتونو دارید
با عصبانیت زبونمون توی لپم چرخوندم
-امممم ایده ی خوبیه..ولی نه برای ما..ببخشید ولی من قبولش نمیکنم..کمپانیمون اجازه میده به نظرتون؟کامبک بیتیاس چی میشه؟بهش فکر کردید؟
پ.ک:ماهم میدونیم..ولی این کار بهتریه
+من به شخصه مخالفت میکنم..این بحث کارمون چی؟
پدربزرگ:من با رئیس کمپانیتون صحبت کردم و اجاره رو صادر کرده و همچنین بهت همهی تجهیزات رو برای کامبکتون در کره فراهم کردیم
به بچه ها نگاه کردم..با دهن باز به حرفامونگوش میدادن..سعی کردم نخندم
-مادربزرگ من با جونگکوک مشکلی ندارم ولی ازدواج زیاده رویه
الیزابت:همین که گفتم(عربده)
همه یه ثانیه ترسیدن
-خانم الیزابت..اگه احترامتونو گرفتم به دلیل مهربونی هاتون هست..شما بزرگترین ولی این آینده ی منه(داد)
اولین بار بود اینجوری باهاش حرف میزدم..همه چشماشون گرد شده بود
بعد از حدود سه ساعت بحث بالاخره قانع شدیم تا باهم ازدواج کنیم..حتی اتاقامون هم جدا بود ولی یه اتاق مشترک هم داشتیم تا مهمونا شک نکنن
رفتیم خونه و اونقدر عصبی بودم که نفهمیدم چندتا میرم
+لیلی داری ۱۲۰ تا میری نمیخوای اروم تر رانندگی کنی؟(نگران)
-آ..اره ببخشید
سرعت رو اروم تر کرد که صدای نفس ارومشون همشون به گوشم خورد
رسیدم خونه و لباسامو عوض کردم و نفهمیدم چطوری خوابم برد
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایطمون:7تا لایک👈🏼🎀
part²²
الیزابت:چون من میگم..لیلی تو انقدر پرو نبودی بیا خونه ی من(سرد)
-چشم
گوشیو قطع کردم
-ب..بچه ها مادربزگ میگه بریم خونش..کارمون داره..مخصوصا تو جونگکوک
+بدویید اماده شیم بریم ببینیم چی میشه
اماده شدیم و یه لباس مناسب(عکس میزارم) پوشیدم
پسرا لب در منتظر ما بودن و با دخترا همزمان وارد شدیم..لباس دخترا هم مناسب بود
سوار وَن شدیم تا با یه ماشین بریم
چون آدرس خونه رو بلد نبودن من پشت ماشین نشستم
کلا ۱۰۰تا میرفتم و همش بهم گفتن اروم برو
رسیدیم..درو اروم باز کردم و اول از همه من وارد شدم
مادربزرگ و یه آقای پیر روبه روی هم نشسته بودن
یه خانوم و یه آقای دیگه هم بودن
همه وارد شدیم که
+پدربزرگ؟مامان؟بابا؟شما اینجا چیکار میکنید؟
یعنی اینا مادر و پدر کوک هستن؟
(مادر کوک:م.ک پدر کوک:پ.ک)
م.ک:سلام پسرم..نمیدونستم با نوهیخانم الیزابت همخونه ای(لبخند)
-اینجا چه خبره؟
الیزابت:بشینید تا تعریف کنم
همه ی ماها نشستیم
الیزابت:خب لیلی!من و پدربزرگ جونگکوک باهم شریک تجاری در پاریس هستیم..شرکتمون تقریبا داره ورشکست میشه و ما برای رخ ندادن این اتفاق،میخواهیم تو و جونگکوک ازدواج کنید..فقط روی کاغذ
پدربزرگ:و همچنین عمارت مخصوص خودتونو دارید
با عصبانیت زبونمون توی لپم چرخوندم
-امممم ایده ی خوبیه..ولی نه برای ما..ببخشید ولی من قبولش نمیکنم..کمپانیمون اجازه میده به نظرتون؟کامبک بیتیاس چی میشه؟بهش فکر کردید؟
پ.ک:ماهم میدونیم..ولی این کار بهتریه
+من به شخصه مخالفت میکنم..این بحث کارمون چی؟
پدربزرگ:من با رئیس کمپانیتون صحبت کردم و اجاره رو صادر کرده و همچنین بهت همهی تجهیزات رو برای کامبکتون در کره فراهم کردیم
به بچه ها نگاه کردم..با دهن باز به حرفامونگوش میدادن..سعی کردم نخندم
-مادربزرگ من با جونگکوک مشکلی ندارم ولی ازدواج زیاده رویه
الیزابت:همین که گفتم(عربده)
همه یه ثانیه ترسیدن
-خانم الیزابت..اگه احترامتونو گرفتم به دلیل مهربونی هاتون هست..شما بزرگترین ولی این آینده ی منه(داد)
اولین بار بود اینجوری باهاش حرف میزدم..همه چشماشون گرد شده بود
بعد از حدود سه ساعت بحث بالاخره قانع شدیم تا باهم ازدواج کنیم..حتی اتاقامون هم جدا بود ولی یه اتاق مشترک هم داشتیم تا مهمونا شک نکنن
رفتیم خونه و اونقدر عصبی بودم که نفهمیدم چندتا میرم
+لیلی داری ۱۲۰ تا میری نمیخوای اروم تر رانندگی کنی؟(نگران)
-آ..اره ببخشید
سرعت رو اروم تر کرد که صدای نفس ارومشون همشون به گوشم خورد
رسیدم خونه و لباسامو عوض کردم و نفهمیدم چطوری خوابم برد
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایطمون:7تا لایک👈🏼🎀
- ۱۲۵
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط