really love
really love
part²³
نفهمیدم چطوری خوابم برد
چشمامو اروم باز کردم و به ساعت نگاهی انداختم"۵:۰۲"
آرایشم که هنوز از کنسرت باقی مونده بود رو پاک کردم و رفتم پایین توی هال
همه ی پسرا نشسته بودن و درمورد البوم حرف میزدن..آروم لب زدم
-سلام
+خوب شد اومدی!بیا بشین اینجا
رفتم کنارش نشستم
-حالا چیکار کنیم؟
عصبی بودم ولی نشون نمیدادم..نمیدونم چرا همه از عصبانیتم میترسن
+به نظرم بهتره این ازدواج صورت بگیره
یونگی:بیشترین آمار شیپ شما دوتا هستید قطعا همه عاشقش میشن
از خجالت سرخ شده بودم اما شروع کردم به غرغر کردن
-وقتی با کوک ازدواج کنم همش پیش شماهاست منم باید توی خونه تنها بمونم و...
نامجون پرید وسط حرفم
نامجون:باشه اگه مشکلت تنهاییه که جونگکوک رو زودتر میفرستیم خونه بیاد پیش تو خوبه؟
-خوبه..بعدشم من توی خونه ی خودم کار نمیکنم حالا تمیزکاری و پخت غذا و...
جیمین:عمارت خدمتکار داره..حالا چی؟
-اوکی دیگه مشکلی نیست
+برو بخواب خسته ای
-باشه من رفتم بای
پسرا:بای
خودمو روی تخت پرت کردم و سیاهی...
با صدای یه نفر از خواب پریدم
+لیلی بدو پایین جلسه ی اظطراری داریممم
-پاشدم دیگه جونگکوککککککک
باهم رفتیم پایین و اصلا یادم نبود صورتمو نشستم پس چشمام قرمز بود
جنی:لیلی؟حالت خوبه؟چشمات قرمزه
-چیزی نیست چیشده منو ار خواب ناز بیدار کردین؟
نشستم پیششون که کوک شروع کرد به صحبت
+یکم زمان ازدواج زود شده..یک هفته ی دیگه ۳۰ آوریل هست(خنده فیک)
-به خدا من میرم این الیزابت رو میکشم(عصبی)
رفتم سمت اتاقم و لباسامو سریع عوض کردم..داشتم از در بیرون میرفتم که کوک جلومو گرفت
+لیلی واقعا میخوا بری؟
-مگه نگفتم میکشمش دارم میرم دیگه
+برای همینه هروقت عصبی میشی کسی کاریت نداره دیگه
یهو براید استایل بغلم کرد
-ولم کن جونگکوک به خدا اگه نزاری برم خودم سنگ قبرتو میشورم ولم کن(جیغ)
صدای خندیدنشون کل هال رو گرفته بود
کو منو انداخت روی تخت و گفت که لباسمو عوض کنم
بعد عوض کردنش رفتم پایین اوففففف چرا نزاشت برم؟؟
تهیونگ:خب بریم سراغ برنامه
یهو یه تختهیوایتبرد اورد و شروع کرد به توضیح
تهیونگ:از اونجایی که ۳۰اوریل عروسیه
۲۶ اوریل:روز عقد،۳۰ آوریل:روز عروسی
لیلی تو و دخترا ساعت ۵صبح میرید ارایشگاه که مثل یه خونه هست و طبقه ی بالا ما هستیم
فردا با دخترا برو لباس عروس و ساقدوشو بگیر چون قرار شد لباس عروسو کوک انتخاب نکنه..ماهم میریم دنبال کارمون..فردای عروسی باید بری یه مهمونی خانوادگی با خاندان جئون..طبق گفته ی الیزابت باید یه شال همینجوری سرت باشه تا برای دیدار اول مودب باشی
-چقدر دقیق توضیح دادی دمت گرم
همه براش دست زدیم...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:۸تا لایک🌷۲۰ تا کامنت
part²³
نفهمیدم چطوری خوابم برد
چشمامو اروم باز کردم و به ساعت نگاهی انداختم"۵:۰۲"
آرایشم که هنوز از کنسرت باقی مونده بود رو پاک کردم و رفتم پایین توی هال
همه ی پسرا نشسته بودن و درمورد البوم حرف میزدن..آروم لب زدم
-سلام
+خوب شد اومدی!بیا بشین اینجا
رفتم کنارش نشستم
-حالا چیکار کنیم؟
عصبی بودم ولی نشون نمیدادم..نمیدونم چرا همه از عصبانیتم میترسن
+به نظرم بهتره این ازدواج صورت بگیره
یونگی:بیشترین آمار شیپ شما دوتا هستید قطعا همه عاشقش میشن
از خجالت سرخ شده بودم اما شروع کردم به غرغر کردن
-وقتی با کوک ازدواج کنم همش پیش شماهاست منم باید توی خونه تنها بمونم و...
نامجون پرید وسط حرفم
نامجون:باشه اگه مشکلت تنهاییه که جونگکوک رو زودتر میفرستیم خونه بیاد پیش تو خوبه؟
-خوبه..بعدشم من توی خونه ی خودم کار نمیکنم حالا تمیزکاری و پخت غذا و...
جیمین:عمارت خدمتکار داره..حالا چی؟
-اوکی دیگه مشکلی نیست
+برو بخواب خسته ای
-باشه من رفتم بای
پسرا:بای
خودمو روی تخت پرت کردم و سیاهی...
با صدای یه نفر از خواب پریدم
+لیلی بدو پایین جلسه ی اظطراری داریممم
-پاشدم دیگه جونگکوککککککک
باهم رفتیم پایین و اصلا یادم نبود صورتمو نشستم پس چشمام قرمز بود
جنی:لیلی؟حالت خوبه؟چشمات قرمزه
-چیزی نیست چیشده منو ار خواب ناز بیدار کردین؟
نشستم پیششون که کوک شروع کرد به صحبت
+یکم زمان ازدواج زود شده..یک هفته ی دیگه ۳۰ آوریل هست(خنده فیک)
-به خدا من میرم این الیزابت رو میکشم(عصبی)
رفتم سمت اتاقم و لباسامو سریع عوض کردم..داشتم از در بیرون میرفتم که کوک جلومو گرفت
+لیلی واقعا میخوا بری؟
-مگه نگفتم میکشمش دارم میرم دیگه
+برای همینه هروقت عصبی میشی کسی کاریت نداره دیگه
یهو براید استایل بغلم کرد
-ولم کن جونگکوک به خدا اگه نزاری برم خودم سنگ قبرتو میشورم ولم کن(جیغ)
صدای خندیدنشون کل هال رو گرفته بود
کو منو انداخت روی تخت و گفت که لباسمو عوض کنم
بعد عوض کردنش رفتم پایین اوففففف چرا نزاشت برم؟؟
تهیونگ:خب بریم سراغ برنامه
یهو یه تختهیوایتبرد اورد و شروع کرد به توضیح
تهیونگ:از اونجایی که ۳۰اوریل عروسیه
۲۶ اوریل:روز عقد،۳۰ آوریل:روز عروسی
لیلی تو و دخترا ساعت ۵صبح میرید ارایشگاه که مثل یه خونه هست و طبقه ی بالا ما هستیم
فردا با دخترا برو لباس عروس و ساقدوشو بگیر چون قرار شد لباس عروسو کوک انتخاب نکنه..ماهم میریم دنبال کارمون..فردای عروسی باید بری یه مهمونی خانوادگی با خاندان جئون..طبق گفته ی الیزابت باید یه شال همینجوری سرت باشه تا برای دیدار اول مودب باشی
-چقدر دقیق توضیح دادی دمت گرم
همه براش دست زدیم...
---------------------------------
ادامه دارد...
شرایط:۸تا لایک🌷۲۰ تا کامنت
- ۳۷۳
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط