Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت هشتم :
خوبه حداقل حقوقم خوبه ....
یکسال بعد *
هعیییی یکسال گذشته و همش همینه .
امشب تولد ۲۵ سالگیمهههه 🥳🥳
قراره با لیسا و کیتی جشنش بگیرم . البته چند تا دوست جدید هم پیدا کردم .
اِما : همسن منه و موهاش آبی و مشکیه . چشماشم آبیه . دختر باحالیه .
اینم بگم که دیگه من و کیتی فقیر نیستیم و جزو آدم پولدار حساب میشیم 😎🦦💸
کیتی واسم لوکیشن رو فرستاد . یک تیپ خیلی خاص و شیک زدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت لوکیشن . ( استایل اسلاید دوم ) خیلی ذوق و هیجان دارم .
وقتی که رسیدم سمت لوکیشن ، به سمت آدرس رفتم . یک رستوران باکلاس بود . رفتم تا به آخرین طبقه رسیدم . وقتی که وارد شدم همه محو تماشا و دیدن من شدن . با غرور و اعتماد بنفس رفتم سمت دوستام و خواهرم . با ذوق و هیجان و خوشحالی بغلشون کردمممم .
کیک رو واسم آوردن با یک غذای فرانسوی . و همچنین یک شرا.ب فرانسوی گرون . همراه با ماکارون ( یکنوع شیرینی فرانسوی هست )
وقتی که شمع روی کیک رو فوت کردم ، کیک رو خوردیم .
لیسا و کیتی اینقدر نوشیده بودن که توی حال خودشون نبودن . رسوندیمشون خونه و من و کیتی هم رفتیم خونمون .
صبح روز فردا *
با الارم گوشی از خواب بیدار شدم . خیلی سرحال و خوشحال بودم . رفتم wc و دوش گرفتم . بعد روتین پوستیم رو انجام دادم و یک میکاپ خیلی خوشگل زدم . یک تیپ خیلی باکلاس زدم ( تیپ اسلاید سوم ) .
رفتم توی ماشین و سز راه یک قهوه گرفتم بایک کیک داشتم . رفتم و رسیدم به شرکت .
همه بهم خیره شده بودن داشتم پچ پچ میکردن .
امروز ساعت ۹ یک جلسه با آریا دارم که منم حتما توش باید باشم. توی اون جلسه همه ی وکلای ۵ ساختمون دیگه و وکیل های خوب دیگه هستن و من باید برم اونجا آمار پیشرفت شرکت رو توضیح بدم .
بنابراین سریع رفتم دفترم و آماده شدم .
ساعت ۹ *
با غرور و اعتماد به نفس وارد اتاق جلسه شدم . همه یکلحظه خیره بهم موندن . آریا تا منو دید ، با تعجب نگاهم میکرد ، نه بااون نگاه سردش بلکه با یک برق خاصی توی چشماش .
بعدز از کلی چرت و پرت و فلان و فلان و فلان ، بالاخره من باید برم و توضیح بدم .
رفتم اونجا ایستادم و شروع کردم به صحبت کردن .
با چیزایی که من گفتم شرکت ها قبول به شراکت و شریک شدن با شرکت مارو کردن .
بعد از جلسه ، ساعت ۱۲ و ۴۵ دقیقه *
بعد از جلسه من خسته و گرسنه بودم و داشتم میرفتم کافه تریا که یکی از پشت دستم رو گرفت .
اول جا خوردم و وقتی نگاه کردم ، آریا رو دیدم .
کاترین + آریا -
- بیا دفترم زود .
رفتم توی دفترش
+ چیزی شده آقای استرلانگ
- امروز به لطف حرف های جسورانه ی تو تونستیم یکسال دیگه هم اعتبار داشته باشیم و باعث پیشرفت شرکت شدیم .
+ خوب الان دارین ازم تشکر میکنین ؟
- "نیشخند" ... میخوام این پرونده ی جنایی و قتل این آیدل رو حل کنی و توی دادگاه بین المللی شرکت کنی .
+ جانم ؟!
- من از تکرار حرفم متنفرم . همین که گفتم . مرخصی و میتونی بری
من هنوز توی شوک بودم که گوشیم زنگ خورد .
لیسا بود . جواب دادم و گفتم : چطوری مشتی ؟!
لیسا پشت تلفن داد میزد و گریه میکرد و فقط یک جمله گفت : داداشممممممم !
یک لحظه انگار آب سرد ریختن رو سرم
گفتم : چیشده ؟ داداشت چی شده؟
گفت : داداشم ایست قلبی ... قلبی کردهه .... میشه .. م ... میشه بیای .... بیمارستانننن .
ادامه دارد ....
#فیک_نویسی #رمان #عاشقانه #داستان
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت هشتم :
خوبه حداقل حقوقم خوبه ....
یکسال بعد *
هعیییی یکسال گذشته و همش همینه .
امشب تولد ۲۵ سالگیمهههه 🥳🥳
قراره با لیسا و کیتی جشنش بگیرم . البته چند تا دوست جدید هم پیدا کردم .
اِما : همسن منه و موهاش آبی و مشکیه . چشماشم آبیه . دختر باحالیه .
اینم بگم که دیگه من و کیتی فقیر نیستیم و جزو آدم پولدار حساب میشیم 😎🦦💸
کیتی واسم لوکیشن رو فرستاد . یک تیپ خیلی خاص و شیک زدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت لوکیشن . ( استایل اسلاید دوم ) خیلی ذوق و هیجان دارم .
وقتی که رسیدم سمت لوکیشن ، به سمت آدرس رفتم . یک رستوران باکلاس بود . رفتم تا به آخرین طبقه رسیدم . وقتی که وارد شدم همه محو تماشا و دیدن من شدن . با غرور و اعتماد بنفس رفتم سمت دوستام و خواهرم . با ذوق و هیجان و خوشحالی بغلشون کردمممم .
کیک رو واسم آوردن با یک غذای فرانسوی . و همچنین یک شرا.ب فرانسوی گرون . همراه با ماکارون ( یکنوع شیرینی فرانسوی هست )
وقتی که شمع روی کیک رو فوت کردم ، کیک رو خوردیم .
لیسا و کیتی اینقدر نوشیده بودن که توی حال خودشون نبودن . رسوندیمشون خونه و من و کیتی هم رفتیم خونمون .
صبح روز فردا *
با الارم گوشی از خواب بیدار شدم . خیلی سرحال و خوشحال بودم . رفتم wc و دوش گرفتم . بعد روتین پوستیم رو انجام دادم و یک میکاپ خیلی خوشگل زدم . یک تیپ خیلی باکلاس زدم ( تیپ اسلاید سوم ) .
رفتم توی ماشین و سز راه یک قهوه گرفتم بایک کیک داشتم . رفتم و رسیدم به شرکت .
همه بهم خیره شده بودن داشتم پچ پچ میکردن .
امروز ساعت ۹ یک جلسه با آریا دارم که منم حتما توش باید باشم. توی اون جلسه همه ی وکلای ۵ ساختمون دیگه و وکیل های خوب دیگه هستن و من باید برم اونجا آمار پیشرفت شرکت رو توضیح بدم .
بنابراین سریع رفتم دفترم و آماده شدم .
ساعت ۹ *
با غرور و اعتماد به نفس وارد اتاق جلسه شدم . همه یکلحظه خیره بهم موندن . آریا تا منو دید ، با تعجب نگاهم میکرد ، نه بااون نگاه سردش بلکه با یک برق خاصی توی چشماش .
بعدز از کلی چرت و پرت و فلان و فلان و فلان ، بالاخره من باید برم و توضیح بدم .
رفتم اونجا ایستادم و شروع کردم به صحبت کردن .
با چیزایی که من گفتم شرکت ها قبول به شراکت و شریک شدن با شرکت مارو کردن .
بعد از جلسه ، ساعت ۱۲ و ۴۵ دقیقه *
بعد از جلسه من خسته و گرسنه بودم و داشتم میرفتم کافه تریا که یکی از پشت دستم رو گرفت .
اول جا خوردم و وقتی نگاه کردم ، آریا رو دیدم .
کاترین + آریا -
- بیا دفترم زود .
رفتم توی دفترش
+ چیزی شده آقای استرلانگ
- امروز به لطف حرف های جسورانه ی تو تونستیم یکسال دیگه هم اعتبار داشته باشیم و باعث پیشرفت شرکت شدیم .
+ خوب الان دارین ازم تشکر میکنین ؟
- "نیشخند" ... میخوام این پرونده ی جنایی و قتل این آیدل رو حل کنی و توی دادگاه بین المللی شرکت کنی .
+ جانم ؟!
- من از تکرار حرفم متنفرم . همین که گفتم . مرخصی و میتونی بری
من هنوز توی شوک بودم که گوشیم زنگ خورد .
لیسا بود . جواب دادم و گفتم : چطوری مشتی ؟!
لیسا پشت تلفن داد میزد و گریه میکرد و فقط یک جمله گفت : داداشممممممم !
یک لحظه انگار آب سرد ریختن رو سرم
گفتم : چیشده ؟ داداشت چی شده؟
گفت : داداشم ایست قلبی ... قلبی کردهه .... میشه .. م ... میشه بیای .... بیمارستانننن .
ادامه دارد ....
#فیک_نویسی #رمان #عاشقانه #داستان
- ۴۰
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط