Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت نهم :
لیسا گفت : داداشم ایست قلبی .... قلبی کردههه.... میشه ... م ... میشا بیای .... بیمارستانننن ( عصبی، گریه ، داد )
یک لحظه کل دنیا روی سرم خراب شد . سریع رفتم پایین و ماشین رو برداشتم و راه افتادم به سمت بیمارستانی که داداش لیسا بستری بود .
وقتی رسیدم .. دیگه دیر شده بود . داداشش مرده بود . لیسا پشت اتاق عمل داداشش که صدای قطع دستگاه داشت میومد ایستادا بود .
بدون هیچ حرکتی .
سریع رفتم سمتش و بغلش کردم . بدنش سرد مثل یخ بود . بعد از چند لحظه توی بغلم افتاد و صدای گریه اش کل بیمارستانو پر کرد .
سعی کردم آرومش کنم ولی فایده ای نداشت . اون تنها داداشش رو داشت .
همینطوری داشت گریه میکرد که از حال رفت .
۲ ساعت بعد *
بعد از دو ساعت بهوش اومد . سریع رفتم کنارش و دستش رو گرفتم . زمزمه کرد : داداشممم ....
هیچی نگفتم .
گفت : اون مرده ... مگه نه ؟ دیگه پیشم نیس . دیگه ... دیگه نمیتونم صداش رو بشنوم نه ؟
بازم سکوت کردم .
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد سریع بردمش پیش اما و کیتی تا از این حال و هوا در بیاد
۲ ماه بعد *
امروز لیسا و اِما رفتن فرانسه تا حال و هوای لیسا عوض بشه . طفلکی قبول کرد که داداشش مرده و ... .
امروز منم یک دادگاه بین المللی دارم و خیلی استرس دارم .
رسیدم به لوکیشن دادگاه . وقتی وارد شدم دوباره عین همیشه همه نگاه ها روم زوم شد و همه به خصوص مردا و پسرا بهم خیره شدن .
آریا هم همونجا بود .
آریا - کاترین ( من ) +
+ سلام وکیل استرلانگ . همونطور که خواستین مدارک و شواهد رو آوردم .
- خوبه . چیزی به شروع دادگاه نمونده . حواست رو جمع کن .
بعد از ۳ ساعت *
واااای بالاخره . موکلم دادگاه رو برد و خلاص شدممممم .
- کارت خوب بود خانم آگرد . توی برج شیشم میبینمت .
رفتم و سوار ماشین شدم و رفتم شرکت .
فردای ان روز *
رفتم توی شرکت ، همه داشتن درباره ی چیزی پچ پچ میکردن . یکی از اون وکیل های تازه کار که میشه گفته بود دوست شدیم ، منو کنار کشید و گفت : ماجرا رو فهمیدی ؟
گفتم : کدوم ماجرا؟
گفت : همون کسی که توی دادگاه باخت ، دوست آتش ، یعنی دوست برادر آریا بوده
هیچی نگفتم و خشکم زد .
این مثلا نباید الان پارتی بازی کنه یا هرچیز دیگه ای ؟!
بعد از ظهر شد و من رفتم کافه شاپ تا چیزی بخورم ، خیلی گشنم بودددد .
میز روبه روم چند تا پسر لات بودن که داشتن صحبت میکردن و من اتفاقی یک چیزی شنیدم .
داشتن میگفتن که : آریا استرلانگ عجب آدم حروم.زاده ایه . یعنی اینقدر بیشعوره که نتونست از جیمز دفاع کنه تا نره زندون . ناسلامتی دوست آتشه هاااا ؟!
یک لحظه خشکم زد و باخودم گفتم ،یعنی اینقدر ماجرا بالا گرفته که تا اینا هم فهمیدن .
تصمیم گرفتم ناشناس و طوری که معلوم نباشه به حرفاشون گوش کنم .
ادامه دادن که : بچه ها باید طلافی کنیم .
یکی دیگه اروم گفت : من مدارک شرم آوری از خانواده اشون و خود آریا پیدا کردم میتونیم با اینا یکم آبروش رو ببریم ، میدونم کافی نیس ولی بازم از هیچی بهتره .
گوشام تیز تر شد و با دقت گوش میدادم
گفت : این مدارک نشون میدن که از خانواده طرد شده ، نامزدش ولش کرده و گفته که روانیه ، و همچنین خواهر بیماری به اسم بتی داره که توی بیمارستانی که توی استرالیاست تحت درمانه و حتی حتی مهم تر از همه اینه که اون و خواهرش مال خانواده ی استرلانگ نیستن .
تا اینو گفت خشکم زد و نفشم بند اومد .
ادامه داد : من مدارکی دارم که نشون میده اونا مال زن اول پدر آتش هستن و ...
یکی پرید وسط حرف و گفت : بچه ها من یک فکر بکری دارم ، نظرتون چیه که اون وکیل کارآموزشو گروگان بگیریم و بعد از اینکه آریا رو کشوندیم سمت خودمون اونو هم بکشیم ؟!
من مثل سگ ریدم تو خودم و قلبم داشت وایمیستاد . خدارو شکر گوشیم رو روی حالت ضبط گذاشته بودم .
گفتن : اره فکر خوبیه نگاه ما یکسری اطلاعات رو پخش میکنیم بعد اونو گروگان میگیریم و هردوشون رو میکشیم ......
ادامه دارد
#رمان #عاشقانه #داستان #فیک_نویسی
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت نهم :
لیسا گفت : داداشم ایست قلبی .... قلبی کردههه.... میشه ... م ... میشا بیای .... بیمارستانننن ( عصبی، گریه ، داد )
یک لحظه کل دنیا روی سرم خراب شد . سریع رفتم پایین و ماشین رو برداشتم و راه افتادم به سمت بیمارستانی که داداش لیسا بستری بود .
وقتی رسیدم .. دیگه دیر شده بود . داداشش مرده بود . لیسا پشت اتاق عمل داداشش که صدای قطع دستگاه داشت میومد ایستادا بود .
بدون هیچ حرکتی .
سریع رفتم سمتش و بغلش کردم . بدنش سرد مثل یخ بود . بعد از چند لحظه توی بغلم افتاد و صدای گریه اش کل بیمارستانو پر کرد .
سعی کردم آرومش کنم ولی فایده ای نداشت . اون تنها داداشش رو داشت .
همینطوری داشت گریه میکرد که از حال رفت .
۲ ساعت بعد *
بعد از دو ساعت بهوش اومد . سریع رفتم کنارش و دستش رو گرفتم . زمزمه کرد : داداشممم ....
هیچی نگفتم .
گفت : اون مرده ... مگه نه ؟ دیگه پیشم نیس . دیگه ... دیگه نمیتونم صداش رو بشنوم نه ؟
بازم سکوت کردم .
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شد سریع بردمش پیش اما و کیتی تا از این حال و هوا در بیاد
۲ ماه بعد *
امروز لیسا و اِما رفتن فرانسه تا حال و هوای لیسا عوض بشه . طفلکی قبول کرد که داداشش مرده و ... .
امروز منم یک دادگاه بین المللی دارم و خیلی استرس دارم .
رسیدم به لوکیشن دادگاه . وقتی وارد شدم دوباره عین همیشه همه نگاه ها روم زوم شد و همه به خصوص مردا و پسرا بهم خیره شدن .
آریا هم همونجا بود .
آریا - کاترین ( من ) +
+ سلام وکیل استرلانگ . همونطور که خواستین مدارک و شواهد رو آوردم .
- خوبه . چیزی به شروع دادگاه نمونده . حواست رو جمع کن .
بعد از ۳ ساعت *
واااای بالاخره . موکلم دادگاه رو برد و خلاص شدممممم .
- کارت خوب بود خانم آگرد . توی برج شیشم میبینمت .
رفتم و سوار ماشین شدم و رفتم شرکت .
فردای ان روز *
رفتم توی شرکت ، همه داشتن درباره ی چیزی پچ پچ میکردن . یکی از اون وکیل های تازه کار که میشه گفته بود دوست شدیم ، منو کنار کشید و گفت : ماجرا رو فهمیدی ؟
گفتم : کدوم ماجرا؟
گفت : همون کسی که توی دادگاه باخت ، دوست آتش ، یعنی دوست برادر آریا بوده
هیچی نگفتم و خشکم زد .
این مثلا نباید الان پارتی بازی کنه یا هرچیز دیگه ای ؟!
بعد از ظهر شد و من رفتم کافه شاپ تا چیزی بخورم ، خیلی گشنم بودددد .
میز روبه روم چند تا پسر لات بودن که داشتن صحبت میکردن و من اتفاقی یک چیزی شنیدم .
داشتن میگفتن که : آریا استرلانگ عجب آدم حروم.زاده ایه . یعنی اینقدر بیشعوره که نتونست از جیمز دفاع کنه تا نره زندون . ناسلامتی دوست آتشه هاااا ؟!
یک لحظه خشکم زد و باخودم گفتم ،یعنی اینقدر ماجرا بالا گرفته که تا اینا هم فهمیدن .
تصمیم گرفتم ناشناس و طوری که معلوم نباشه به حرفاشون گوش کنم .
ادامه دادن که : بچه ها باید طلافی کنیم .
یکی دیگه اروم گفت : من مدارک شرم آوری از خانواده اشون و خود آریا پیدا کردم میتونیم با اینا یکم آبروش رو ببریم ، میدونم کافی نیس ولی بازم از هیچی بهتره .
گوشام تیز تر شد و با دقت گوش میدادم
گفت : این مدارک نشون میدن که از خانواده طرد شده ، نامزدش ولش کرده و گفته که روانیه ، و همچنین خواهر بیماری به اسم بتی داره که توی بیمارستانی که توی استرالیاست تحت درمانه و حتی حتی مهم تر از همه اینه که اون و خواهرش مال خانواده ی استرلانگ نیستن .
تا اینو گفت خشکم زد و نفشم بند اومد .
ادامه داد : من مدارکی دارم که نشون میده اونا مال زن اول پدر آتش هستن و ...
یکی پرید وسط حرف و گفت : بچه ها من یک فکر بکری دارم ، نظرتون چیه که اون وکیل کارآموزشو گروگان بگیریم و بعد از اینکه آریا رو کشوندیم سمت خودمون اونو هم بکشیم ؟!
من مثل سگ ریدم تو خودم و قلبم داشت وایمیستاد . خدارو شکر گوشیم رو روی حالت ضبط گذاشته بودم .
گفتن : اره فکر خوبیه نگاه ما یکسری اطلاعات رو پخش میکنیم بعد اونو گروگان میگیریم و هردوشون رو میکشیم ......
ادامه دارد
#رمان #عاشقانه #داستان #فیک_نویسی
- ۱۵۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط