{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آگوستساعت بامداد

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 1
.................................
'2026_19 آگوست_ساعت 1 بامداد'

هق هق هایش سکوت سرد خیابون رو به همراه صدای کشیده شدن لاستیک ماشین های مختلف می شکست.
اشک هایش به همراه قطرات بارون می باریدن و چشمای زیبایش را سرخ کرده بودند.

کلاه سویشرتش را جلو تر داد تا بیشتر از این موهاش خیس نشه.

'فلش بک به صبح روز قبل'
مثل همیشه چشم هایش را در اتاقش با پرتوهای خورشید باز کرد.
آفتاب سوزاننده بود.

بلند شد و روی تخت نشست. بعد از کمی مکث بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت.

بعد از انجام کار های ضروری از اتاقش بیرون آمد و به طبقه پایین عمارت رفت.
امروز روز مهمی برای خانواده کیم بود.

امروز تولد 17 سالگی جِین بود و بلاخره دسته اش مشخص میشه.

خانواده کیم سالیان سال است که همه اعضای آن آلفا بودند و دسته بتا يا امگا در آن خانواده قابل پذیرش نبود.
جِین از زمان کودکی ضعیف تر ث نحیف تر از دیگران بود و تمام نگرانی خانواده این بود که تک دخترشان امگا باشد.

با دیدن مادرش درحال آشپزی از پشت او را در آغوش گرفت و بوسه ای به گونش زد.
"صبح بخیر، بانو."

مادرش ریز خنده ای زد و با طعنه گفت
"اگه شدت رمانتیک بودنت و بابات داشت الان بيستا بچه داشتم"
چشمای جِین گشاد شد و با تعجب خندید

پدرش دست از خوردن کشید و گفت
"هنوزم دیر نشده ها_"

که با پس کله مادر جِین حرفش و قورت داد.

جِین با خنده شیرینی به لحظاتی که با خانوادش می‌گذراند نگاه می‌کرد و با دلی دلتنگ گفت
"داداش بر نمی گرده؟ باید توی این روز مهم اینجا باشه"

پدر و مادرش نگاهی رد و بدل کردند و گفتند "عزیزم داداشت سرش شلوغه به محض اینکه تونست میاد"

'پرش زمانی به زمان تایین دسته'

بعد از امتحانات و پرسش ها راجب قدرت های بچه ها و هزاران تست همه به صف در حیاط کاخ مدرسه ایستاده بودیم.

همه دانش آموزان تیکه پوسته دریافت کردند که در آن دسته آنها نوشته بود.

پوسته خود را گرفتم و با تردید و ترس بازش کردم...
دیدگاه ها (۱)

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗𝕻𝖆𝖗𝖙 2با باز کردن پوسته دستم و روی دهنم گذاشتم تا صدا...

𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗𝕻𝖆𝖗𝖙 3نیم ساعت بعد از اون تماس، نور ماشین سفیدی تاریک...

فالو شه💋@lavender_10

پیج نیست که بیابونه☺️🤡

زندگی مدفون شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط