با باز کردن پوسته دستم و روی دهنم گذاشتم تا صدای نفس های بلندم ...
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 2
با باز کردن پوسته دستم و روی دهنم گذاشتم تا صدای نفس های بلندم و نگه دارم. قطره اشکی از چشمام اومد. با رنگی به رنگ خونش نوشته شده بود!
'Amega'
صدای پچ پچ ها لحظه به لحظه بیشتر میشد.
"اون یه امگاست؟"
"امکان نداره! اون از خانواده کیم"
"سوژه جدید!"
"یعنی چی میشه؟"
___________________
در راه برگشت به خانه صورتش بی روح و مرده بود. برعکس راه رفتن.
وقتی به جلوی دروازه های بلند عمارتشون رسید بغض گلوش و چنگ زد. میدونست که پدرش این آبروریزی را تحمل نمی کند.
با قدم اولی که توی خونه گذاشت پدرش و مادرش و خاله و دایی و عمه و عمو همشون بلند شدند و جیغ و هورا کشیدند.
مادرش با دیدن حال دخترش ایستاد و با قدم های محکم سمت دختر رفت.
دستش را با تکبر و عصبانیت خاصی دراز کرد تا پوسته را دریافت کند.
جِین با چشمای خیس و سرخ زمزمه کرد
"مادر..."
"پوسته!"
با فریاد مادرش حرفش را با آب دهانش قورت داد.
پوسته را درون دستان مادرش قرار داد.
با باز کردن آن پوسته، صورتش به طرفی پرت شد و سوزش وحشتناکی روی گونش حس کرد که مطمئن بود با قدرت مادرش کبود شده بود.
پدرش سریع بلند شد و داد زد
"نگو که چیزی که ازش میترسیدم حقیقت داره! بهم نگو دخترم باعث رسوایی شده!"
جِین مثل ابر بهار اشک میریخت.
پدرش ادامه داد
"گمشو از خونه من بیرون! گمشو هرزه!"
جِین از زیاده روی پدرش شوکه شد
"پدر..."
مادرش هم دست کمی نداشت.
بادیگارد ها کم کم دور جِین و احاطه کردند و او را به سمت در کشیدند
"نه! اینجا خونه منه! حق ندارید این کارو بکنید! پدر! مادر خواهش میکنم! خواهش میکنم!"
جمله آخرش با پرت شدنش بیرون از عمارت نصفه ماند.
'زمان حال'
اشک هایش دونه به دونه روی کبودی گونه اش ریخته میشد.
هر قدم بی هدفش مثل خنجری به قلبش فرو می رفت.
با چشمای تارش در مخاطبین گوشی اش دنبال شخصی میگشت و بلاخره دکمه تماس و زد.
.......
"الو؟"
صدای برادرش پشت گوشی پیچید.
با ذوق و همچنان گریه گفت
"داداش؟ تهیونگ!"
تهیونگ به محض شنیدن صدای لرزان خواهرش گفت
"جِین؟ چیشده؟ خوبی؟"
جِین ادامه داد...
شرط نمی زارم ولی اگه حمایت نشد نمیزارم
𝕻𝖆𝖗𝖙 2
با باز کردن پوسته دستم و روی دهنم گذاشتم تا صدای نفس های بلندم و نگه دارم. قطره اشکی از چشمام اومد. با رنگی به رنگ خونش نوشته شده بود!
'Amega'
صدای پچ پچ ها لحظه به لحظه بیشتر میشد.
"اون یه امگاست؟"
"امکان نداره! اون از خانواده کیم"
"سوژه جدید!"
"یعنی چی میشه؟"
___________________
در راه برگشت به خانه صورتش بی روح و مرده بود. برعکس راه رفتن.
وقتی به جلوی دروازه های بلند عمارتشون رسید بغض گلوش و چنگ زد. میدونست که پدرش این آبروریزی را تحمل نمی کند.
با قدم اولی که توی خونه گذاشت پدرش و مادرش و خاله و دایی و عمه و عمو همشون بلند شدند و جیغ و هورا کشیدند.
مادرش با دیدن حال دخترش ایستاد و با قدم های محکم سمت دختر رفت.
دستش را با تکبر و عصبانیت خاصی دراز کرد تا پوسته را دریافت کند.
جِین با چشمای خیس و سرخ زمزمه کرد
"مادر..."
"پوسته!"
با فریاد مادرش حرفش را با آب دهانش قورت داد.
پوسته را درون دستان مادرش قرار داد.
با باز کردن آن پوسته، صورتش به طرفی پرت شد و سوزش وحشتناکی روی گونش حس کرد که مطمئن بود با قدرت مادرش کبود شده بود.
پدرش سریع بلند شد و داد زد
"نگو که چیزی که ازش میترسیدم حقیقت داره! بهم نگو دخترم باعث رسوایی شده!"
جِین مثل ابر بهار اشک میریخت.
پدرش ادامه داد
"گمشو از خونه من بیرون! گمشو هرزه!"
جِین از زیاده روی پدرش شوکه شد
"پدر..."
مادرش هم دست کمی نداشت.
بادیگارد ها کم کم دور جِین و احاطه کردند و او را به سمت در کشیدند
"نه! اینجا خونه منه! حق ندارید این کارو بکنید! پدر! مادر خواهش میکنم! خواهش میکنم!"
جمله آخرش با پرت شدنش بیرون از عمارت نصفه ماند.
'زمان حال'
اشک هایش دونه به دونه روی کبودی گونه اش ریخته میشد.
هر قدم بی هدفش مثل خنجری به قلبش فرو می رفت.
با چشمای تارش در مخاطبین گوشی اش دنبال شخصی میگشت و بلاخره دکمه تماس و زد.
.......
"الو؟"
صدای برادرش پشت گوشی پیچید.
با ذوق و همچنان گریه گفت
"داداش؟ تهیونگ!"
تهیونگ به محض شنیدن صدای لرزان خواهرش گفت
"جِین؟ چیشده؟ خوبی؟"
جِین ادامه داد...
شرط نمی زارم ولی اگه حمایت نشد نمیزارم
- ۲۳۹
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط