{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی غزلی توی دلت لک زده باشد

وقتی غزلی توی دلت لک زده باشد
باید نفست توی تو برفک زده باشد
از خویش گریزانم و باید بگریزم
جایی که مرا مهر بلاشک زده باشد
انگار غریبی شده ام در تن این شهر
شهری که به هر قافله پاتک زده باشد
یک مزرعه ی سوخته باید شده باشی
تا دست کسی در تو مترسک زده باشد
دیدگاه ها (۶)

گرفته عطر شما را فضای دانشگاههوا،هوای دوتایی...هوای دانشگاهه...

‍ عاقبت رفت و مرا با کوهی از غم جا گذاشت درد جانسوزی برای ای...

‍ می روی از قلب من ، خب کمی آهسته ترمی زنی زخم زبان ، خب کمی...

با عشـقِ تو سـرمایهٰ دینم به فنا رفتیکجا هـمه آیین و یقیـنم ...

خاطرات یک کوهنورد تنها ۲

𝒩𝘢𝘮𝘦 𝒩𝘰𝘷𝘦𝘭 : 𝘛𝘩𝘦 𝘗𝘳𝘪𝘤𝘦 𝘖𝘧 𝘛𝘳𝘶𝘵𝘩𝒫𝘢𝘳𝘵 : 𝟭𝟬هانا : فامیلی ایشون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط