{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم:
داستان از دیدگاه یونگی: حالش خوب نبود ، نمیدونست بین جیمین و پول کدوم رو انتخاب کنه . حالش اوکی نبود ، نمیدونست چیکار می‌کنه ، وقتی وارد امارت شدن ،دستور داد جیمین رو به زیرزمین مکان شکنجه ببرند .
داستان این دیدگاه جیمین: وقتی چشماش رو باز کرد ، در یک زیرزمین تاریک بود ، زمین زیرزمین بتن بود و دیوار هاش سفید رنگ بودن ، که گاهی اوقات چند قطره رنگ قرمز که احتمالاً خون بود روی دیوار ها دیده میشد ، جیمین روی یک تشک قدیمی خوابیده بود ، مقابل جیمین یک آویز وسایل بزرگ بود که وسایل شکنجه مختلفی روی آن آویزان بود ، وسط اتاق هم چند زنجیر آویزان بود تا دست و گردن فرد رو ببندند ، دیوار مقابل جیمین ، سرتاسر دیوار نبود کنار دیوار یک باریکه برای رد شدن بود ، جیمین بلند شد ، زانواش درد داشت نگاهی به پاهایش انداخت و متوجه شد که قسمت زانوی پای راستش پاره شده بود و زانواش خراش برداشته بود ، جیمین سمت باریکه رفت ، اما باریکه بادر فلزی بسته بود و قفل بود ، از شیشه در فلزی به اتاقک پشت در نگاه کرد ، اتاق خالی بود فقط یک آویز لباس بود ، آن طرف اتاق پشت در هم در دیگری بود که از زیرزمین به بیرون راه داشت ، جیمین برگشت و روی تشک نشست ، تازه نشسته بود که کسی وارد زیرزمین شد ، جیمین ترسید ولی خواست خودش را خشن و سرد نشان دهد ، مرد در فلزی را باز کرد و داخل شد ، فرد یونگی بود که داخل زیرزمین شده بود ، یونگی بالاتنه لختی داشت و تمام عضلاتش معلوم بود ، شلوار پارچه‌ای سیاه با کفش های مردانه سیاه تن داشت ، یونگی نزدیک جیمین اومد و گفت: خوش اومدی پسر خوشگل. جیمین گفت: چرا منو آوردی اینجا ؟ یونگی صورتش رو نزدیک صورت جیمین کرد و به چشماش خیره شد و گفت:میفهمی. دستان جیمین رو گرفت و اونو وسط اتاق برد و دست و گردن جیمین رو با زنجیر بست ، جیمین داد زد: داری چیکار می‌کنی ؟ ولم کن. یونگی لبخندی زد و گفت: آآ، عجله داری ، وایسا حالا کارت دارم،شلاق رو از آویز برداشت و شروع کرد به زدن جیمین ، جیمین داد میزد و گریه میکرد و می‌گفت: تمومش کن ، چیکارم داری؟یونگی بعد زدن چند ضربه ، شلاق رو جاش گذاشت و جیمین رو سمت خودش چرخوند و گفت: باسن خوش فرمی داری دلم میخواد کبودش کنم زیر دستام.اینو گفت و دستش رو سمت دکمه شلوار جیمین برد ، جیمین داد زد: یونگی بس کن.همراه گفتن این جمله با پاش لگد محکمی به زانو یونگی زد،یونگی از جیمین فاصله گرفت و دستان جیمین رو باز کرد و از زیرزمین بیرون رفت ، نمیدونست چیکار می‌کنه حالش خوب نبود ، اون میخواست به جیمین تجاوز کنه ، حالش خوب نبود ، باید فکری به حال میکرد .
های گایز پارت سوم 🔮
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم داستان از دیدگاه جیمین: موقع شام هیچ صحبتی نشد ، حت...

پارت اول: داستان از دیدگاه جیمین: صدای پیانو کل امارت پارک ر...

آلفا خوشتیپ من پارت ششم راوی : خب بریم سراغ یونمین که دیشب چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط