پارت چهارم
پارت چهارم:
داستان از دیدگاه یونگی: نزدیک یک هفته میشد که جیمین پیش یونگی زندانی بود ، در این مدت یونگی کلا برای شکنجه جیمین نمیرفت، دلش برای پسرک میسوخت ، خانواده پسرک از روز اول در تمام کلانتری ها درخواست پیگیری شده بودن و پیام هاش به گوش یونگی میرسید ، یونگی نمیدونست چه حسی نسبت به جیمین داره ،امشب بعد چندین سال به کتابخانه مامانش رفت ، سر میز مطالعه مامانش نشست و قلم و کاغذی از کشوی میز برداشت ، امشب میخواست قلم حرفای دلشو روی کاغذ پیاده کنه ، چشماش رو بست و قلم رو به دست گرفت و شروع کرد به نوشتن ، بعد چندین ساعت چشماش رو باز کرد و با کاغذی پر از نوشته روبرو شد ، برخی کلمات تودرتو و ناخوانا بود ولی منظور کلی روشن بود ، یونگی شروع کرد به خواندن:( های معشوق ، ۴۵ درصد چشمانت عسل است و بقیه ، قهوه،شراب و بهشته،معشوق من ، درنهایت از من استخوان هایی میماند که تورا دوست داشتنت،معشوق معصوم من،درآخر همه ما تبدیل به یک داستان میشویم،به تو قول میدهم در دنیای بعدی پیدایت کنم و در آنجا نیز عاشقانه تورا بپرستم،شاید این عشق در دنیایی دیگر خانهای یابد،من عاشقانه دوستت دارم معشوق معصوم من،کافر بیگناه تشنه توست،در دنیایی که درد و عذاب تا شقیقه بالا آمده، عشق تنها راه درمان است معشوق معصوم من،) یونگی از نوشته هایش فهمید که عاشق جیمین شده ، به خدمتکار دستور داد دور از چشم زیردستان اصلی پدرش ، جیمین را به اتاق خواب خودش ببرند .
داستان از دیدگاه جیمین:روی تشک قدیمی دراز کشیده بود،یهو خدمتکار های یونگی وارد زیرزمین شدند و از دست و پاهای جیمین گرفتند و اونو به طبقه آخر عمارت بردند، اونو داخل یک اتاق بزرگ و مجلل بردند، یکی از خدمتکاران گفت که حمام کنه و از لباس های تمیز توی کمد استفاده کنه، جیمین نمیدونست چه خبره،ولی تصمیم گرفت گفته های خدمتکار رو انجام بده، بعد ساعتی، جیمین حمام کرد و موهاش رو به عقب داد،شلوار پارچهای مردانه نقرهای و پیراهن مردانه سفید و کفش های مردانه سیاه،تیپ خوشگلی زده بود،روی تخت کینگ سایز بزرگ نشست و مشغول بازی با تلفنش شد که خدمتکاران اونو داخل کشو میز آرایش گذاشته بودن،تازه نشسته بود که در اتاق باز شد و یونگی با کت و شلوار کرمی وارد اتاق شد،قیافه اش معلوم نبود چه حسی را نشان میدهد اما باز هم جیمین خونسردی خودش رو حفظ کرد،جیمین آروم گفت: سلام.یونگی هم در پاسخ گفت:سلام.چند دقیقه با سکوت سپری شد تا اینکه یونگی گفت:خب، امیدوارم اوکی باشی،من معمولاً این مدلی به همه خدمات نمیدم،خواستم با اینکار ازت عذرخواهی کرده باشم.جیمین گفت: نه مهم نیست بخشیدمت،خب میشه دیگه،الان میشه بگی چرا منو آوردی اینجا؟یونگی سرفه ارومی کرد و گفت:بله،خب،بابای من یه مافیا بود،منم مجبور شدم بعد مرگ اون جای اونو پر کنم و مافیا بشم،اما من عاشق شعر و ادبیات هستم،قرار بود با دزدیدن تو از پدرت باج بگیریم چون تو وارث باباتی،اما.جیمین وقتی دید یونگی ادامه نداد گفت: ولی چی؟یونگی گفت: ولی من عاشقتم،بهت علاقهمند شدم.جیمین دید با یونگی زیاد نکته اشتراک داره و ،اونم چندان نسبت به یونگی بدون حس نبود،از شب اول یونگی به نظرش جذاب میومد،پس قبول کرد با یونگی قرار بزاره و باهاش بمونه،شاید قراره جریان از این جالب تر بشه .
های گایز پارت چهارم 🫀
داستان از دیدگاه یونگی: نزدیک یک هفته میشد که جیمین پیش یونگی زندانی بود ، در این مدت یونگی کلا برای شکنجه جیمین نمیرفت، دلش برای پسرک میسوخت ، خانواده پسرک از روز اول در تمام کلانتری ها درخواست پیگیری شده بودن و پیام هاش به گوش یونگی میرسید ، یونگی نمیدونست چه حسی نسبت به جیمین داره ،امشب بعد چندین سال به کتابخانه مامانش رفت ، سر میز مطالعه مامانش نشست و قلم و کاغذی از کشوی میز برداشت ، امشب میخواست قلم حرفای دلشو روی کاغذ پیاده کنه ، چشماش رو بست و قلم رو به دست گرفت و شروع کرد به نوشتن ، بعد چندین ساعت چشماش رو باز کرد و با کاغذی پر از نوشته روبرو شد ، برخی کلمات تودرتو و ناخوانا بود ولی منظور کلی روشن بود ، یونگی شروع کرد به خواندن:( های معشوق ، ۴۵ درصد چشمانت عسل است و بقیه ، قهوه،شراب و بهشته،معشوق من ، درنهایت از من استخوان هایی میماند که تورا دوست داشتنت،معشوق معصوم من،درآخر همه ما تبدیل به یک داستان میشویم،به تو قول میدهم در دنیای بعدی پیدایت کنم و در آنجا نیز عاشقانه تورا بپرستم،شاید این عشق در دنیایی دیگر خانهای یابد،من عاشقانه دوستت دارم معشوق معصوم من،کافر بیگناه تشنه توست،در دنیایی که درد و عذاب تا شقیقه بالا آمده، عشق تنها راه درمان است معشوق معصوم من،) یونگی از نوشته هایش فهمید که عاشق جیمین شده ، به خدمتکار دستور داد دور از چشم زیردستان اصلی پدرش ، جیمین را به اتاق خواب خودش ببرند .
داستان از دیدگاه جیمین:روی تشک قدیمی دراز کشیده بود،یهو خدمتکار های یونگی وارد زیرزمین شدند و از دست و پاهای جیمین گرفتند و اونو به طبقه آخر عمارت بردند، اونو داخل یک اتاق بزرگ و مجلل بردند، یکی از خدمتکاران گفت که حمام کنه و از لباس های تمیز توی کمد استفاده کنه، جیمین نمیدونست چه خبره،ولی تصمیم گرفت گفته های خدمتکار رو انجام بده، بعد ساعتی، جیمین حمام کرد و موهاش رو به عقب داد،شلوار پارچهای مردانه نقرهای و پیراهن مردانه سفید و کفش های مردانه سیاه،تیپ خوشگلی زده بود،روی تخت کینگ سایز بزرگ نشست و مشغول بازی با تلفنش شد که خدمتکاران اونو داخل کشو میز آرایش گذاشته بودن،تازه نشسته بود که در اتاق باز شد و یونگی با کت و شلوار کرمی وارد اتاق شد،قیافه اش معلوم نبود چه حسی را نشان میدهد اما باز هم جیمین خونسردی خودش رو حفظ کرد،جیمین آروم گفت: سلام.یونگی هم در پاسخ گفت:سلام.چند دقیقه با سکوت سپری شد تا اینکه یونگی گفت:خب، امیدوارم اوکی باشی،من معمولاً این مدلی به همه خدمات نمیدم،خواستم با اینکار ازت عذرخواهی کرده باشم.جیمین گفت: نه مهم نیست بخشیدمت،خب میشه دیگه،الان میشه بگی چرا منو آوردی اینجا؟یونگی سرفه ارومی کرد و گفت:بله،خب،بابای من یه مافیا بود،منم مجبور شدم بعد مرگ اون جای اونو پر کنم و مافیا بشم،اما من عاشق شعر و ادبیات هستم،قرار بود با دزدیدن تو از پدرت باج بگیریم چون تو وارث باباتی،اما.جیمین وقتی دید یونگی ادامه نداد گفت: ولی چی؟یونگی گفت: ولی من عاشقتم،بهت علاقهمند شدم.جیمین دید با یونگی زیاد نکته اشتراک داره و ،اونم چندان نسبت به یونگی بدون حس نبود،از شب اول یونگی به نظرش جذاب میومد،پس قبول کرد با یونگی قرار بزاره و باهاش بمونه،شاید قراره جریان از این جالب تر بشه .
های گایز پارت چهارم 🫀
- ۲۵۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط