پارت دوم

پارت دوم
داستان از دیدگاه جیمین: موقع شام هیچ صحبتی نشد ، حتی نگرانی اینکه چرا این چهار نفر باهم حرف نمی‌زنند از صورت خدمتکار ها معلوم بود ، وقتی خدمتکار ها داشتن صفره را جمع میکردند ، یونا بازوی مامان جیمین رو گرفت و گفت: خاله جون ، بریم اتاق مهمان ؟ آباژوری برای گوشه اتاق در نظر گرفتم ، بریم تو هم ببین. مامان جیمین لبخندی زد ، هر وقت جیمین کاری با باباش داشت ، یونا اون رو یا به اتاق مهمان یا به حیاط خلوت امارت میبرد تا سرش رو گرم کنه ، خودشو به یونا سپرد و دنبالش رفت ، بابای جیمین انگار امروز برنامه به کتابخونه رفتن رو نداشت برا همین جیمین به خدمتکار ها اشاره کرد که اتاق نشیمن رو ترک کنن ، کنار باباش که به شومینه خیره شده بود نشست باباش بدون نگاه کردن به جیمین گفت: قشنگ پیانو میزنی . جیمین سرش رو بلند کرد و به صورت باباش نگاه کرد و گفت: ممنونم ، خوشحالم خوشت اومده ، خب ، منم به این کار علاقه دارم. باباش به صورت جیمین نگاه کرد و گفت: اما بهتره این علاقه و کار رو ول کنی ، تو باید روی کار های بیزینسی و مالی تمرکز کنی . جیمین اخماش تو هم رفت و گفت: آخه بابا ، خب ، شما به این کار علاقه داشتین و اومدین سراغش ، اما من علاقه‌ای به بیزینسی ندارم. باباش گفت: تنها وارثم تویی ، باید تو سراغ این کار بیای . جیمین هم ناراحت هم عصبی شد و گفت: خب ، یونا رو دعوت کن. باباش نگاهی دقیق به صورت جیمین انداخت و گفت: نه ، اون نمیشه ، هیچوقت من جایگاهم رو به دخترم نمی‌دم . جیمین عصبی شد و بلند شد ، نمیخواست احترام باباش رو زیر پا بزاره اما عصبی شد و گفت: بابا تو هیچوقت به علاقه من احترام نزاشتی ، خیلی ممنونم بابا . اینو گفت و از خونه بیرون رفت تا هوایی تازه کنه اما نتوانست در منطقه حیاط آروم بگیره برا همین از خونه خارج شد.
داستان از دیدگاه یونگی: بعد ریختن برنامه با زیردست هاش ، با ماشینش خواست دوری در شهر بزنه ، غافل از اینکه چند تن از افرادش بدون اطلاع یونگی دنبالش بودن ، یونگی خیلی وقت بود که یک سطر کتاب یا یک بند شعر هم نخونده بود ، دلش میخواست دوباره مثل نوجوانی هاش خودشو توی کتابخونه زندانی میکرد و توی داستان ها و کتاب ها غلط میزد ، اما از وقتی که به جای باباش کار میکرد ، این کار هارو از دست داده بود ، ماشینش رو کنار خیابون پارک کرد و از ماشین پیاده شد ، پسر تقریباً همسن خودش رو دید که کنار خیابون زیر چراغ خیابانی ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد ، پسر همقد خودش بود ولی یونگی چهارشانه و عضله‌ای تر بود ، پسر موهای سیاه و لختی داشت ، کمی موهاش از گردنش پایین تر میومد ، پسر چشم ابرو مشکی بود ، شلوار پارچه‌ای کرمی با بلوز آستین کوتاه سفید و روپوش بافتنی سفید و سیاه دیور و کفش های اسپورت سفید ، پسر قیافه مهربانی داشت ، یونگی هیچوقت فکر نمی‌کرد که جیمین اون پسره هست ولی ، اون پسر جوان ، جیمین بود ، یونگی نزدیک شد و سلامی کرد ، جیمین کمی سرش رو به طرف مرد چرخواند و گفت: سلام. یونگی به میله چراغ تکیه داد و گفت: هوا سرده ، واقعا سرماخوردگی و آلرژی رو به چشمات گرفتی که با این لباس نازک اومدی بیرون ؟ جیمین بدون نگاه به یونگی گفت: زندگی سخته ، دلم میخواد سرما بخورم و بخوابم تا روز ها و درد ها راحت تر بگزره ، حالا چی شده نگرونم شدی ، ازطرف بابام یا مامانم اومدی ، کی هستی ؟ یونگی گفت: مین یونگی هستم ، میتونی بهم یونگی بگی ، نه من مامان و بابای تورو هم نمی‌شناسم ، فقط کنار خیابون دیدمت خواستم باهات حرف بزنم ، حالا بگو اسم تو چیه آقا پسر ؟ جیمین به چشمان یونگی نگاه کرد ، مرد کلا سیاه تنش بود ، ست کت و شلوار سیاه ، موهای بلندش رو به عقب داده بود ، جیمین گفت: جیمین ، پارک جیمین هستم ، خوشوقتم. یونگی به نقطه‌ای که جیمین بهش خیره شده بود نگاه کرد و گفت: به ستاره ها نگاه میکردی ، به ماه یا به تاریکی آسمان ؟ جیمین دوباره به همان جا نگاه کرد و گفت: به هر سه ، ماه منو یاد آرزو هام و رویاهام میندازه ، ستاره ها مثل روز های شادی هستن که همیشه در خاطراتم میمونن و سیاهی آسمان ، مثل مواقعی هست که دلت می‌شکنه . یونگی گفت: چه زیبا. همون لحظه یکی دوتا از نفراتی که دنبال یونگی اومده بودن جیمین رو از پشت بیهوش میکنن و داخل ماشین می‌برند ، در واقع برنامه اصلا بیهوش کردن جیمین و دزدینش نبود ، دزدیدنش برای فردا بود اما امروز اونو دزدیدن ، یونگی اصلا اینکه برنامه درست پیش رفته بود خوشحال نبود ، بلکه نگران این بود که جیمین درباره یونگی فکر های بدی بکنه ، چون یونگی تازه میخواست با یکی دوست بشه اما فعلا اون نفر اسیرش بود ، در واقع یونگی بعد فهمیدن اسم جیمین فهمید که این همون هدف بعدی اوناست ، ولی از پسر خوشش اومد و خواست باهاش ارتباط برقرار کنه .
های گایز ادامه پارت سوم 🐥😺
دیدگاه ها (۰)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p23خیلی فکر کرد ب...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

......پارت بیست و دوم.......

My Arirang Part 11با احساس سرمای تیغ شمشیر فردی زیر گلوش زبا...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁸نور خورشید از لای پرده ها به صورتش می...

Iove and the MoonPart 47ویو یوناصدای تیر توی کل خونه پیچید.ی...

.....پارت هفدهم.....

پارت 78ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.ـ این امکان نداره.....

پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط