وقتی خیلی خیلی عاشقته:>>>❄🍯🎀
وقتی خیلی خیلی عاشقته:>>>❄🍯🎀
درخواستی^^
خیلی خسته بود! چند وقتی می شد که بخاطر کار های زیاد شرکت وقت نداشت حتی نفس راحت بکشه,اما امروز دیگه اخرین روز بود! تعطیلات کریسمس از راه رسیده بود و شهر حال و هوای سال نو، ابنبات، کلوچه و کلی کادو زیر درخت کریسمس رو گرفته بود. در حالی که دونه های برف روی موهاش نشسته بودن و بینیش از شدت سرما قرمز بود در خونه رو باز کرد و وارد شد، مثل همیشه فریاد زد « دابیناااا، من اومدممممم» دختر با شنیدن صدای همسرش ذوق زده کتابی که در نبود جین با اون خودشو سرگرم میکرد رو بست و با دو خودش رو به جین رسوند « سوکجینااا چرا انقدر دیر کردییی؟؟*پریدن عین کانگورو روی جین .... جوری که اون پرید رو جین باعث شد هر دوشون روی پارکتای کف خونه فرود بیان!! دا بین چهار سال از جین کوچیک تر بود و در مقابلش مثل یه بچه ی خوردنی ظاهر می شد، جین هم بهونه داشت که تو بغلش اونو حسابی بچلونه!! جین«ببینم، مگه صد بار نگفتم ندو؟ اگه بیوفتی و یه وقت چیزیت بشه من چیکار کنم؟ هوم؟ دا بین«گگگگ، نگرانی رو تموم کن چون میخوام جشن بگیرم، تا مدت ها قرار نیست برگردی به اون شرکت کوفتی *لبخند پیروزی . جین خنده ای به کیوتی جوجه خروس مقابلش کرد و لپشو بوسید «خب پس منتظر چی هستی بچه؟ بیا تعطیلاتت رو با این شوهر خوشتیپت اغاز کن! دا بین خنده ای کرد و بلند شد و جین رو هم بلند کرد«اعتماد به مریخ تو هنوز سر جاشه، بدو بریم دیگههه*کشیدن پس یقه ی جین .... بعد از عوض کردن لباساش وارد اشپزخونه شد و دید که بله در نبودش دا بین کل اشپزخونه ی نازنینش رو به گند کشیده! جین «یاااا، بازم دابیناا؟
ادامه دارد!
درخواستی^^
خیلی خسته بود! چند وقتی می شد که بخاطر کار های زیاد شرکت وقت نداشت حتی نفس راحت بکشه,اما امروز دیگه اخرین روز بود! تعطیلات کریسمس از راه رسیده بود و شهر حال و هوای سال نو، ابنبات، کلوچه و کلی کادو زیر درخت کریسمس رو گرفته بود. در حالی که دونه های برف روی موهاش نشسته بودن و بینیش از شدت سرما قرمز بود در خونه رو باز کرد و وارد شد، مثل همیشه فریاد زد « دابیناااا، من اومدممممم» دختر با شنیدن صدای همسرش ذوق زده کتابی که در نبود جین با اون خودشو سرگرم میکرد رو بست و با دو خودش رو به جین رسوند « سوکجینااا چرا انقدر دیر کردییی؟؟*پریدن عین کانگورو روی جین .... جوری که اون پرید رو جین باعث شد هر دوشون روی پارکتای کف خونه فرود بیان!! دا بین چهار سال از جین کوچیک تر بود و در مقابلش مثل یه بچه ی خوردنی ظاهر می شد، جین هم بهونه داشت که تو بغلش اونو حسابی بچلونه!! جین«ببینم، مگه صد بار نگفتم ندو؟ اگه بیوفتی و یه وقت چیزیت بشه من چیکار کنم؟ هوم؟ دا بین«گگگگ، نگرانی رو تموم کن چون میخوام جشن بگیرم، تا مدت ها قرار نیست برگردی به اون شرکت کوفتی *لبخند پیروزی . جین خنده ای به کیوتی جوجه خروس مقابلش کرد و لپشو بوسید «خب پس منتظر چی هستی بچه؟ بیا تعطیلاتت رو با این شوهر خوشتیپت اغاز کن! دا بین خنده ای کرد و بلند شد و جین رو هم بلند کرد«اعتماد به مریخ تو هنوز سر جاشه، بدو بریم دیگههه*کشیدن پس یقه ی جین .... بعد از عوض کردن لباساش وارد اشپزخونه شد و دید که بله در نبودش دا بین کل اشپزخونه ی نازنینش رو به گند کشیده! جین «یاااا، بازم دابیناا؟
ادامه دارد!
- ۳۰۴
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط