{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 8
نامجون نگران شد و اومد کنارم وایساد و گفت:
نامجون: عزیزم حالت خوبه؟
ات: آ آ آره من خوبم بریم غذا بخورید من گشنم نیست
نامجون: بیا ببرمت دکتر
ات: ن نه نمیخواد من حالم خوبه
نامجون: نه شاید مشکل خاصی باشه زود آماده شو تا بریم
ات: نامجون به زور منو برد دکتر
علامت دکتر&
&تبریک میگم خانم کیم شما باردارید «دکتر این حرفو جلو نامجون زد»
نامجون خیلی خوشحال بود از خوشحالی داشت بال در میاورد ولی من نه توی فکر بودم که نامجون گفت
نامجون: عزیزم چرا ناراحتی
ات: نامجون من آماده نیستم واسه بچه داشتن من تازه 19 سالمه خیلی کوچیکم
نامجون: عزیزم میدونم کوچیکی ولی خب الان داریم بچه دار میشیم باید خوشحال باشی
ات: باشه «با ناراحتی»
ات ویو: خیلی ناراحت بودم که قراره توی 19 سالگی بچه دار بشم ولی خب الان من بچه دارم و باید مواظبش باشم حداقل بخاطر نامجون هم که شده باید تحمل کنم
8 ماه گذشت چند روز دیگه بیشتر نمیخواستم تا بچم دنیا بیاد همچی هم با ذوق واسش خریده بودیم و منتظر اومدنش بودیم یه روز نامجون شرکت بود من یکم درد داشتم مسکن خوردم شاید بهتر شم ولی نیم ساعت گذشت خیلی دردم شدید شد زنگ زدم به شوگا:
(مکالمه ات و شوگا)
شوگا: الو سلام ات چطوری
ات با صدای پر از بغض گفت: ش شوگا کمکم کن
شوگا با نگرانی گفت: ات چیشده ولی ات جوابی نداد و بیهوش شده بود
شوگا: اتتتتتتتتتت «با داد و گریه»
شوگا ویو: ات بهم زنگ زد گفت برم کمکش بچش داره دنیا میاد باید ببریمش بیمارستان پس دویدم سمت نامجون و اعضا
شوگا: نامجووووون«با داد و گیه»
نامجون: چیه چیشدع چرا گریه میکنی شوگا
شوگا: ات داره بچش دنیا میاد به من زنگ زد ولی بعدش بیهوش شد
نامجون و اعضا رفتن و ات رو بردن بیمارستان و ات رو بردن اتاق عمل و دکتر بعد از 4 ساعت اومد بیرون
نامجون دوید سمتش و با گریه گفت: دکتر حال همسرم چطوره
&: خوشبختانه حال هر دوشون خوبه و نیم ساعت دیگه میتونید ایشون رو ببینید
دیدگاه ها (۰)

پارت 9 «پارت آخر» ات ویو: چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم...

اسلاید 1:لباس و مدل موی اعضا برای عروسی نامجوناسلاید 2:اتاسل...

پارت 7 ات ویو: اعضا زنگ زدن اورژانس اومد من خیلی ترسیده بودم...

وقتی دخترشو دوست نداشت 💔پارت آخردکتر: خوشبختانه خطر رفع شده....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط