پارت
پارت 7
ات ویو: اعضا زنگ زدن اورژانس اومد من خیلی ترسیده بودم همش گریه میکردم
نگران نامجون هم بودم راستش حس میکردم دارم کم کم عاشقش میشم ولی نباید این حسو داشته باشم نسبت بهش اون من و هانول رو از هم جدا کرد ولی حسم روز به روز داره بهش بیشتر میشه
3 روز بعد
نامجون مرخص شد از بیمارستان و اومد خونه منم برای اولین بار آشپزی کردم واسش غذا های خوشمزه درست کرده بودم واسش بردم و گفتم
ات: بخور خودم درستش کردم خوشمزست «با لبخند»
نامجون ویو: ات خیلی عجیب شده برای اولین بار بهم لبخند زد منم خوشحال شدم و با خوشحالی غذارو خوردم واقعا خیلیم خوشمزه بود
ات: راستش من میخواستم یچیزیو بهت بگم
نامجون: جونم چی میخوای بگی
ات: خب راستش من خودمم باورم نمیشه ولی حس میکنم عاشقت شدم و روز به روز داره حسم بهت بیشتر میشه
نامجون ویو: ات یه چیز خیلی عجیب گفت که غذا پرید تو گلوم اون گفت عاشقمهه داشتم بال در میاوردم یهو با دردی که داشتم پریدم بغلش داشتم گریه میکردم
ات ویو: اینروزا اصلا حالم خوب نبود همش حالم بد میشد و سرم گیج میرفت و زیر چشام کلا گود بود یه حسی بهم میگفت باردارم رفتم بیبی چک برداشتم و دیدم مثبته من واقعا اصلا شرایط مادر شدنو نداشتم من تازه 19 سالم بیشتر نبود گریم گرفته بود ولی نمیخواستم فعلا به نامجون چیزی بگم ولی یه روز سر ناهار همه جمع بودیم و میخواستیم غذا بخوریم که من حالم بهم خورد و سریع رفتم بیرون و خون بالا اوردم و....
ات ویو: اعضا زنگ زدن اورژانس اومد من خیلی ترسیده بودم همش گریه میکردم
نگران نامجون هم بودم راستش حس میکردم دارم کم کم عاشقش میشم ولی نباید این حسو داشته باشم نسبت بهش اون من و هانول رو از هم جدا کرد ولی حسم روز به روز داره بهش بیشتر میشه
3 روز بعد
نامجون مرخص شد از بیمارستان و اومد خونه منم برای اولین بار آشپزی کردم واسش غذا های خوشمزه درست کرده بودم واسش بردم و گفتم
ات: بخور خودم درستش کردم خوشمزست «با لبخند»
نامجون ویو: ات خیلی عجیب شده برای اولین بار بهم لبخند زد منم خوشحال شدم و با خوشحالی غذارو خوردم واقعا خیلیم خوشمزه بود
ات: راستش من میخواستم یچیزیو بهت بگم
نامجون: جونم چی میخوای بگی
ات: خب راستش من خودمم باورم نمیشه ولی حس میکنم عاشقت شدم و روز به روز داره حسم بهت بیشتر میشه
نامجون ویو: ات یه چیز خیلی عجیب گفت که غذا پرید تو گلوم اون گفت عاشقمهه داشتم بال در میاوردم یهو با دردی که داشتم پریدم بغلش داشتم گریه میکردم
ات ویو: اینروزا اصلا حالم خوب نبود همش حالم بد میشد و سرم گیج میرفت و زیر چشام کلا گود بود یه حسی بهم میگفت باردارم رفتم بیبی چک برداشتم و دیدم مثبته من واقعا اصلا شرایط مادر شدنو نداشتم من تازه 19 سالم بیشتر نبود گریم گرفته بود ولی نمیخواستم فعلا به نامجون چیزی بگم ولی یه روز سر ناهار همه جمع بودیم و میخواستیم غذا بخوریم که من حالم بهم خورد و سریع رفتم بیرون و خون بالا اوردم و....
- ۱۰۹
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط