رمان

رمان عاشقانه

**عنوان: عشق در باران**

در یک شهر کوچک، دختری به نام سارا زندگی می‌کرد. او عاشق کتاب‌خوانی و نوشتن داستان بود. یک روز، در حین قدم زدن در پارک، باران شروع به باریدن کرد. سارا به سرعت به سمت یک کافه نزدیک دوید تا از باران پناه بگیرد.

در کافه، پسری به نام امیر نشسته بود و در حال خواندن کتابی بود. وقتی سارا وارد شد، امیر نگاهی به او انداخت و لبخند زد. سارا هم لبخند زد و به سمت یک میز در گوشه کافه رفت. باران به شدت می‌بارید و صدای آن در کافه آرامش خاصی ایجاد کرده بود.

پس از مدتی، امیر به سمت سارا آمد و از او خواست که به جمع دوستانش بپیوندد. سارا با کمال میل قبول کرد و به جمع آن‌ها پیوست. آن‌ها درباره کتاب‌ها، فیلم‌ها و رویاهایشان صحبت کردند و کم‌کم بین سارا و امیر ارتباطی عمیق شکل گرفت.

روزها گذشت و سارا و امیر بیشتر با هم وقت می‌گذرانیدند. آن‌ها به کافه‌های مختلف می‌رفتند، در پارک قدم می‌زدند و درباره زندگی و آرزوهایشان صحبت می‌کردند. سارا متوجه شد که امیر نه تنها یک دوست خوب، بلکه کسی است که قلبش را تسخیر کرده است.

یک روز، در حین قدم زدن در باران، امیر ناگهان ایستاد و به سارا گفت: "می‌دانی، من همیشه به دنبال کسی بودم که با او بتوانم زندگی‌ام را به اشتراک بگذارم. و حالا، فکر می‌کنم آن شخص تو هستی." سارا با قلبی پر از شادی و هیجان، به او پاسخ داد: "من هم همین احساس را دارم."

از آن روز به بعد، سارا و امیر به یکدیگر عشق ورزیدند و هر روز بیشتر از قبل به هم نزدیک شدند. آن‌ها یاد گرفتند که عشق واقعی در کنار هم بودن و حمایت از یکدیگر است، حتی در روزهای بارانی.

این رمان نشان می‌دهد که عشق می‌تواند در هر لحظه و مکانی شکل بگیرد و زندگی را زیباتر کند.
دیدگاه ها (۰)

😂😂

رمان

پارت 1جیسو یک دختر 20 ساله بود که در شرکت کار می کرد او در س...

زندگی با خنده ( رانندگی نامجون)ته کوک: یا خداا درسا: منتظر چ...

زندگی با خنده ( نقشه)سارا: نقشت چیه؟نگار: باید بزاریم جیمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط