مال من باش
مال من باش
Part:5
ـ مامان ، زن عمو ، یه ماه دیگه عروسی پسر عموئه! من لباس ندارمااا ، لوازم آرایشی هم ندارم ، بریم بخریم؟؟
وقتی رفتن توی لباس فروشی ، یه لباس مشکی جذب و خوشگل رفت توی دل لارا ، خب دیگه ، مراسم ازدواج عشقش عزای اون بود...
ـ میخوام اون لباسو پرو کنم.
توی اتاق پرو اشک میریخت و بند لباس رو میبست ، دستاش رو روی دهنش گذاشت تا هق هقاش بلند نشه...یاد اون روزا افتاد..
~~~~۵ سال پیش ~~~~
ـ جوجه کوچولو ، بزرگ که شدیم ، میبرمت برا عروسیمون خرید خب؟ لباس عروس سفیدتو میپوشی برای من ، منم لباس دامادیمو برای تو میپوشم ، قول میدم لباسم به سلیقه تو باشه عروسکم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اما حالا چی ؟ آقا کلا عوض شده بود ، لباس دامادی میخرید ، اما برای لارا نه ، توی پاساژ بودن برای خرید عروسی ولی به عنوان مهمون نه عروسِ مجلس!
از اتاق پرو بیرون اومد ، لباس عذاش زیبا بود...
اما پوزخند تمسخرآمیز جونگ کوک باعث میشد فکر کنه شکل دلقکا شده!
ـ مامان ، همینو حساب کن...همین.
ـ دخترم چرا رنگت پریده؟
ـ چون..چون گشنمه..
شب فرا رسید و لارا توی بالشتش تا تونست اشک ریخت...
امشب قرار بود خانواده دختر خاله جونگ کوک بیان خونه پدر جونگ کوک تا با کل جئون ها آشنا شن ، پس همه رفتن به عمارت اونا...
لارا یه لباس نقره ای براق و بلند که وسط رونش چاک داشت پوشید...
هیونا با لباس باز و رنگی آرایش غلیظ وایساده بود ، ۱۷ سالش بود...جونگ کوک هم با دوستاش ویسکی میخورد و بلند بلند میخندید ، آره دیگه ، مراسم معرفی زن جونگ کوک بود!
لارا توی گوشیش رفت ، شماره جونگ کوک رو آورد ، گوشیش رو روی حالت پرواز گذاشت تا پیام ها ارسال نشه..
ـ چرا قلبمو آتیش میزنی؟
ـ چرا به اون دختره میگی عروسم ، پرنسسم؟
ـ چرا انقدر ازم متنفری؟
ـ فقط چون گفتم من دوست ندارم کارتو ادامه بدی؟
ـ اصلا زنت میدونه اون چشای لعنتیت ۱۱ سال رو کی بوده؟
ـ چرا انقدر خوشحالی؟ یعنی واقعا من یه سرگرمی مال بچگیات بودم؟
یهو جونگ هیون برادر جونگ کوک که ۱۵ سالش بود کنار لارا نشست..
ـ دخترعمو ، به کی انقدر تند تند پیام میدی؟ الان برای عروس شدنت زود نیست؟(خنده)
ـ هی ، جونگ هیون اذیتم نکن!
ـ ببخشید بانووو ، یچیزی میگم بین خودمون باشه ، قبول داری زن جونگکوک خیلی زشته؟ ولی من یکی که جرئت نمیکنم بگم ، چون قشنگ تکه بزرگم گوشمه...
ادامه دارد...
Part:5
ـ مامان ، زن عمو ، یه ماه دیگه عروسی پسر عموئه! من لباس ندارمااا ، لوازم آرایشی هم ندارم ، بریم بخریم؟؟
وقتی رفتن توی لباس فروشی ، یه لباس مشکی جذب و خوشگل رفت توی دل لارا ، خب دیگه ، مراسم ازدواج عشقش عزای اون بود...
ـ میخوام اون لباسو پرو کنم.
توی اتاق پرو اشک میریخت و بند لباس رو میبست ، دستاش رو روی دهنش گذاشت تا هق هقاش بلند نشه...یاد اون روزا افتاد..
~~~~۵ سال پیش ~~~~
ـ جوجه کوچولو ، بزرگ که شدیم ، میبرمت برا عروسیمون خرید خب؟ لباس عروس سفیدتو میپوشی برای من ، منم لباس دامادیمو برای تو میپوشم ، قول میدم لباسم به سلیقه تو باشه عروسکم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اما حالا چی ؟ آقا کلا عوض شده بود ، لباس دامادی میخرید ، اما برای لارا نه ، توی پاساژ بودن برای خرید عروسی ولی به عنوان مهمون نه عروسِ مجلس!
از اتاق پرو بیرون اومد ، لباس عذاش زیبا بود...
اما پوزخند تمسخرآمیز جونگ کوک باعث میشد فکر کنه شکل دلقکا شده!
ـ مامان ، همینو حساب کن...همین.
ـ دخترم چرا رنگت پریده؟
ـ چون..چون گشنمه..
شب فرا رسید و لارا توی بالشتش تا تونست اشک ریخت...
امشب قرار بود خانواده دختر خاله جونگ کوک بیان خونه پدر جونگ کوک تا با کل جئون ها آشنا شن ، پس همه رفتن به عمارت اونا...
لارا یه لباس نقره ای براق و بلند که وسط رونش چاک داشت پوشید...
هیونا با لباس باز و رنگی آرایش غلیظ وایساده بود ، ۱۷ سالش بود...جونگ کوک هم با دوستاش ویسکی میخورد و بلند بلند میخندید ، آره دیگه ، مراسم معرفی زن جونگ کوک بود!
لارا توی گوشیش رفت ، شماره جونگ کوک رو آورد ، گوشیش رو روی حالت پرواز گذاشت تا پیام ها ارسال نشه..
ـ چرا قلبمو آتیش میزنی؟
ـ چرا به اون دختره میگی عروسم ، پرنسسم؟
ـ چرا انقدر ازم متنفری؟
ـ فقط چون گفتم من دوست ندارم کارتو ادامه بدی؟
ـ اصلا زنت میدونه اون چشای لعنتیت ۱۱ سال رو کی بوده؟
ـ چرا انقدر خوشحالی؟ یعنی واقعا من یه سرگرمی مال بچگیات بودم؟
یهو جونگ هیون برادر جونگ کوک که ۱۵ سالش بود کنار لارا نشست..
ـ دخترعمو ، به کی انقدر تند تند پیام میدی؟ الان برای عروس شدنت زود نیست؟(خنده)
ـ هی ، جونگ هیون اذیتم نکن!
ـ ببخشید بانووو ، یچیزی میگم بین خودمون باشه ، قبول داری زن جونگکوک خیلی زشته؟ ولی من یکی که جرئت نمیکنم بگم ، چون قشنگ تکه بزرگم گوشمه...
ادامه دارد...
- ۱۱۴
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط