{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوآ هنوز کنار اجاق ایستاده بود،

سوآ هنوز کنار اجاق ایستاده بود،
نزدیک شوگا.
بخار قابلمه‌ی روی گاز، چشم‌هاشو اذیت می‌کرد،
اما نگاهشو نمی‌دزدید.

شوگا یه لحظه دیگه سکوت کرد،
بعد زیر شعله رو کم کرد و گفت:
– «چی شده؟»

صدای شوگا آروم بود، ولی همچنان جدی.
نه نگران، نه گرم.
فقط در حدی که بفهمه چی گذشته.

سوآ پلک زد.
دستش رو بالا آورد، گوشه‌ی لبشو لمس کرد.
یه لحظه لرزید،
بعد زمزمه‌وار گفت:

– «اونا… تو مدرسه… دوباره… زدنم… بابا.»

شوگا تکون نخورد.
فقط شنید.

سوآ ادامه داد، صداش آروم‌تر و لرزون‌تر:
– «سه نفر بودن. یکی‌شون… با موبایل فیلم می‌گرفت… بعد… دماغم… دوباره خون اومد، بابا.»

بغض توی گلوی سوآ جمع شده بود،
اما اشک نمی‌ریخت.
شاید چون دیگه خسته‌تر از اون بود که اشک بریزه.

– «کتابامو پرت کردن، له کردن. بعدش، یه دختری… لگد زد… رو… شونه‌م… درد داره… هنوزم… بابا.»

اون واژه،
هر بار که تکرار می‌شد،
بینشون چیزی سنگین‌تر می‌ساخت.
یه فاصله‌ی ترسناک…
یا شاید پلی لرزون روی اون فاصله.

شوگا هنوز حرفی نمی‌زد.

فقط نگاهش روی صورت زخمی سوآ مونده بود.
نه از روی ترحم.
نه از روی نگرانی.
یه چیزی بینشون در جریان بود که نمی‌شد راحت اسم روش گذاشت.

سوآ سرشو پایین انداخت.
– «می‌دونم… تو از این چیزا خوشت نمیاد… از اینکه بیام اینجوری غر بزنم… یا از اینکه هی صدات کنم… اما… بابا… واقعاً درد می‌کنه.»

لحظه‌ای بعد، سکوت شکست.
نه با جمله،
با صدای کشیده شدن صندلی سر میز.

شوگا بلند شد، یه لیوان آب جلوش گذاشت.

بدون تماس.
بدون حتی یه کلمه‌ی دل‌گرم‌کننده.

فقط یه لیوان آب،
و صدایی که بی‌احساس گفت:
– «اول بنشین. بعد حرف بزن.»
دیدگاه ها (۱)

سوآ روی صندلی نشست.زانوهاشو جمع کرده بود زیر چونه‌ش و لیوان ...

صدای گریه‌ی سوآ بلند شده بود.هق‌هق‌کنان، با دست‌های لرزون، ب...

بوی سوپ توی خونه پخش بود.شوگا جلوی اجاق ایستاده بود، آستین‌ه...

خیابون نزدیک مدرسه خلوت بود.نه ماشینی رد می‌شد،نه کسی بود که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط