صدای گریهی سوآ بلند شده بود.
صدای گریهی سوآ بلند شده بود.
هقهقکنان، با دستهای لرزون، به لباس شوگا چسبیده بود.
انگار یهعمر حرف نزده و حالا تمام بغضها، همهشون با هم شکستن.
– «قول میدم دختر خوبی باشم…
من قوی میشم…
فقط… فقط خواهش میکنم… بابای من باش…»
شوگا آروم نفس کشید.
خم شد، آروم پیشونی سوآ رو بوسید،
و دستشو گذاشت پشت سرش.
– «تو لازم نیست به من چیزی ثابت کنی.
تو دختر منی، همین کافیه.»
سوآ توی آغوش اون مرد که تا دیروز فکر میکرد هیچوقت دلش براش نمیسوزه،
آرومآروم خوابش برد.
اما شوگا...
اون شب اصلاً نخوابید.
شوگا دم ظهر وارد مدرسه شد.
مدیر و ناظم ازش خواستن منتظر بمونه.
اما اون فقط یه جمله گفت:
– «خودم پیداشون میکنم.»
و پیداشون هم کرد.
توی حیاط پشتی، نزدیک انبار وسایل، همون سهنفر بودن:
دو پسر، یه دختر.
داشتن بلند بلند میخندیدن.
شاید هم هنوز داشتن به فیلمی که گرفته بودن فکر میکردن.
شوگا جلو رفت.
قدمهاش ساکت ولی سنگین بود.
چشماش سرد، مثل یخ،
و نگاهش دقیقاً دوخته شده به یکی از اون پسرها.
– «فیلم رو پاک کن.»
پسره اول خندید.
– «تو کی هستی؟ پدر اون عینکیه؟ همون موش؟»
شوگا یک قدم نزدیک شد.
چشمهاش یه لحظه برق زد.
– «یه بار دیگه به دختر من بیاحترامی کن،
و قول میدم دستات دیگه تا آخر عمرت، گوشی دست نمیگیرن.»
پسر دوم جلو اومد و گفت:
– «چی؟ میخوای ما رو بزنی؟ مگه کجایی هستی؟!»
شوگا یه لحظه مکث کرد.
و درست همونجا، بدون هشدار،
مچ پسره رو گرفت.
تق!
صدای شکستن استخوان، مثل شکستن چوب خشک، بلند شد.
پسر جیغ زد و زانو زد زمین.
پسر اول خواست حمله کنه.
ولی شوگا با همون دست، بازوی اون یکی رو گرفت، پیچوند،
و با زانو زد تو شکمش.
– «من پدر اون دخترم.
و شما سهتا، آخرین نفری هستین که بهش دست زدین.»
پسر دوم با صورت افتاد زمین و ناله کرد.
دختر قلدر عقب رفت، رنگ از صورتش پریده بود.
شوگا بهش گفت:
– «فیلم. همین الان.
پاکش کن. جلو من.»
با انگشت لرزون گوشی رو درآورد.
فیلم رو باز کرد.
دکمهی "delete" رو زد.
شوگا گوشی رو گرفت، خودش چک کرد، و بعد پرت کرد جلوش.
– «اگه یه بار دیگه،
حتی نگاه کنی سمت دخترم،
من دیگه حرف نمیزنم.
مستقیم عمل میکنم.»
و بعد،
بدون اینکه حتی پشت سرشو نگاه کنه،
از اونجا رفت.
اون سهتا قلدر؟
هیچکدوم دیگه تا پایان سال تحصیلی حتی جرئت نکردن به چشمهای سوآ نگاه کنن.
هقهقکنان، با دستهای لرزون، به لباس شوگا چسبیده بود.
انگار یهعمر حرف نزده و حالا تمام بغضها، همهشون با هم شکستن.
– «قول میدم دختر خوبی باشم…
من قوی میشم…
فقط… فقط خواهش میکنم… بابای من باش…»
شوگا آروم نفس کشید.
خم شد، آروم پیشونی سوآ رو بوسید،
و دستشو گذاشت پشت سرش.
– «تو لازم نیست به من چیزی ثابت کنی.
تو دختر منی، همین کافیه.»
سوآ توی آغوش اون مرد که تا دیروز فکر میکرد هیچوقت دلش براش نمیسوزه،
آرومآروم خوابش برد.
اما شوگا...
اون شب اصلاً نخوابید.
شوگا دم ظهر وارد مدرسه شد.
مدیر و ناظم ازش خواستن منتظر بمونه.
اما اون فقط یه جمله گفت:
– «خودم پیداشون میکنم.»
و پیداشون هم کرد.
توی حیاط پشتی، نزدیک انبار وسایل، همون سهنفر بودن:
دو پسر، یه دختر.
داشتن بلند بلند میخندیدن.
شاید هم هنوز داشتن به فیلمی که گرفته بودن فکر میکردن.
شوگا جلو رفت.
قدمهاش ساکت ولی سنگین بود.
چشماش سرد، مثل یخ،
و نگاهش دقیقاً دوخته شده به یکی از اون پسرها.
– «فیلم رو پاک کن.»
پسره اول خندید.
– «تو کی هستی؟ پدر اون عینکیه؟ همون موش؟»
شوگا یک قدم نزدیک شد.
چشمهاش یه لحظه برق زد.
– «یه بار دیگه به دختر من بیاحترامی کن،
و قول میدم دستات دیگه تا آخر عمرت، گوشی دست نمیگیرن.»
پسر دوم جلو اومد و گفت:
– «چی؟ میخوای ما رو بزنی؟ مگه کجایی هستی؟!»
شوگا یه لحظه مکث کرد.
و درست همونجا، بدون هشدار،
مچ پسره رو گرفت.
تق!
صدای شکستن استخوان، مثل شکستن چوب خشک، بلند شد.
پسر جیغ زد و زانو زد زمین.
پسر اول خواست حمله کنه.
ولی شوگا با همون دست، بازوی اون یکی رو گرفت، پیچوند،
و با زانو زد تو شکمش.
– «من پدر اون دخترم.
و شما سهتا، آخرین نفری هستین که بهش دست زدین.»
پسر دوم با صورت افتاد زمین و ناله کرد.
دختر قلدر عقب رفت، رنگ از صورتش پریده بود.
شوگا بهش گفت:
– «فیلم. همین الان.
پاکش کن. جلو من.»
با انگشت لرزون گوشی رو درآورد.
فیلم رو باز کرد.
دکمهی "delete" رو زد.
شوگا گوشی رو گرفت، خودش چک کرد، و بعد پرت کرد جلوش.
– «اگه یه بار دیگه،
حتی نگاه کنی سمت دخترم،
من دیگه حرف نمیزنم.
مستقیم عمل میکنم.»
و بعد،
بدون اینکه حتی پشت سرشو نگاه کنه،
از اونجا رفت.
اون سهتا قلدر؟
هیچکدوم دیگه تا پایان سال تحصیلی حتی جرئت نکردن به چشمهای سوآ نگاه کنن.
- ۲۳.۱k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط