بوی سوپ توی خونه پخش بود.
بوی سوپ توی خونه پخش بود.
شوگا جلوی اجاق ایستاده بود، آستینهاشو بالا زده،
و قابلمه رو هم میزد.
صدای قلقل آب،
بخار،
و تیکتاک ساعت دیواری…
همهچی آروم و معمولی بود.
در خونه باز شد.
شوگا لحظهای سرشو چرخوند.
نگاهش به در ورودی افتاد…
و نفسش بیصدا برید.
سوآ، با صورت خونی،
لباس پاره،
و چشمهایی که خستهتر از همیشه بودن،
بیهیچ صدایی وارد شد.
شوگا قاشق چوبی توی دستش رو پایین آورد.
چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی که نه گرم بود، نه بیتفاوت.
یه جور توقفِ غریزی…
انگار مغزش دنبال جملهای میگشت، اما زبونش یخ زده بود.
سوآ نفسنفس میزد،
چند ثانیه فقط ایستاد.
بعد، بدون اینکه کیفشو زمین بذاره،
آروم اومد جلو،
پاش به لبهی فرش گیر کرد،
ولی تعادلشو نگه داشت.
رسید کنار شوگا.
بخار قابلمه از کنارشون رد میشد،
و گرما، روی گونههای کبود سوآ مینشست.
سوآ، با صدایی لرزون، پر از خاک و بغض، گفت:
– «بابا...»
همهچی برای لحظهای یخ زد.
شوگا حتی پلک نزد.
فقط توی چشمهای تار و بیعینک اون دختر نگاه کرد.
سوآ نفس عمیقی کشید،
ولی صدایی دیگه ازش درنیومد.
انگار اون یه کلمه،
تمام توانش رو کشیده بود.
و حالا،
وسط آشپزخونهی ساکت،
فقط قابلمهای بود که هنوز میجوشید،
و مردی که نمیدونست با اون یه واژهی سنگین
چیکار باید بکنه.
شوگا جلوی اجاق ایستاده بود، آستینهاشو بالا زده،
و قابلمه رو هم میزد.
صدای قلقل آب،
بخار،
و تیکتاک ساعت دیواری…
همهچی آروم و معمولی بود.
در خونه باز شد.
شوگا لحظهای سرشو چرخوند.
نگاهش به در ورودی افتاد…
و نفسش بیصدا برید.
سوآ، با صورت خونی،
لباس پاره،
و چشمهایی که خستهتر از همیشه بودن،
بیهیچ صدایی وارد شد.
شوگا قاشق چوبی توی دستش رو پایین آورد.
چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
نگاهی که نه گرم بود، نه بیتفاوت.
یه جور توقفِ غریزی…
انگار مغزش دنبال جملهای میگشت، اما زبونش یخ زده بود.
سوآ نفسنفس میزد،
چند ثانیه فقط ایستاد.
بعد، بدون اینکه کیفشو زمین بذاره،
آروم اومد جلو،
پاش به لبهی فرش گیر کرد،
ولی تعادلشو نگه داشت.
رسید کنار شوگا.
بخار قابلمه از کنارشون رد میشد،
و گرما، روی گونههای کبود سوآ مینشست.
سوآ، با صدایی لرزون، پر از خاک و بغض، گفت:
– «بابا...»
همهچی برای لحظهای یخ زد.
شوگا حتی پلک نزد.
فقط توی چشمهای تار و بیعینک اون دختر نگاه کرد.
سوآ نفس عمیقی کشید،
ولی صدایی دیگه ازش درنیومد.
انگار اون یه کلمه،
تمام توانش رو کشیده بود.
و حالا،
وسط آشپزخونهی ساکت،
فقط قابلمهای بود که هنوز میجوشید،
و مردی که نمیدونست با اون یه واژهی سنگین
چیکار باید بکنه.
- ۱۸.۷k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط