تکپارتی — «چرا بهمون نگفتی؟» 🎓💜
تکپارتی — «چرا بهمون نگفتی؟» 🎓💜
چند هفته بود ا/ت به دانشگاه میرفت و چند پسر هر روز اذیتش میکردند. اما ا/ت چیزی به اعضا نمیگفت و هر بار فقط لبخند میزد.
یک روز بالاخره یکی از دوستانش ماجرا را به اعضا گفت.
نامجون: مکنهی گروه... یعنی چند وقته این اتفاق میافته؟!
دوست ا/ت: تقریباً هر روز...
همه ناراحت و عصبانی شدند.
جین: خوشکله، باید همین الان باهاشون برخورد کنیم!
شوگا: پیشی، این موضوع شوخی نیست.
جیهوپ: سانشاینم چرا تنها تحملش کردی؟!
جیمین: موچی کوچولو، چرا به ما نگفتی؟!
تهیونگ: بچه کوچولو، ما باید میفهمیدیم.
جونگکوک: بچه، چرا هیچی نگفتی؟!
وقتی ا/ت برگشت، اعضا جلویش ایستادند.
نامجون با صدای بلند گفت:
نامجون: ا/ت! چرا توی این مدت به ما نگفتی؟!
ا/ت جا خورد.
جین: خوشکله، ما هر روز میدیدیمت و تو وانمود میکردی همهچی خوبه! چرا؟!
ا/ت: من فقط نمیخواستم نگران بشید...
شوگا: پیشی، نگران نشدن وقتی نمیدونیم چه اتفاقی برات افتاده، اصلاً ممکن نیست!
جیهوپ: سانشاینم، تو نباید همهچیز رو تنهایی تحمل کنی!
ا/ت ناراحت شد و با صدای لرزون گفت:
ا/ت: من که نگفتم نمیخوام کمکم کنید...
جیمین: موچی کوچولو...
ا/ت: ولی شما هم لازم نبود سرم داد بزنید! 😢
ا/ت با ناراحتی به اتاقش رفت و در را بست.
چند دقیقه سکوت بود.
جین آه کشید: فکر کنم زیادی تند رفتیم...
بعد همه آرام پشت در رفتند.
نامجون: ا/ت... مکنهی گروه، ببخشید. ما از شدت نگرانی عصبانی شدیم.
جین: خوشکله، حق داشتی ناراحت بشی.
جیمین: موچی کوچولو، ما فقط میخواستیم بدونی کنارتیم.
تهیونگ: بچه کوچولو، دیگه سرت داد نمیزنیم.
جونگکوک: بچه... میای پیشمون؟
در باز شد و ا/ت با چشمهای خیس بیرون آمد.
ا/ت: فقط قول بدید دفعه بعد اول آروم باهام حرف بزنید.
نامجون: قول.
شوگا: پیشی، قول.
جیهوپ: سانشاینم، قول میدم.
جین: خوشکله، قول. 💜
ا/ت لبخند زد و همه بالاخره آشتی کردند.
✨ پایان ✨
نویسنده: الیسا ✍️💜
چند هفته بود ا/ت به دانشگاه میرفت و چند پسر هر روز اذیتش میکردند. اما ا/ت چیزی به اعضا نمیگفت و هر بار فقط لبخند میزد.
یک روز بالاخره یکی از دوستانش ماجرا را به اعضا گفت.
نامجون: مکنهی گروه... یعنی چند وقته این اتفاق میافته؟!
دوست ا/ت: تقریباً هر روز...
همه ناراحت و عصبانی شدند.
جین: خوشکله، باید همین الان باهاشون برخورد کنیم!
شوگا: پیشی، این موضوع شوخی نیست.
جیهوپ: سانشاینم چرا تنها تحملش کردی؟!
جیمین: موچی کوچولو، چرا به ما نگفتی؟!
تهیونگ: بچه کوچولو، ما باید میفهمیدیم.
جونگکوک: بچه، چرا هیچی نگفتی؟!
وقتی ا/ت برگشت، اعضا جلویش ایستادند.
نامجون با صدای بلند گفت:
نامجون: ا/ت! چرا توی این مدت به ما نگفتی؟!
ا/ت جا خورد.
جین: خوشکله، ما هر روز میدیدیمت و تو وانمود میکردی همهچی خوبه! چرا؟!
ا/ت: من فقط نمیخواستم نگران بشید...
شوگا: پیشی، نگران نشدن وقتی نمیدونیم چه اتفاقی برات افتاده، اصلاً ممکن نیست!
جیهوپ: سانشاینم، تو نباید همهچیز رو تنهایی تحمل کنی!
ا/ت ناراحت شد و با صدای لرزون گفت:
ا/ت: من که نگفتم نمیخوام کمکم کنید...
جیمین: موچی کوچولو...
ا/ت: ولی شما هم لازم نبود سرم داد بزنید! 😢
ا/ت با ناراحتی به اتاقش رفت و در را بست.
چند دقیقه سکوت بود.
جین آه کشید: فکر کنم زیادی تند رفتیم...
بعد همه آرام پشت در رفتند.
نامجون: ا/ت... مکنهی گروه، ببخشید. ما از شدت نگرانی عصبانی شدیم.
جین: خوشکله، حق داشتی ناراحت بشی.
جیمین: موچی کوچولو، ما فقط میخواستیم بدونی کنارتیم.
تهیونگ: بچه کوچولو، دیگه سرت داد نمیزنیم.
جونگکوک: بچه... میای پیشمون؟
در باز شد و ا/ت با چشمهای خیس بیرون آمد.
ا/ت: فقط قول بدید دفعه بعد اول آروم باهام حرف بزنید.
نامجون: قول.
شوگا: پیشی، قول.
جیهوپ: سانشاینم، قول میدم.
جین: خوشکله، قول. 💜
ا/ت لبخند زد و همه بالاخره آشتی کردند.
✨ پایان ✨
نویسنده: الیسا ✍️💜
- ۱۳۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط