{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز ، یک جایی‌ ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما می‌‌افتد

یک روز ، یک جایی‌ ، ناگهان ، این اتفاق برایِ ما می‌‌افتد
کتاب مان را می‌‌بندیم ، عینکمان را از چشم بر میداریم
شماره‌ای را که گرفته ایم قطع می‌کنیم و گوشی را روی میز می‌گذاریم
ماشین را کنار جاده پارک می‌‌کنیم و دستمان را از رویِ فرمان بر میداریم
اشک‌هایمان را پاک می‌کنیم و خودمان را در آینه نگاه می‌کنیم
... همانطور که در خیابان راه می‌رویم
همانطور که خرید می‌کنیم
همانطور که دوش میگیریم
ناگهان می‌‌ایستیم
می‌گذاریم دنیا برای چند لحظه بایستد
و بعد همانطور که دوباره راه می‌رویم
و خرید می‌کنیم
و شماره می‌‌گیریم
و رانندگی‌ می‌کنیم
و کتاب می‌خوانیم...
از خودمان سوال می‌کنیم،
واقعا از زندگی‌ چه می‌خواهم؟؟؟
به احتمالِ قوی از آن روز به بعد اجازه نمی‌‌دهیم ،هیچ کسی‌، هیچ حرفی‌، هیچ نگاهی‌ ، زندگی‌ را از ما
پس بگیرد!!!
دیدگاه ها (۱۲)

پدر که نباشد، همه ی حرفها انگار برایت گران تمام می شود حتّی ...

به افتخار تمام مادران سرزمینم... دلنوشته زیبای یک مادر: من ی...

بعضی آدمها ،انگار چوب اند…تا عصبانی می شوند، آتش میگیرند،و ه...

بیچاره پاییز ... دستش نمک ندارد...این همه باران به آدم ها می...

زمان

#اخرین_پیچ#پارت_38 آخرین پیچ در اسکله(اینجاست که داستان اخری...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط