{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردان ادب را نه سخن از زرو زور است

مردان ادب را نه سخن از زرو زور است
نه ترس زمرگ است و,نه از خانه ى گور است

چون گنج , گرانمايه ولى در دل خاکند
کى مرد ادب راسخن از روى غرور است

غم در دل مردان ادب کوه که باشد
هر قطعه ى کوه غمشان ,سنگ صبور است

در تنگ ترين ثانيه , قافيه نبازند
عريان بشود فکرو قلم, قافيه جور است

دنبال خدا بر در هر خانه نکوبند
خالق, سخن و جنس حضورش همه نور است

با چشم سرت نور حضورش نتوان ديد
چشمان دلت باز کن,اين چشم که کور است

افتاده بشو ,نيست درشتى يد قدرت
باعرضه ترين خلقت اين سلسله مور است

مردان ادب نيز, از اين راه گذشتند
مهدى برسد کاش,که از قافله دور است

افسوس که تا پيچ و خم شهر بيابيم
گويند بفرما بگذر, وقت عبور است
((مهدى مختارزاده))
دیدگاه ها (۲)

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسا که دریا را فراموشش نخواهم کرد ...

کنار چای تلخم شعر با تنبور می چسبدهوا سرد است و یک سیگار هم ...

مرا  وقتی گرفتار خودم بودم صدا کردیمرا از من، مرا از قیدِ من...

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟شب از هجوم خیالت نمی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط