ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡6
______________________
*ویو سومی*
*خیلی..خوشتیپ بود؟...موهاشو خیلی قشنگ حالت داده بود و فرم زاویه فکش و قدش همچیش...خیلی قشنگ بود_*
÷:خانم کیم؟
*با صداش به خودم اومدم و سریع ازش فاصله گرفتم و موهامو پشت گوشام دادم ولی...ولی چرا لحنش اینقد سرد و جدی بود...انگار من کار بدی کرده بودم؟...خدا کنه این فرستنده نامه نباشه*
+ک..کیم؟..عا بله..بله من فقط-
*بدون اینکه چیزی بگه برگشت و داخل عمارت شد...فکر کنم ازم میخواست دنبالش برم...ولی از کجا اسممو میدونست؟...
سریع دنبالش وارد عمارت شدم...داخل عمارت خیلی قشنگ تر از بیرون بود.زمین سنگ مرمر بود و سقف خیلی بلند بود و بعضی دیوارا کلا شیشه بودن و خیلی گرون به نظر میومد..اصلا چطور کسی میتونست اینقدر ثروتمند باشه که همچین خونه ای بخره نکنه قاچاق انسان میکنن؟؟... مثل جوجه اردک پشت سرش دنبالش بودم و از پله ها بالا رفتیم و وارد یه اتاق شد..ولی اتاق نبود انگار دفتر کار بود؟چون یه دیوار کلا شیشه بود که ویو شهر داشت به نظرم شبا خیلی قشنگ میشد و یه میز کار و صندلی چرخون اداری پشتش بود و... داشتم محیطو نگاه میکردم که اون مرد رفت و روی صندلی اداری پشت میز نشست...هنوز حتی نیم نگاهی بهم نمیکرد و با حالت جدی و متفکر با خودکار روی میز مشغول شد و تو یه دستش باهاش ور میرفت تا این که سرشو بالا اورد و سر تا پام نگاه کرد که سر جام میخ شدم...اولش فکر کردم شاید ازم عصبانیه که بهش برخوردم یا...من که کار اشتباهی نکردم..*
+خب..خب من فقط-
÷پس تو دختر مورد علاقه برادرمی..
+چ..چی نه..نه من..حتی تا حالا با کسی تو رابطه نبودم حتی..حتی برادر شمارو هم نمیشناسم_
÷تو اونو نمیشناسی ولی اون خوب تورو میشناسه
*صداش از صد تا اقیانوسم عمیق تر بود انگار به پوست ادم نفوذ میکرد ولی این به خاطر جدی حرف زدنش بود یا تن صداش؟تشخیصش...تشخیصش خیلی سخت بود*
+.....من فقط_
*بدون اینکه اجازه بده جملمو تموم کنم خم شد و از کشوی میز اداریش یه کاغد بیرون اورد و روی میز روبه روم قرار داد...کاغد بود..یا سند؟سند ازدواج؟؟!!*
+..ا..ازدواج؟..نه نه حتما اشتباهی شده من...من هنوز اماده نیستم اصلا اصلا این درست نیست حتی..من هنوز قبول نکردم!
÷:...معموله از هیچی خبر نداری نه؟..(با حالت جدی خم شد و ارنجاشو روی میز گزاشت و بهم نگاه کرد)برادر من اهمیتی نمیده تو اماده ای یا نه..حتی اهمیت نمیده که میخوای یا نه..اون هرچیزی که بخواد به دست میاره...حالا به حال خودش بستگی داره که با راه قانونیش یا رشوه دادن به بقیه و تهدید...
*اصلا باورم نمیشد..زندگیم چرا اینقد به هم ریخته بود حتی ازدواجمم قرار نیست طبق چیزی که خودم میخوام باشه؟نکنه دارم با یه هول ازدواج میکنم؟؟*
________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡6
______________________
*ویو سومی*
*خیلی..خوشتیپ بود؟...موهاشو خیلی قشنگ حالت داده بود و فرم زاویه فکش و قدش همچیش...خیلی قشنگ بود_*
÷:خانم کیم؟
*با صداش به خودم اومدم و سریع ازش فاصله گرفتم و موهامو پشت گوشام دادم ولی...ولی چرا لحنش اینقد سرد و جدی بود...انگار من کار بدی کرده بودم؟...خدا کنه این فرستنده نامه نباشه*
+ک..کیم؟..عا بله..بله من فقط-
*بدون اینکه چیزی بگه برگشت و داخل عمارت شد...فکر کنم ازم میخواست دنبالش برم...ولی از کجا اسممو میدونست؟...
سریع دنبالش وارد عمارت شدم...داخل عمارت خیلی قشنگ تر از بیرون بود.زمین سنگ مرمر بود و سقف خیلی بلند بود و بعضی دیوارا کلا شیشه بودن و خیلی گرون به نظر میومد..اصلا چطور کسی میتونست اینقدر ثروتمند باشه که همچین خونه ای بخره نکنه قاچاق انسان میکنن؟؟... مثل جوجه اردک پشت سرش دنبالش بودم و از پله ها بالا رفتیم و وارد یه اتاق شد..ولی اتاق نبود انگار دفتر کار بود؟چون یه دیوار کلا شیشه بود که ویو شهر داشت به نظرم شبا خیلی قشنگ میشد و یه میز کار و صندلی چرخون اداری پشتش بود و... داشتم محیطو نگاه میکردم که اون مرد رفت و روی صندلی اداری پشت میز نشست...هنوز حتی نیم نگاهی بهم نمیکرد و با حالت جدی و متفکر با خودکار روی میز مشغول شد و تو یه دستش باهاش ور میرفت تا این که سرشو بالا اورد و سر تا پام نگاه کرد که سر جام میخ شدم...اولش فکر کردم شاید ازم عصبانیه که بهش برخوردم یا...من که کار اشتباهی نکردم..*
+خب..خب من فقط-
÷پس تو دختر مورد علاقه برادرمی..
+چ..چی نه..نه من..حتی تا حالا با کسی تو رابطه نبودم حتی..حتی برادر شمارو هم نمیشناسم_
÷تو اونو نمیشناسی ولی اون خوب تورو میشناسه
*صداش از صد تا اقیانوسم عمیق تر بود انگار به پوست ادم نفوذ میکرد ولی این به خاطر جدی حرف زدنش بود یا تن صداش؟تشخیصش...تشخیصش خیلی سخت بود*
+.....من فقط_
*بدون اینکه اجازه بده جملمو تموم کنم خم شد و از کشوی میز اداریش یه کاغد بیرون اورد و روی میز روبه روم قرار داد...کاغد بود..یا سند؟سند ازدواج؟؟!!*
+..ا..ازدواج؟..نه نه حتما اشتباهی شده من...من هنوز اماده نیستم اصلا اصلا این درست نیست حتی..من هنوز قبول نکردم!
÷:...معموله از هیچی خبر نداری نه؟..(با حالت جدی خم شد و ارنجاشو روی میز گزاشت و بهم نگاه کرد)برادر من اهمیتی نمیده تو اماده ای یا نه..حتی اهمیت نمیده که میخوای یا نه..اون هرچیزی که بخواد به دست میاره...حالا به حال خودش بستگی داره که با راه قانونیش یا رشوه دادن به بقیه و تهدید...
*اصلا باورم نمیشد..زندگیم چرا اینقد به هم ریخته بود حتی ازدواجمم قرار نیست طبق چیزی که خودم میخوام باشه؟نکنه دارم با یه هول ازدواج میکنم؟؟*
________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۱.۴k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط