{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری☆

P♡5
____________________
(دوستان اول برید کامنت اول رو بخونید بعد اینو😉🎀)

*ویو سومی*
*فکر کردن بهش باعث میشد سرم درد بگیره و استرس شدیدی بگیرم ولی با این حال یه لیوان آب برای اروم کردن خودم خوردم و خودمو رو مبل ولو کردم تا اینکه کم کم خوابیدم..ساعت ها گذشته بود و صبح شد.دیشب یادم رفته بود الارم گوشیمو برای مدرسه کوک کنم که باعث شده بود کمی دیرتر بیدار شم و با نگاه کردن ساعت شکه شودم..انگار بین یه دوراهی موندم که امروز هم مدرسه رو بپیچونم یا همین الان سریع بلند شم و حاظر شم و تهش میرم دفتر مدیر و تعهد میدم و کمی رو اعصابم راه میرن و... که با به یاد اوردن نامه دیشب تصمیمو گرفتم..لباس هامو پوشیدم و سریع از خونه زدم بیرون...نمیدونستم چقدر تا اون ادرس راه بود پس یه تاکسی گرفتم و سوار شدم و ادرسو بهش دادم..فضای ماشین خیلی سنگین بود و تقریبا اگه پنجره هارو راننده پیر که حدود ۶۰ یا ۶۵ سالش بود باز نمیکرد حتما قرار بود از دود سیگار خفه شم...*

*بعد چند دقیقه تاکسی از شهر خارج شد و تو جاده وارد یه پیچ شد و یجورایی خارج از شهر رفت..دیگه مطمئین بودم که طلبکار های بابان که جلوی یه عمارت...عمارت یا قصر؟...توقف کرد...محو بزرگیش و زیباییش بودم که با صدای راننده به خودم اومدم و کرایه رو پرداخت کردم و از ماشین پیاده شدم...با قدم های آروم به طرف دروازه بزرگ جلوم رفتم و قبل از اینکه حتی دستم به زنگ خیلی مدرنشون که الکتریکی بود بخوره دروازه باز شد و فضای داخلی عمارت دیده شد...فوق العاده بود

چند قدم به داخل ورداشتم و همینطور حیاط عمارت رو نگاه میکردم..فواره اب و مجسمه ها و حتی یه استخر هم وسط بود...نزدیک ساختمون شدم و دستم رو دراز کردم تا در رو باز کنم که یکی هم همزمان با من از داخل عمارت در رو رو به داخل کشید که باعث شد تعادلمو از دست بدم و نزدیک بود با یه سینه عضلانی یه مرد قد بلند که بوی خیلی خوبی میداد و کت شلوار سیاه پوشیده بود برخورد کنم...آروم سرمو با خجالت بالا آوردم و با صورت سرد و جدیش مواجه شدم خدایا...خیلی...خوشتیپ بود؟...
_________________

#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۴)

☆ازدواج اجباری☆P♡6______________________*ویو سومی**خیلی‌..خو...

☆ازدواج اجباری☆P♡4_________________________*ویو سومی**با باز...

☆ازدواج اجباری☆P♡3________________________*ویو سومی**همینطور...

.ولی حیف که نیو نذاشت همه چی خوب پیش بره و تو مهمونی حسابی م...

خون سرخ☆پارت ۳توی کیفم یه نقشه پیدا کردم.....بازش کردم و داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط