ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡8
____________________
*صبح به موقع از خواب بیدار شدم و برای سرحالتر شدنم صورتمو شستم و لباس هامو عوض کردم و برای صبحونه حاظر شدم...از پله ها پایین اومدم و وارد آشپز خونه شدم که حالا همون مرد با یه قهوه تلخ و کت شلوار گروه و اتو کشیده پشت میز نشسته بود و صبحونه میخورد و با دیدن من سرشو به نشونه صبح بخیر کمی تکون داد...آروم نشستم و مشغول خوردن شدم...اصلا توجهی به محیط نداشت...*
+...برادرت...
*با اوردن اسمش لحظه ای از جویدن دست کشید و تو فکر فرو رفت و بعد ادامه داد انگار...میونشون خوب نبود؟*
÷برادرم چی؟
+کی میتونم ببینمش؟...
÷فعلا مشخص نیست..صبحونتو بخور
+اسمت چیه؟..(سعی کردم کمی سر صحبتو باز کنم...)
÷دونستن اسم من فرقی میکنه؟
+پس باید تا اخرش مرد ناشناس صدات کنم؟
÷...تهیونگ
+تهیونگ؟...همم..قشنگه
÷(زیر چشمی نگاهی کرد و بعد از چند لقمه از جاش بلند شد)
امروز سرم شلوغه پس دردسر درست نکن و مثل یه دختر خوب بشین درساتو بخون..
+من بچه نیستم...
÷(با حرف من سر جاش ایستاد و روبه من خم شد و آروم با صدای جدی ای گفت)تو امروز آروم و بی دردسر میشینی توی خونه...مگه نه خانم کوچولو؟
+.......
÷...تا وقتی برمیگردم دختر خوبی باش(Thats my girl🎀)
*برگشت و عمارت رو ترک کرد...عطرش خیلی نزدیک بود و اون...اون لحن صداش...خیلی..خیلی جدی بود طوری که حتی یه کلمه هم نمیتونستم صحبت کنم...پس بی چون و چرا ترجیح دادم حداقل دردسر درست نکنم...*
*شب شده بود و دیگه حوصلم سر رفته بود رفتم تو حیاط عمارت که صدای آب میومد و توجهم به استخر جلب شد...یکی داشت تو استخر شنا میکرد..قدش تقریبا اندازه تهیونگ بود ولی...یه دستش کلا تتو بود و به جز شلوارک شنا هیچی تنش نبود..از اب بیرون اومد و با یه حوله مشغول خشک کردن قطره های آبی بود که رو بدنش با نور ابی ته استخر میدرخشیدن...که سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد...حدود ۳۰ یا ۳۱ سالش باید بود...*
×هم پس بلاخره احساس راحتی کردی اینجا نه؟(نیشخند)
+..تو...مامان و بابات بهت یاد ندادن اگه تو سرما بری استخر سرما میخوری؟...(نمیدونم چرا داشتم اینارو میگفتم اصلا حتی نمیدونستم اون کیه)
×(چندقدم نزدیک شد و دستشو دراز کرد و موهامو پشت گوشم داد)چرا...یادم دادن...ولی نظرت چیه یبارم...تو بهم یاد بدی؟
+.....نمیخوام...فقط..میخوام ازینجا برم و مجبور نشم با اون مردک پیر و خرف خودخواه ازدواج کنم...
×پیر و خرفت؟...فکر نمیکنم کسی با این جزئیات بتونه ازت خوب مراقبت کنه
+...تو کی هستی..
×(خم شد و تو گوش سومی با صدای بمی گفت)شاید همون مرد پیر و خرفتی که قراره باهاش ازدواج کنی_...
_____________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡8
____________________
*صبح به موقع از خواب بیدار شدم و برای سرحالتر شدنم صورتمو شستم و لباس هامو عوض کردم و برای صبحونه حاظر شدم...از پله ها پایین اومدم و وارد آشپز خونه شدم که حالا همون مرد با یه قهوه تلخ و کت شلوار گروه و اتو کشیده پشت میز نشسته بود و صبحونه میخورد و با دیدن من سرشو به نشونه صبح بخیر کمی تکون داد...آروم نشستم و مشغول خوردن شدم...اصلا توجهی به محیط نداشت...*
+...برادرت...
*با اوردن اسمش لحظه ای از جویدن دست کشید و تو فکر فرو رفت و بعد ادامه داد انگار...میونشون خوب نبود؟*
÷برادرم چی؟
+کی میتونم ببینمش؟...
÷فعلا مشخص نیست..صبحونتو بخور
+اسمت چیه؟..(سعی کردم کمی سر صحبتو باز کنم...)
÷دونستن اسم من فرقی میکنه؟
+پس باید تا اخرش مرد ناشناس صدات کنم؟
÷...تهیونگ
+تهیونگ؟...همم..قشنگه
÷(زیر چشمی نگاهی کرد و بعد از چند لقمه از جاش بلند شد)
امروز سرم شلوغه پس دردسر درست نکن و مثل یه دختر خوب بشین درساتو بخون..
+من بچه نیستم...
÷(با حرف من سر جاش ایستاد و روبه من خم شد و آروم با صدای جدی ای گفت)تو امروز آروم و بی دردسر میشینی توی خونه...مگه نه خانم کوچولو؟
+.......
÷...تا وقتی برمیگردم دختر خوبی باش(Thats my girl🎀)
*برگشت و عمارت رو ترک کرد...عطرش خیلی نزدیک بود و اون...اون لحن صداش...خیلی..خیلی جدی بود طوری که حتی یه کلمه هم نمیتونستم صحبت کنم...پس بی چون و چرا ترجیح دادم حداقل دردسر درست نکنم...*
*شب شده بود و دیگه حوصلم سر رفته بود رفتم تو حیاط عمارت که صدای آب میومد و توجهم به استخر جلب شد...یکی داشت تو استخر شنا میکرد..قدش تقریبا اندازه تهیونگ بود ولی...یه دستش کلا تتو بود و به جز شلوارک شنا هیچی تنش نبود..از اب بیرون اومد و با یه حوله مشغول خشک کردن قطره های آبی بود که رو بدنش با نور ابی ته استخر میدرخشیدن...که سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد...حدود ۳۰ یا ۳۱ سالش باید بود...*
×هم پس بلاخره احساس راحتی کردی اینجا نه؟(نیشخند)
+..تو...مامان و بابات بهت یاد ندادن اگه تو سرما بری استخر سرما میخوری؟...(نمیدونم چرا داشتم اینارو میگفتم اصلا حتی نمیدونستم اون کیه)
×(چندقدم نزدیک شد و دستشو دراز کرد و موهامو پشت گوشم داد)چرا...یادم دادن...ولی نظرت چیه یبارم...تو بهم یاد بدی؟
+.....نمیخوام...فقط..میخوام ازینجا برم و مجبور نشم با اون مردک پیر و خرف خودخواه ازدواج کنم...
×پیر و خرفت؟...فکر نمیکنم کسی با این جزئیات بتونه ازت خوب مراقبت کنه
+...تو کی هستی..
×(خم شد و تو گوش سومی با صدای بمی گفت)شاید همون مرد پیر و خرفتی که قراره باهاش ازدواج کنی_...
_____________________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۱.۱k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط