P
P/13
خواهش من رو که دید نتونست مقاومت کنه. با شک و تردید نشست. جرعه ای از قهوه نوشیدم.
لارا:وقتی دیدمت،حس کردم که پسر خوبی هستی
:نظر لطفتونه
لارا:من یه پسر دارم که میخوره همسن تو باشه. چند سالته؟
:با اجازتون خانم،۲۲ سالمه
لارا:اوه واقعا!خیلی جوونی. میتونم بپرسم که چرا تو این سن کم شروع به کار کردی؟
:همه این رو میگن!راستش چند روز دیگه تولدمه ولی،چه تولدی!
کنجکاوم کرد.
:خانم شما کی هستین؟
جا خوردم از این سوال ناگهانی!من همچین هم آدم بیخودی نبودم. من عروس رئیس شرکت کاپارا بودم. این خطرناک بود.
لارا:منظورت چیه؟
:شما این وقت شب اومدید به کافه و فقط یه فنجون قهوه خواستید و دارید با من درباره حریم شخصیم صحبت می کنید. شما بازرس هستید؟
لارا:نه نه. متاسفم،کنجکاویم اجازه ی سکوت نداد
فورا کیفم رو برداشتم و پول قهوه رو بیشتر از مقدار لازم دادم و از کافه زدم بیرون.
(تهیونگ)
یه بار دیگه هم زنگ زدم ولی جوابی نداد. کلافه چنگی به موهام زدم.
سولار:جواب نداد؟
چندساعتی میشد که به هوش اومده بود،به چشماش خیره شدم.
سولار:این چه سوالیه که من میپرسم آخه!
همینطور نگاش کردم.
سولار:باید یه کاری کنیم. چند روز دیگه مراسم عزاداری و پدرت هنوز نمیدونه
تهیونگ:سولار؟
نگاه خیرش رو به سمتم کشید.
تهیونگ:من نگرانم
بلند شد و اومد سمتم. در کمال تعجب دست هاش رو دور گردنم انداخت و محکم بغلم کرد.
سولار:مادرت دوست داره،پدرت هم برمیگرده و بهت اهمیت میده،تو خانواده داری. کسایی رو داری که حال بدت براشون مهمه. تو هیچ وقت مقصر نیستی!
منظورش از این حرف ها چی بود؟یهو چش شد؟
خواهش من رو که دید نتونست مقاومت کنه. با شک و تردید نشست. جرعه ای از قهوه نوشیدم.
لارا:وقتی دیدمت،حس کردم که پسر خوبی هستی
:نظر لطفتونه
لارا:من یه پسر دارم که میخوره همسن تو باشه. چند سالته؟
:با اجازتون خانم،۲۲ سالمه
لارا:اوه واقعا!خیلی جوونی. میتونم بپرسم که چرا تو این سن کم شروع به کار کردی؟
:همه این رو میگن!راستش چند روز دیگه تولدمه ولی،چه تولدی!
کنجکاوم کرد.
:خانم شما کی هستین؟
جا خوردم از این سوال ناگهانی!من همچین هم آدم بیخودی نبودم. من عروس رئیس شرکت کاپارا بودم. این خطرناک بود.
لارا:منظورت چیه؟
:شما این وقت شب اومدید به کافه و فقط یه فنجون قهوه خواستید و دارید با من درباره حریم شخصیم صحبت می کنید. شما بازرس هستید؟
لارا:نه نه. متاسفم،کنجکاویم اجازه ی سکوت نداد
فورا کیفم رو برداشتم و پول قهوه رو بیشتر از مقدار لازم دادم و از کافه زدم بیرون.
(تهیونگ)
یه بار دیگه هم زنگ زدم ولی جوابی نداد. کلافه چنگی به موهام زدم.
سولار:جواب نداد؟
چندساعتی میشد که به هوش اومده بود،به چشماش خیره شدم.
سولار:این چه سوالیه که من میپرسم آخه!
همینطور نگاش کردم.
سولار:باید یه کاری کنیم. چند روز دیگه مراسم عزاداری و پدرت هنوز نمیدونه
تهیونگ:سولار؟
نگاه خیرش رو به سمتم کشید.
تهیونگ:من نگرانم
بلند شد و اومد سمتم. در کمال تعجب دست هاش رو دور گردنم انداخت و محکم بغلم کرد.
سولار:مادرت دوست داره،پدرت هم برمیگرده و بهت اهمیت میده،تو خانواده داری. کسایی رو داری که حال بدت براشون مهمه. تو هیچ وقت مقصر نیستی!
منظورش از این حرف ها چی بود؟یهو چش شد؟
- ۴.۱k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط