پلکام کم کم داشت گرم میشد
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟖
پلکام کم کم داشت گرم میشد.
از سرما میلرزیدم...
کت جونگکوک رو بیشتر به خودم چسبوندم سرم رو به شیشه تکیه دادم...
جونگکوک همینطور که رانندگی میکرد اروم دستشو گذاشت روی پیشونیم...
جونگکوک: دوباره تبت رفته بالا، میخوای بریم بیمارستان؟!
گلوم اروم شروع کرده بود به سوختن...
نمیتونستم حرف بزنم صدام گرفته بود.
ا/ت: نه... نیازی نیست. بـ..بریم عمارت... استراحت کنم بهتر میشم.
هیچی نگفت فقط نگران نگام میکرد.
دستاشو روی فرمون محکم کرد پاشو روی گاز فشار داد...
بعد از چند لحظه سیاهی جلو چشمام رو گرفت هیچی احساس نکردم..
با حس توقف ماشین چشمام رو باز کردم...
تو حیاط عمارت بودم.
یهو در ماشین که سمت من بود باز شد
جونگکوک منتظر با چشمای نگران داشت نگاهم میکرد...
پام رو گذاشتم رو زمین از ماشین پیاده شدم اما سرم بدجور داشت گیج میرفت...
دستم رو گذاشتم رو سرم یکم چشمام رو بستم..
داشتم میوفتادم که جونگکوک یهو براید استایل بغلم کرد...
جونگکوک: مثل اینکه حالت اصلا خوب نیست...
سرم داغ بود...
همچی از درک و فهمم خارج بود..
با حس فرود اومدن روی تخت نرم کشیدن پتوی نرمی روم اروم چشمام رو یکم باز کردم..
دیدم به جونگکوک تار بود فقط صداشو شنیدم که گفت:
جونگکوک: خوب استراحت کن...
و بعد سریع از اتاق رفت بیرون...
چند لحظه بعد سیاهی مطلق...
با حس سوزش بیش از حد گلوم بیدار شدم... لعنتی!
روی تخت نشستم یکم شقیقه هامو ماساژ دادم...
با نگاه کردن به اطراف تازه متوجه شدم تو اتاق جونگکوک بودم.
هوا تاریکِ تاریک بود..
سرم رو سمت پاتختی کج کردم یکم گردنمو ماساژ دادم که گوشیم رو دیدم.
سریع گوشیم رو برداشتم نگاهی به ساعت انداختم.. 𝟎𝟏:𝟑𝟗.. بود.
گوشیو انداختم رو تخت دستمو بردم تو موهام چنگ زدم چشمام رو بستم...
سوزش گلوم غیر قابل تحمل بود.
با صدای بسته شدن در سرمو بالا اوردم.
جونگکوک رو دیدم که دستش یه سینی بود...
اروم روی تخت نشست یه نگاه گذرا بهم انداخت گفت...
جونگکوک: حدس میزدم این ساعت بیدار بشی...
یه سوپ درست کردم.
مقویه یکم حالت رو بهتر میکنه.
این جونگکوکی میشناختم نبود...
لحنش خیلی نرم خونسرد بود.
ا/ت: الان واقعا میل ندارم...
گلوم بدجور درد میکنه.
جونگکوک: اینو بخوری خوب میشی.
دهنتو باز کن..
با دیدن اینکه قاشق رو جلوم گرفته منتظره که بخورم تک خنده کردم...
جونگکوک: بخور دیگه!...
ا/ت: باشه باشه..
قاشق رو توی دهنم گذاشت...
طمع خیلی خاص گرمی داشت!
جونگکوک: چطوره؟ اشپزیم خوبه نه؟!
ا/ت: واقعا... خیلی خوبه!!
لبخند قشنگی بهم زد...
قاشق دوم رو اورد بالا یکم فوتش کرد بعد جلوم گرفت..
قاشق بعد رو خوردم...
بعد از چند قاشق به جونگکوک گفتم که دیگه کافیه و اونم دیگه پافشاری نکرد..
سوالی ذهنمو درگیر کرد.
ا/ت: قـ.. قربان؟..
یک لحظه مکث کرد..
با شنیدن کلمه "قربان" حالت چهرش تغییر کرد... نگاهم نکرد فقط ادامه داد...
جونگکوک: بله؟
ا/ت: با یون و سوهیون... چیکار کردید؟!
با اعصبانیت نگاهش رو ازم گرفت و چشماش رو با کلافگی بست...
سرش رو سمتم برگردوند تو چشمام خیره شد ادامه داد...
جونگکوک: هنوز داری به اونا فکر میکنی؟!
ا/ت:مرگ رو به چشم خودم دیدم انتظار داری که فراموشش کنم؟
سوهیون دوست من بود.
جونگکوک: هر دوشون رو به بدترین شکل ممکن کشتم.. میخواستی اینو بشنوی؟!
لحظه ای ته دلم غمگین شد...
تمام خاطرات از جلو چشمم رد شدن...
ا/ت:شما.. اونارو کشتین.. آخه چرا؟!
بدون اینکه بهم نگاه کنه شروع کرد به حرف زدن...
جونگکوک: کسی که یک بار خیانت کنه... بازم میتونه خیانت کنه!
ا/ت: این چه منطقیه؟ بازم یکی دیگه از قانون های الفاته؟!
خنده غمگینی کرد ادامه داد...
جونگکوک: نه ا/ت... ذاتِ انسانه!
سکوت کردم... نمیتونستم هیچ حرفی بزنم...
سرم رو پایین انداختم که جونگکوک نفس عمیقی کشید ادامه داد...
جونگکوک: بیا بیخیال این بحث بشیم. هرچیزی که بوده نه گذشته و نه آیندمون رو تغییر نمیده..
غمگین بود، مشخص بود توی دلش داشت با افکارش میجنگید...
یهو اروم غیر منتظره سوالی که خودم درش گیج بودم رو پرسید...
جونگکوک: ا/ت حست به من چیه؟!
تو؟... منو دوست داری؟!
سکوت کردم.. دنبال جواب بودم اما هیچی به هیچی...
ا/ت: من...
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟖
پلکام کم کم داشت گرم میشد.
از سرما میلرزیدم...
کت جونگکوک رو بیشتر به خودم چسبوندم سرم رو به شیشه تکیه دادم...
جونگکوک همینطور که رانندگی میکرد اروم دستشو گذاشت روی پیشونیم...
جونگکوک: دوباره تبت رفته بالا، میخوای بریم بیمارستان؟!
گلوم اروم شروع کرده بود به سوختن...
نمیتونستم حرف بزنم صدام گرفته بود.
ا/ت: نه... نیازی نیست. بـ..بریم عمارت... استراحت کنم بهتر میشم.
هیچی نگفت فقط نگران نگام میکرد.
دستاشو روی فرمون محکم کرد پاشو روی گاز فشار داد...
بعد از چند لحظه سیاهی جلو چشمام رو گرفت هیچی احساس نکردم..
با حس توقف ماشین چشمام رو باز کردم...
تو حیاط عمارت بودم.
یهو در ماشین که سمت من بود باز شد
جونگکوک منتظر با چشمای نگران داشت نگاهم میکرد...
پام رو گذاشتم رو زمین از ماشین پیاده شدم اما سرم بدجور داشت گیج میرفت...
دستم رو گذاشتم رو سرم یکم چشمام رو بستم..
داشتم میوفتادم که جونگکوک یهو براید استایل بغلم کرد...
جونگکوک: مثل اینکه حالت اصلا خوب نیست...
سرم داغ بود...
همچی از درک و فهمم خارج بود..
با حس فرود اومدن روی تخت نرم کشیدن پتوی نرمی روم اروم چشمام رو یکم باز کردم..
دیدم به جونگکوک تار بود فقط صداشو شنیدم که گفت:
جونگکوک: خوب استراحت کن...
و بعد سریع از اتاق رفت بیرون...
چند لحظه بعد سیاهی مطلق...
با حس سوزش بیش از حد گلوم بیدار شدم... لعنتی!
روی تخت نشستم یکم شقیقه هامو ماساژ دادم...
با نگاه کردن به اطراف تازه متوجه شدم تو اتاق جونگکوک بودم.
هوا تاریکِ تاریک بود..
سرم رو سمت پاتختی کج کردم یکم گردنمو ماساژ دادم که گوشیم رو دیدم.
سریع گوشیم رو برداشتم نگاهی به ساعت انداختم.. 𝟎𝟏:𝟑𝟗.. بود.
گوشیو انداختم رو تخت دستمو بردم تو موهام چنگ زدم چشمام رو بستم...
سوزش گلوم غیر قابل تحمل بود.
با صدای بسته شدن در سرمو بالا اوردم.
جونگکوک رو دیدم که دستش یه سینی بود...
اروم روی تخت نشست یه نگاه گذرا بهم انداخت گفت...
جونگکوک: حدس میزدم این ساعت بیدار بشی...
یه سوپ درست کردم.
مقویه یکم حالت رو بهتر میکنه.
این جونگکوکی میشناختم نبود...
لحنش خیلی نرم خونسرد بود.
ا/ت: الان واقعا میل ندارم...
گلوم بدجور درد میکنه.
جونگکوک: اینو بخوری خوب میشی.
دهنتو باز کن..
با دیدن اینکه قاشق رو جلوم گرفته منتظره که بخورم تک خنده کردم...
جونگکوک: بخور دیگه!...
ا/ت: باشه باشه..
قاشق رو توی دهنم گذاشت...
طمع خیلی خاص گرمی داشت!
جونگکوک: چطوره؟ اشپزیم خوبه نه؟!
ا/ت: واقعا... خیلی خوبه!!
لبخند قشنگی بهم زد...
قاشق دوم رو اورد بالا یکم فوتش کرد بعد جلوم گرفت..
قاشق بعد رو خوردم...
بعد از چند قاشق به جونگکوک گفتم که دیگه کافیه و اونم دیگه پافشاری نکرد..
سوالی ذهنمو درگیر کرد.
ا/ت: قـ.. قربان؟..
یک لحظه مکث کرد..
با شنیدن کلمه "قربان" حالت چهرش تغییر کرد... نگاهم نکرد فقط ادامه داد...
جونگکوک: بله؟
ا/ت: با یون و سوهیون... چیکار کردید؟!
با اعصبانیت نگاهش رو ازم گرفت و چشماش رو با کلافگی بست...
سرش رو سمتم برگردوند تو چشمام خیره شد ادامه داد...
جونگکوک: هنوز داری به اونا فکر میکنی؟!
ا/ت:مرگ رو به چشم خودم دیدم انتظار داری که فراموشش کنم؟
سوهیون دوست من بود.
جونگکوک: هر دوشون رو به بدترین شکل ممکن کشتم.. میخواستی اینو بشنوی؟!
لحظه ای ته دلم غمگین شد...
تمام خاطرات از جلو چشمم رد شدن...
ا/ت:شما.. اونارو کشتین.. آخه چرا؟!
بدون اینکه بهم نگاه کنه شروع کرد به حرف زدن...
جونگکوک: کسی که یک بار خیانت کنه... بازم میتونه خیانت کنه!
ا/ت: این چه منطقیه؟ بازم یکی دیگه از قانون های الفاته؟!
خنده غمگینی کرد ادامه داد...
جونگکوک: نه ا/ت... ذاتِ انسانه!
سکوت کردم... نمیتونستم هیچ حرفی بزنم...
سرم رو پایین انداختم که جونگکوک نفس عمیقی کشید ادامه داد...
جونگکوک: بیا بیخیال این بحث بشیم. هرچیزی که بوده نه گذشته و نه آیندمون رو تغییر نمیده..
غمگین بود، مشخص بود توی دلش داشت با افکارش میجنگید...
یهو اروم غیر منتظره سوالی که خودم درش گیج بودم رو پرسید...
جونگکوک: ا/ت حست به من چیه؟!
تو؟... منو دوست داری؟!
سکوت کردم.. دنبال جواب بودم اما هیچی به هیچی...
ا/ت: من...
- ۲۰.۸k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط