جونگکوک ات تو ارکیده سیاه منی
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟔
جونگکوک: ا/ت... تو ارکیده سیاه منی!...
همونقدر زیبا... زیبا مثل یک شب تاریک...
و منی کسی هستم که توی این تاریکیت غرق شدم...
قلبم محکم به سینم میکوبید..
نفس هام تند بود... هوا سنگین بود...
داشت نزدیک میشد که با تمام توانم هولش دادم پا به فرار گذاشتم...
نمیدونستم.. نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط داشتم فرار میکردم با تمام توانم میدویدم...
بارون نم نم میبارید..
تقریبا هوا روشن بود...
اما هنوزم سرد بود...
قدم هام اروم شدن... اطرافم سکوت بود..
نگاهی انداختم متوجه شدم که توی قبرستونم...
باد سردی می وزید... شونه هام رو گرفتم و دست هام رو به سینم محکم کردم..
همینجور اروم اروم قدم میزدم به اطراف نگاه میکردم که یهو چشمم به یه درختی خورد...
مامان!...
قدم هام رو تند کردم...
وقتی رسیدم...
روی دوتا زنوم افتادم...
لحظه ای فقط سکوت کردم.
با چشمایی که اشک داخلشون حلقه زده بود به مامانم نگاه میکردم...
اشک هام سرازیر شدن...
لبخند تلخی روی لبام نشست..
ا/ت: مامان... هادس مرد... تهیونگ اون رو کشت...
انتقام همه چیز گرفته شد...
روح تو الان در ارامشه.
گریم شدت گرفت که...
چند لحظه بد دست گرمی روی شونه هام نشست...
جونگکوک کنارم روی یک زانوش نشسته بود..
سکوتی عمیق بینمون شکل گرفته بود...
بارون شدید تر شده بود..
جونگکوک: حالت خوبه؟..
با دستای گرمش اروم اشک هامو پاک کرد...
ا/ت: اره،... فقط نیاز داشتم بیام و خودم بهش بگم...
تا باور کنم واقعا درد ها تموم شده..
جونگکوک لحظه ای سکوت کرد ادامه داد...
جونگکوک: مطمئنم...
مادرت داره بهت افتخار میکنه...
بخاطر اینکه جنگیدی...
شکست نخوردی...
اون به داشتن همچین دختر قوی افتخار میکنه...
سکوت عمیقی بینمون شکل گرفت...
صدای قطره های بارون که با برگ درختا برخورد میکردن شنیده میشد...
ا/ت: امیدوارم... امیدوارم...
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟔
جونگکوک: ا/ت... تو ارکیده سیاه منی!...
همونقدر زیبا... زیبا مثل یک شب تاریک...
و منی کسی هستم که توی این تاریکیت غرق شدم...
قلبم محکم به سینم میکوبید..
نفس هام تند بود... هوا سنگین بود...
داشت نزدیک میشد که با تمام توانم هولش دادم پا به فرار گذاشتم...
نمیدونستم.. نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط داشتم فرار میکردم با تمام توانم میدویدم...
بارون نم نم میبارید..
تقریبا هوا روشن بود...
اما هنوزم سرد بود...
قدم هام اروم شدن... اطرافم سکوت بود..
نگاهی انداختم متوجه شدم که توی قبرستونم...
باد سردی می وزید... شونه هام رو گرفتم و دست هام رو به سینم محکم کردم..
همینجور اروم اروم قدم میزدم به اطراف نگاه میکردم که یهو چشمم به یه درختی خورد...
مامان!...
قدم هام رو تند کردم...
وقتی رسیدم...
روی دوتا زنوم افتادم...
لحظه ای فقط سکوت کردم.
با چشمایی که اشک داخلشون حلقه زده بود به مامانم نگاه میکردم...
اشک هام سرازیر شدن...
لبخند تلخی روی لبام نشست..
ا/ت: مامان... هادس مرد... تهیونگ اون رو کشت...
انتقام همه چیز گرفته شد...
روح تو الان در ارامشه.
گریم شدت گرفت که...
چند لحظه بد دست گرمی روی شونه هام نشست...
جونگکوک کنارم روی یک زانوش نشسته بود..
سکوتی عمیق بینمون شکل گرفته بود...
بارون شدید تر شده بود..
جونگکوک: حالت خوبه؟..
با دستای گرمش اروم اشک هامو پاک کرد...
ا/ت: اره،... فقط نیاز داشتم بیام و خودم بهش بگم...
تا باور کنم واقعا درد ها تموم شده..
جونگکوک لحظه ای سکوت کرد ادامه داد...
جونگکوک: مطمئنم...
مادرت داره بهت افتخار میکنه...
بخاطر اینکه جنگیدی...
شکست نخوردی...
اون به داشتن همچین دختر قوی افتخار میکنه...
سکوت عمیقی بینمون شکل گرفت...
صدای قطره های بارون که با برگ درختا برخورد میکردن شنیده میشد...
ا/ت: امیدوارم... امیدوارم...
- ۲۰.۶k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط