ابنباتتلخ
#ابنبات_تلخ
PaRt:۶
از دید تهیونگ:
اومدم زنگ بزنم به یونا اشتباهی زنگ زدم به لینا چون تو گوشیم عشقم سیو بود یونا هم عشقم..
تا اومدم قطع کنم سوبین جواب داد...
با گریه گفت...
سوبین:چی میخوای هااا دیگه چی میخوای از جون خواهرم البته دیگه جونی نداره که بخوای ازش
تهیونگ:هوییی چیشده درست حرف بزن
سوبین:لینا دیشب خودکشی کرد
تهیونگ:......وایسا چی
سوبین:گفتم لینا خودکشی کردهههه
تهیونگ:خب باش به من چه (قطع کرد)
(ذهن تهیونگ:یعنی برام مهمه این همه استرس گرفتم... نه چرا باید برام مهم باشه بیخیال)
دکتر:خب سلام
مادر لینا:چیشده (باگریه)
دکتر:هوم خب با دستشون بخیه زدیم و با جراحی جاشو درست کردیم... ولی مشکل اینجاست که اول عمل حالش خوب بود... ولی الان... خب حالش خوب نیست و زیاد ازش خون اومده و احتمال بهوش اومدنش خیلی کمه
مادر لینا:از حال میره
پدر لینا:گریش میگیره
سوبین:میره تو شک
3 روز بعد لینا هنوز بهوش نیومده... وحتی دکترا هم امید ندارن به بهوش اومدنش
دکتر.... متاسفم
پرستارا روی لینا پارچه سفید میکشن
ادامه دارد.....
. . __ . .
PaRt:۶
از دید تهیونگ:
اومدم زنگ بزنم به یونا اشتباهی زنگ زدم به لینا چون تو گوشیم عشقم سیو بود یونا هم عشقم..
تا اومدم قطع کنم سوبین جواب داد...
با گریه گفت...
سوبین:چی میخوای هااا دیگه چی میخوای از جون خواهرم البته دیگه جونی نداره که بخوای ازش
تهیونگ:هوییی چیشده درست حرف بزن
سوبین:لینا دیشب خودکشی کرد
تهیونگ:......وایسا چی
سوبین:گفتم لینا خودکشی کردهههه
تهیونگ:خب باش به من چه (قطع کرد)
(ذهن تهیونگ:یعنی برام مهمه این همه استرس گرفتم... نه چرا باید برام مهم باشه بیخیال)
دکتر:خب سلام
مادر لینا:چیشده (باگریه)
دکتر:هوم خب با دستشون بخیه زدیم و با جراحی جاشو درست کردیم... ولی مشکل اینجاست که اول عمل حالش خوب بود... ولی الان... خب حالش خوب نیست و زیاد ازش خون اومده و احتمال بهوش اومدنش خیلی کمه
مادر لینا:از حال میره
پدر لینا:گریش میگیره
سوبین:میره تو شک
3 روز بعد لینا هنوز بهوش نیومده... وحتی دکترا هم امید ندارن به بهوش اومدنش
دکتر.... متاسفم
پرستارا روی لینا پارچه سفید میکشن
ادامه دارد.....
. . __ . .
- ۲.۲k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط