my ex
my ex
p.15
شب، وقتی ا.ت از شرکت بیرون آمد، هوا سردتر از حد معمول بود.
شال نازکش را دور گردنش محکمتر کرد و قدمهایش را تندتر برداشت.
اما دوباره همان سایه را دید.
جونگکوک تکیه داده بود به ماشینش، بیحرکت.
انگار از قبل میدانست او از همین مسیر رد میشود.
+تو واقعاً دستبردار نیستی، نه؟
جونگکوک سر بلند کرد.
موهایش کمی نامرتب بود، چهرهاش خسته، ولی نگاهش جدیتر از همیشه.
-اگه اینطوری دست بردار بشم، یعنی بهت اهمیت نمیدم.
ا.ت لبخند زد، اما بیروح.
+تو زمانی که باید اهمیت میدادی، ندادى!(خیلی خیلی سرد)
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط درِ ماشین را باز کرد و از داخل، پاکتی بیرون آورد.
-این مال توئه.
ا.ت نگاهش کرد.
+چی هست؟
-فقط بخونش.(زارتتتت)
ا.ت پاکت را نگرفت.
+من چیزی از تو نمیخوام.
جونگکوک آهی کشید و پاکت را روی صندلی ماشین گذاشت.
-لازم نیست از من بخوای. فقط بازش کن.
ا.ت از کنارش رد شد، اما صدای جونگکوک متوقفش کرد:
-اگه بعد از خوندنش هنوز هم نخواستی منو ببینی، دیگه نمیام دنبالت.
ا.ت برگشت.
چند ثانیه به او خیره ماند، بعد با تردید پاکت را برداشت.
جونگکوک چیزی اضافه نکرد.
فقط نگاهش کرد که دور میشود، و برای اولین بار بعد از مدتها، چهرهاش کمی نرم شد.
چون میدانست چیزی که داخل آن پاکت گذاشته، میتواند همهچیز را عوض کند............
ادامه دارد.........
p.15
شب، وقتی ا.ت از شرکت بیرون آمد، هوا سردتر از حد معمول بود.
شال نازکش را دور گردنش محکمتر کرد و قدمهایش را تندتر برداشت.
اما دوباره همان سایه را دید.
جونگکوک تکیه داده بود به ماشینش، بیحرکت.
انگار از قبل میدانست او از همین مسیر رد میشود.
+تو واقعاً دستبردار نیستی، نه؟
جونگکوک سر بلند کرد.
موهایش کمی نامرتب بود، چهرهاش خسته، ولی نگاهش جدیتر از همیشه.
-اگه اینطوری دست بردار بشم، یعنی بهت اهمیت نمیدم.
ا.ت لبخند زد، اما بیروح.
+تو زمانی که باید اهمیت میدادی، ندادى!(خیلی خیلی سرد)
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط درِ ماشین را باز کرد و از داخل، پاکتی بیرون آورد.
-این مال توئه.
ا.ت نگاهش کرد.
+چی هست؟
-فقط بخونش.(زارتتتت)
ا.ت پاکت را نگرفت.
+من چیزی از تو نمیخوام.
جونگکوک آهی کشید و پاکت را روی صندلی ماشین گذاشت.
-لازم نیست از من بخوای. فقط بازش کن.
ا.ت از کنارش رد شد، اما صدای جونگکوک متوقفش کرد:
-اگه بعد از خوندنش هنوز هم نخواستی منو ببینی، دیگه نمیام دنبالت.
ا.ت برگشت.
چند ثانیه به او خیره ماند، بعد با تردید پاکت را برداشت.
جونگکوک چیزی اضافه نکرد.
فقط نگاهش کرد که دور میشود، و برای اولین بار بعد از مدتها، چهرهاش کمی نرم شد.
چون میدانست چیزی که داخل آن پاکت گذاشته، میتواند همهچیز را عوض کند............
ادامه دارد.........
- ۶۵۴
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط