مادر بزرگ میگفت
مادر بزرگ میگفت
این روز ها زندگی و آدم ها ماشینی و برقی شده اند!
به جایِ پیاده روی صبحگاهی در شهر ،دستگاه های عجیب غریبی دارند که روی آن راه می روند اسمش چه بود؟ تلدمیر؟ نمیدانم!
دیگر بچه ها هفت سنگ،لِی لِی و قایم باشک بازی نمیکنند ، همش سرشان توی آن تخته های نورانی است
اصلا مگر میشود بگویی بالای چشمتان ابرو!چنان عصبانی میشوند و جیغ میزنند که دارم بازی میکنم آدم خشکش میزند!
من که نمیفهمم بازی با آن تخته ها چه لذتی دارد؟!
مگر می شود با جوان های امروزی رفت و آمد کرد؟یک بار که مهمانشان شوی اصلا از بودنت پشیمان میشوی ، هزارجور غذا و از آن رنگی پنگی ها که جوان ها میگویند دِسار می آورند !
زمانِ ما که از این چیز ها نبود، هر شب خانه ی فامیلی یا دوستی دورِ هم جمع می شدیم و هرچه بود یک لقمه میخوردیم !
یادش بخیر خانم جانِ من همیشه میگفت آش و آبگوشت یا یک تکه پنیر فرقی نمی کند مهم این است که دورِ هم باشیم .
الان که جوان ها به زور سالی یکبار یا دوبار دورِ هم جمع میشوند ...بحثشان هم رنگِ موی دختر فلانی و سرک کشیدن توی کار همسایه است!
چه چیزهایی آدم از این امروزی ها می بیند!
قدیم ها یک حیاط بود و چند خانه که همه هوای هم را داشتند !
اگر کسی پیر می شد همه ی همسایه ها به نوبت کمکش میکردند ولی امروز این خانه های درازِ بی قواره را می سازند و تا پیر شوند این جوان ها آدم را می برند خانه ی سالمندان!
اصلا زمانِ ما همه چیز فرق می کرد حتی شکلات ها هم شیرین بود آن روز بقالِ سر کوچه میگفت ننه شکلات تلخِ خارجی آورده ام !
آخه مگر شکلات باید تلخ باشد ؟ این جوان ها چه چیزهایی از خودشان در می آورند!
ما یک آلبومِ قدیمی داریم از همه ی خاطراتمان اما الان که به این جوان ها میگویی آلبومتان را بدهید ببینیم میگویند عکس ها توی همان تخته های نورانی ست.
آقا هیچوقت به من از این حرف های جوان ها نمی زد ، پسرِ نانوای محله را یادت هست؟
خاطرم می آید دو سال پیش که توی کوچه داشت با کسی با همان تخته ها حرف می زد مدام میگفت پیشی جان و توله جان آخر صدایش را بالا برد و گفت ملوسکم و دوستت دارم را چنان با لحنِ چندشی گفت که جایش بود بگویم جلل خالق!!! بعد از آن همه پیشی و ملوس و حرفهای مسخره گفتن ،یک سال بعد از پیشی جانش طلاق گرفت
البته حق هم داشت مگر با پیشی میشود زندگی کرد!؟
آقا که همیشه مرا بانو صدا می کرد و دوستت دارم هایش هم با همان لحنِ مردانه بود ما شصت سال باهم زندگی کردیم و آن ها یکسال!
این جوان ها همه چیزشان عجیب شده !
همه چیز برقی و ماشینی شده ..
این روز ها زندگی و آدم ها ماشینی و برقی شده اند!
به جایِ پیاده روی صبحگاهی در شهر ،دستگاه های عجیب غریبی دارند که روی آن راه می روند اسمش چه بود؟ تلدمیر؟ نمیدانم!
دیگر بچه ها هفت سنگ،لِی لِی و قایم باشک بازی نمیکنند ، همش سرشان توی آن تخته های نورانی است
اصلا مگر میشود بگویی بالای چشمتان ابرو!چنان عصبانی میشوند و جیغ میزنند که دارم بازی میکنم آدم خشکش میزند!
من که نمیفهمم بازی با آن تخته ها چه لذتی دارد؟!
مگر می شود با جوان های امروزی رفت و آمد کرد؟یک بار که مهمانشان شوی اصلا از بودنت پشیمان میشوی ، هزارجور غذا و از آن رنگی پنگی ها که جوان ها میگویند دِسار می آورند !
زمانِ ما که از این چیز ها نبود، هر شب خانه ی فامیلی یا دوستی دورِ هم جمع می شدیم و هرچه بود یک لقمه میخوردیم !
یادش بخیر خانم جانِ من همیشه میگفت آش و آبگوشت یا یک تکه پنیر فرقی نمی کند مهم این است که دورِ هم باشیم .
الان که جوان ها به زور سالی یکبار یا دوبار دورِ هم جمع میشوند ...بحثشان هم رنگِ موی دختر فلانی و سرک کشیدن توی کار همسایه است!
چه چیزهایی آدم از این امروزی ها می بیند!
قدیم ها یک حیاط بود و چند خانه که همه هوای هم را داشتند !
اگر کسی پیر می شد همه ی همسایه ها به نوبت کمکش میکردند ولی امروز این خانه های درازِ بی قواره را می سازند و تا پیر شوند این جوان ها آدم را می برند خانه ی سالمندان!
اصلا زمانِ ما همه چیز فرق می کرد حتی شکلات ها هم شیرین بود آن روز بقالِ سر کوچه میگفت ننه شکلات تلخِ خارجی آورده ام !
آخه مگر شکلات باید تلخ باشد ؟ این جوان ها چه چیزهایی از خودشان در می آورند!
ما یک آلبومِ قدیمی داریم از همه ی خاطراتمان اما الان که به این جوان ها میگویی آلبومتان را بدهید ببینیم میگویند عکس ها توی همان تخته های نورانی ست.
آقا هیچوقت به من از این حرف های جوان ها نمی زد ، پسرِ نانوای محله را یادت هست؟
خاطرم می آید دو سال پیش که توی کوچه داشت با کسی با همان تخته ها حرف می زد مدام میگفت پیشی جان و توله جان آخر صدایش را بالا برد و گفت ملوسکم و دوستت دارم را چنان با لحنِ چندشی گفت که جایش بود بگویم جلل خالق!!! بعد از آن همه پیشی و ملوس و حرفهای مسخره گفتن ،یک سال بعد از پیشی جانش طلاق گرفت
البته حق هم داشت مگر با پیشی میشود زندگی کرد!؟
آقا که همیشه مرا بانو صدا می کرد و دوستت دارم هایش هم با همان لحنِ مردانه بود ما شصت سال باهم زندگی کردیم و آن ها یکسال!
این جوان ها همه چیزشان عجیب شده !
همه چیز برقی و ماشینی شده ..
- ۵.۲k
- ۰۷ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط