{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من از همان بچگی ام با لاکچری ها مشکل داشتم ...

من از همان بچگی ام با لاکچری ها مشکل داشتم ...
بچه هایی لوس و از خود راضی که همه چیز برای کودکی کردنشان مهیا بود ...
آنها که توپِ چهل تکه ی براق داشتند ، در حالی که ما با توپ پلاستیکیِ راه راهمان وسطِ کوچه های خاکی بازی می کردیم ...
آنها که عروسک هایشان موهایِ بلوند و رنگی داشت وقتی ما با نخ و کاموا برای عروسک هایِ کچلمان مو درست می کردیم ...
همان ها که مدادِ جویده شده ی کوتاهِ ما را می دیدند و مداد نوکیِ طرح دارشان را با چه وقاحتی به رخمان می کشیدند ...
همان گستاخ هایِ بی رحمی که عصرهایِ تابستان ، پزِ بستنی قیفی شان را به ما می دادند ،
به ما که از همان روزها به فکرِ اقتصادِ خانواده و جیبِ پدرانمان بودیم ...
ما از اولش هم معمولی بودیم ،
معمولی هایِ مظلومی که هنوز هم که هنوز است لاکچری ها و زندگیِ لوکس و گران قیمتشان دست از سرِ بی حوصلگیِ شان بر نداشته ...
مثلا که چه ؟!
ما نبینیم و حسرت نخوریم بهتان نمی چسبد ؟!


‌‌
دیدگاه ها (۲)

مادر بزرگ میگفتاین روز ها زندگی و آدم ها ماشینی و برقی شده ا...

یک روز چشم وا می کنی و می بینیهمه ی فصل ها و ماه ها و روزها ...

دبستان شهید رجایی.اولین نمره ی املا رو ده گرفتم. اومدم خونه ...

#برای_دخترها "دخترها" هیچوقت برایِ رسیدن به آرزوهایشان منتظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط