{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان من و چشمان تو

داستان من و چشمان تو،
داستان پسرکی‌ست که هر روز غروب پشت شیشه دوچرخه فروشی می‌نشیند و از پشت شیشه دوچرخه‌ای را می‌بیند که سال ها برای خودش بود!
با آن دوچرخه تمام کوچه‌های شهر را می‌گشت، از کنار رودخانه آواز کنان عبور می‌کرد. سر بالایی‌ها را با همه‌ی قدرت رکاب میزد و در سرپایینی‌ها، دستانش را باز می‌کرد، از میان سروها و کاج‌ها می‌گذشت و بلند بلند می‌خندید...
داستان من و چشمان تو، داستان آن پسرک و دوچرخه است...
پسرکی که حالا پشت شیشه دوچرخه فروشی در خیالش رکاب می‌زند!
می‌خندد، رکاب می‌زند..
می‌گرید، رکاب می‌زند..
رکاب می‌زند..

عطر چشمان او
#روزبه_معین
دیدگاه ها (۲)

آدمیزاد بعد از آخرین باری که اعتماد میکنه دیگه هیچ چیز براش ...

‏امان از اون آخرین بارایی که نمیدونی آخرین باره و بعدش که می...

"من دوستش داشتم"فقط سه تا کلمه نیست، یا یه جمله معنی داریا ح...

من تورو سخت به دست نیاورده بودم؛تو یه روز اومدی از دوست داشت...

part4: _میاصدای فریاد دختری ۱۷ ساله توجهش را جلب کرد ، برگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط