{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت چهاردهم

عمارت ساکت، اما پر از *نجوای پنهان* بود.
حتی شعله‌هایِ شمع روی دیوار، مثلِ موجوداتِ زنده، از میانِ بادِ سردِ شب میلرزیدند. 🔥
گویی خودِ قصر، می‌دانست که چیزی شوم نزدیک است.

ناروتو در راهرویِ اصلی قدم می‌زد. هر قدم، صدای کِشدارِ برخورد کفش‌هایش با سنگِ مرمر سفید.
از نگاهِ خدمتکارها دوری می‌کرد؛ نه چون خجالت می‌کشید،
بلکه چون نمی‌خواست کسی تعبیر نگاهش را بخواند: **ترس در قالبِ دل‌خوری.** 🕸

🌫 هنوز ذهنش درگیرِ تصمیمِ ساسوکه بود.
«چرا؟ چرا اون باید بخواد یه مار مثل اوروچیمارو رو دوباره وارد کنه؟»
دستش را به دیوار کشید؛ سرد و خیس از رطوبت.
«نه… اون ساسوکه‌ای که من شناختم، خودش از اوروچیمارو متنفر بود…
پس چرا حالا… چرا؟»

اما تهِ دلش، پاسخِ واقعی را همان‌جا داشت.
قلبش می‌دانست که ساسوکه هیچ کاری بدون دلیل انجام نمی‌دهد —
فقط مغزش نمی‌خواست قبول کند آن دلیل شاید *عشق* باشد. 💔🕷

---

### 🌙 صحنه‌ی پشتِ پرده — دفترِ اصلی قصر

فضا تاریک؛ لوسترها خاموش، فقط نورِ ماه از پنجره‌ی بلند داخل می‌تابد.
ایتـاچی با حالتِ آرام و مرموزش روبه‌روی ساسوکه ایستاده.
میانِ آن‌ها، روی میز، کاغذی قدیمی پهن است؛ متنِ مهر با خون نوشته‌شده.

**ایتـاچی:**
«می‌دونم چی تو ذهنت می‌گذره، ساسوکه. ولی خبر کردنِ اون... خطرناک‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.»

**ساسوکه** با صدایی کوتاه، خشک، اما پر از چیزی شبیه خستگی گفت:
«خطرناک‌تر از این نیست که ببینم ناروتو هر روز ضعیف‌تر میشه.»
با انگشت به کاغذ اشاره کرد، ردِ مهرِ خون را دید. «اگر اوروچیمارو بتونه جریان خونش رو تثبیت کنه، پیوند بین ما پایدار می‌مونه. اون... تنها کسیه که تکنیکش برای این نوع انرژی تاریک جواب میده.»

ایتـاچی ابرو بالا انداخت، اما چشمانش هنوز آرام بودند.
«درسته...اون تنها کسیه که *می‌تونه کنترل کنه*، ساسوکه. ولی مگه فراموش کردی؟ هیچ‌وقت چیزی رو به تنهایی کنترل نمی‌کنه — فقط جایِ شکار رو عوض می‌کنه.»

ساسوکه سکوت کرد، نگاهش لغزید سمتِ پنجره.
نورِ ماه روی موهایش افتاده بود، چشمانش همان درخششِ سردِ همیشه را داشت. 🌒
اما درونش؟ جنگِ دو چیزِ متضاد — عشق و ترس.

در ذهنش تصویرِ ناروتو از دیشب زنده شد:
ناروتو ی لرزان، چشم‌های خیس، و صدایی که ا؟ درد ناله می‌کرد و گردنش که جای زخم داشت...

ساسوکه پلک بست.
زیرلب گفت: «چون اگه ازت می‌پرسیدم، هرگز اجازه نمی‌دادی... و من می تونم ببینم که ناروتو به خاطرِ ترس از من، در امان باشه... قبول میکنم که اون ازم بترسه ولی در عوض خودش آسیبی نبینه.»

شعله‌ی کوچکِ احساس، میانِ آن چشمانِ یخی روشن شد.
اما ایتـاچی فقط آهی کشید و گفت:
«خودت رو برای وقتی آماده کن که اون حقیقت رو بفهمه...»

ایتاچی ادامه ی صحبتش رو به زبون نیاورد و با خودش گفت [وقتی که ناروتو بفهمه خوناشام بی احساسی مثل تو چقدر دیوانه وار عاشقش شده...]

ساسوکه لبخندِ تلخ زد — از همان‌هایی که درد در تهش موج می‌زند ولی با غرور پوشانده می‌شود. 😶‍🌫️

ایتاچی با آرامش از اتاق خارج شد او نیز لبخندی ریز و شاد روی لب هایش داشت و زیر لب با خودش زمزمه کرد:
«فقط شما دوتا اونقدری لجبازید که نمی تونید قبول کنید این عشق واقعیه.»

شایدم کیکه...🎂
دیدگاه ها (۶)

این عکس منو خیلی یاد سناریو ی ماه و خورشید انداخت گفتم بزارم...

سناریو ساسونادو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط