{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سیزدهم:

**بعد از اینکه ایتاچی و سوناده از اتاق خارج شدند،** سکوتی سنگین‌تر از سرب، رویِ شانه‌هایِ ناروتو نشست. 🌫️ انگار دیوارها داشتند به سمتش هجوم می‌آوردند. ناروتو، با دست‌هایِ لرزان، گردنش را لمس کرد؛ جایی که جایِ دندان‌هایِ ساسوکه هنوز به شکلی مبهم، می‌سوخت. 🩸

او رویِ تخت نشست و پاهایش را در بغلش جمع کرد. **افکارش مثلِ طوفانی در حالِ ویران کردنِ آرامشِ نیم‌بندش بودند.** 🌪️

«چرا ساسوکه؟ چرا باید اون رو خبر کنن؟» **زیرِ لب زمزمه کرد و قطره‌اشکی از گوشه‌یِ چشمش سُر خورد.** 💧

بزرگترین دردِ ناروتو، ترس از اوروچیمارو نبود؛ **بزرگترین درد، خیانتی بود که به قلبش حس می‌کرد.** او فکر می‌کرد ساسوکه به او اعتماد دارد، فکر می‌کرد آن‌ها چیزی مشترک پیدا کرده‌اند... اما حالا؟ حالا احساس می‌کرد ساسوکه فقط او را به عنوانِ یک «منبعِ تغذیه» یا «عروسکِ آزمایشگاهی» برایِ آن مارِ خبیث می‌بیند. 🐍🎭
«اون حتی از من نپرسید... اصلاً براش مهم نبود که من چقدر از اون موجود می‌ترسم و خطرناکه...»💔

ناروتو به پنجره‌یِ بلندِ اتاق نگاه کرد. بیرون، خورشید کامل در میانِ ابرهایِ خاکستری می‌درخشد. **او به یادِ دنیایِ خودش افتاد...** جایی که خرید کردن با دوستاش و امتحانِ شیمی و مشق‌هایِ شب، بزرگترین دغدغه‌اش بودند. 🏫📓 چقدر آن دنیا، حالا دور و خیالی به نظر می‌رسید! 🌍

«خوش به حالِ بقیه...ساکورا، کیبا، شیکامارو، هیناتا، سای، و بقیه اونا تویِ دنیای بالا خوابِ افسانه‌ها رو می‌بینن، اما من... من دارم وسطِ یه افسانه که نه ولی...دارم وسطِ ی کابوسِ واقعی زندگی می‌کنم.» 😭☀️

**او اصلاً نمی‌دانست که این تصمیمِ ساسوکه، نه از سرِ بی‌رحمی، بلکه از سرِ یک عشقِ عمیق و محافظت‌کارانه است.** ساسوکه حاضر بود شیطانِ مطلق (اوروچیمارو) را به قصر بکشاند تا فقط ناروتو آسیب نبیند، اما غرورِ ساسوکه و ترسِ ناروتو، سدی بلند میانِ آن‌ها ساخته بود. 🏰⛓️

ناروتو شروع کرد به قدم زدن در اتاق. 🚶‍♂️✨️ ذهنش مدام عقب و جلو می‌رفت:

«اگه برگردم چی؟ اگه بشه برگردم به همون دنیایِ عادی... شاید دیگه هیچ‌وقت این دردِ کشنده رو تویِ سینه‌ام حس نکنم. شاید دیگه لازم نباشه که با اون خوناشام سرد و عوضی مغرور فکر کنم...» 🌙

**اما تهِ دلش، جایِ عجیبی می‌سوخت.** آیا واقعاً می‌خواست آن چشم‌هایِ سیاه و سردِ ساسوکه را دیگر نبیند؟ **حتی با وجودِ همه‌یِ این سختی‌ها، یک رشته‌یِ نامرئی، وجودِ او را به ساسوکه گره زده بود.** 🔗❤️‍🔥

ناروتو کنارِ آینه ایستاد. **تصویرِ خودش را دید؛ خسته، پریشان و غریب در دنیایی که به او تعلق نداشت.** 🪞

«من دیگه ناروتویِ سابق نیستم... من دیگه نمی‌تونم به اون دنیایِ آروم برگردم، حتی اگه راهش رو پیدا کنم... 🌑

او نمی‌دانست که هفته‌یِ آینده، با ورودِ اوروچیمارو به قلمروی خوناشام ها، قراره که پیوندی عمیق بین او و ساسوکه ایجاد شود و این کار ساسوکه برای محافظت از اوست تا دیگه مثل اتفاقی که با گرگینه هه افتاده بود تکرار نشود. **او فقط می‌دانست که در تو قصر خاندا اوچیها های خوناشام، خورشیدِ درونِ او در حالِ تاریک شدن است.** ☀️⬅️🌑
و اشتباه فکر میکرد!💔
دیدگاه ها (۱۰)

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

این عکس منو خیلی یاد سناریو ی ماه و خورشید انداخت گفتم بزارم...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️ فصل دو قسمت یازدهم...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو و ساسوکه، هر دو با...

سناریو ساسونارو:خلاصه ی داستان:توی یه دنیای عادی که مردم زند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط