{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت دوازدهم

**پس از آن انفجارِ کلامی و ضربه‌یِ سوناده، ساسوکه، با همان لبخندِ مرموزش، از اتاق خارج شد** و سایه‌یِ او در راهرو ناپدید گشت. 🚶‍♂️💨 **ناروتو، با گونه‌هایی که هنوز از عصبانیت و شاید کمی خجالت برافروخته بود،** رویِ تخت دراز کشید و نفسِ عمیقی کشید. 😮‍💨

**ایتاچی، با آن نگاهِ نافذ و آرامش،** به ناروتو خیره شد. سکوتِ اتاق، حالا سنگین‌تر از قبل شده بود و فقط صدایِ نفس‌هایِ ناروتو و ضربانِ قلبِ خودش شنیده می‌شد. 💓

«ناروتو...»ایتاچی با صدایی آرام و کمی جدی گفت.«ساسوکه رفت، اما موضوعی هست که باید بدونی. موضوعی که درباره‌اش شبِ اول، وقتی اوروچیمارو اینجا بود، صحبت شد.»🐍

ناروتو با شنیدنِ نامِ **اوروچیمارو**، ناخودآگاه بدنش منقبض شد. 🥶 **یادآوریِ آن شب، آن چهره‌یِ مارگونه، آن نگاهِ سرد و بی‌رحمش، و آن صحبت‌هایِ مبهم درباره‌یِ «پیوندِ خون»...** تمامِ موهایِ بدنش سیخ شد. 😨

«ا... اوروچیمارو؟ اون... اون از کجا می‌دونست؟» **ناروتو با صدایی لرزان پرسید.**

ایتاچی، جلوتر آمد و کنارِ تخت نشست. **نگاهش با مهربانیِ برادرانه‌اش، سعی در آرام کردنِ ناروتو داشت:**

«اوروچیمارو، قدرت‌هایِ عجیبی داره. اون از خیلی چیزها خبر داره... مخصوصاً وقتی پایِ خون و جادوهایِ باستانی در میونه باشه. دیشب، وقتی ساسوکه از خونِ تو نوشید...خب چطور بگم... یادت هست وقتی که اومده بودی اینجا درباره‌یِ یه جور «مراسمِ پیوند» صحبت کردیم؟» 🕸️

ناروتو سرش را تکان داد. **ذهنش پر از تصاویرِ مبهم بود؛ اوروچیمارو که مثل ماری وحشی بود... حرف‌هایی که در آن لحظه هیچ معنایی نداشتند.** 🐍

«اون مراسم... برایِ حفظِ تعادلِ قدرت‌ها بود. وقتی یه خونِ مقدس مثلِ خونِ تو، با خونِ یه موجودِ تاریک مثلِ ساسوکه پیوند می‌خوره، یه انرژیِ قوی و در عین حال خطرناک به وجود میاد. این انرژی، اگه درست هدایت نشه، می‌تونه هم تو رو نابود کنه، هم ساسوکه رو.» 🩸💥

**سوناده، که تا آن لحظه ساکت بود، حالا با چهره‌ای جدی اضافه کرد:**

«و دقیقاً به همین دلیله که باید این مراسم رو انجام بدیم. اوروچیمارو تنها کسیه که می‌تونه این پیوند رو کنترل کنه و اون انرژی رو به شکلی امن برایِ ساسوکه هدایت کنه. این کار، هم قدرتِ ساسوکه رو بیشتر می‌کنه، هم... به نوعی، تو رو بهش پیوند می‌زنه. نه فقط از لحاظِ فیزیکی، بلکه از لحاظِ روحی هم.» 🔗❤️‍🩹

**ترسِ وجودِ ناروتو را فرا گرفت.** او دوباره به چهره‌یِ **اوروچیمارو** فکر کرد. آن نگاهِ سرد، آن لبخندِ موذیانه، آن حسِ شومی که همیشه همراهش بود. 🐍 **یادش آمد که چطور اوروچیمارو با کنجکاویِ بیمارگونه‌ای به او نگاه کرده بود، انگار که گنجی کمیاب یافته باشد.**

«ولی... ولی من ازش می‌ترسم! اون شب... اون طور که بهم نگاه می‌کرد... حس می‌کردم می‌خواد منو بخوره! نمیخوام دیگه ببینمش... نه حداقل بعد از اونهمه اتفاقی که توی قلمروی گرگینه ها افتاد...😰»

ایتاچی، آهی کشید:

«می‌دونم که ترسناکه، ناروتو. اما چاره‌یِ دیگه‌ای نداریم. این پیوند، اگه کنترل نشه، می‌تونه عواقبِ جبران‌ناپذیری داشته باشه. ساسوکه هم از این موضوع خبر داره و خودش خواسته که اوروچیمارو رو صدا کنیم.»😥

**ناروتو با ناباوری به ایتاچی نگاه کرد.** ساسوکه... خودش خواسته بود؟ **یعنی آن بوسه، آن حرف‌ها... همه‌ش بخشی از این بازیِ پیچیده‌یِ خون و قدرت بود؟** 💔

«یعنی... یعنی باید بازم با اون مارِ لعنتی سر و کله بزنم؟» **با ناامیدی پرسید.**

سوناده، با قاطعیت گفت:

«باید، ناروتو. این تنها راهه. این مراسم، به زودی انجام می‌شه.» 🗓️

**ناروتو، با قلبی فشرده از ترس و اضطراب، به سقفِ اتاق خیره شد.** دنیایِ او، که تازه داشت رنگِ ماجراجویی و عشق به خود می‌گرفت، حالا با سایه‌یِ شومِ اوروچیمارو و ترس از آینده‌ای نامعلوم، تاریک‌تر شده بود. 🌑🐍🌙
دیدگاه ها (۱۵)

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️ فصل دو قسمت یازدهم...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو احساس کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط