ومپایر من(خون آشام من)/پارت۲۹
ومپایر من(خون آشام من)/پارت۲۹
تاکسی اوبر گرفتیم
انتظار داشتم جیمین جلو بنشیند ولی همراه من عقب نشست
همان چند باری هم که با آن خون آشام عوضی بیرون رفته بودم او جلو مینشست
ولی جیمین
او با همه فرق دارد...
وقتی هم چمدان هارا در صندوق عقب میگذارد خیلی قدرتمند به نظر میرسد
وقتی کنار من مینشیند و تاکسی راه میافتد آرام شست دستش را به روی انگشت اشاره ام میکشد
دستش نرم است
و دوست داشتنی...
به او نگاه میکنم
با چشمان تیله ای و موهای روی چشم ریخته اش...
خیلی خیلی زیباست...
به عنوان یک مرد
ولی دستم را نمیگیرد
و من این احترامش را دوست دارم.اینکه به من حق انتخاب میدهد.هیچوقت عجله نمیکند.هیچوقت زور نمیگوید.حق را همیشه به من میدهد.
وقتی به فرودگاه میرسیم میخواهم چمدان خودم را بردارم ولی او نپذیرفت.
گفتم
«اگر نذاری کار هام رو خودم انجام بدم همین الان از عذاب وجدان خودمو میندازم جلوی هواپیما»
گفت
«باید به جنتلمن بودنم عادت بکنی»
«چه از خود راضی»
و هر دو میخندیم
هر چند...
اصلا هم از خود راضی نیست
برعکس آن...
توی فرودگاه به سمت یکی از فروشگاه ها میروم و از کارمند میپرسیم بخش لباس ها کجاست.
میرویم به آنجا و خب راستش...
خیلی خیلی بیشتر از آن خرید های گران قیمت جونگ کوک به من میچسبد.او مرد من است
خودش حساب میکند
و نمیگذارد من دست به سیاه و سفید بزنم
برایم لباس انتخاب میکند
کتی کرم رنگ با چهار خانه ی قهوه ای.
و یک کفش پاشنه بلند کرم رنگ
لباس های خودم را همانجا دور میندازم
همه چیز را.
حتی گردنبند صلیب را...
سپس بدون هیچ معطلی سوار هواپیما میشویم و کم کم حرکت میکند
راستش به جیمین نگفتم که تا به حال سوار هواپیما نشده ام.
آخر... میدانید دیگر مایه ی خجالت است
من از کودکی فقیر بودم.
کودکی...
خانه!
ای وای من!
یادگاری ها...
یادم رفت بردارمشان...
بله!
(فلش بک.دیروز.۷غروب)
قبل از آمدن به خانه ی جیمین سریع به خانهی خودم رفتم
باید چیزی را از آنجا برمیداشتم
وقتی وارد خانه شده بودم سومین موزاییک از سمت دستشویی کمی لق میزد
آن زیر مخفیگاه این سال های من برای قایم کردن پول ها بود
ولی پس از این حوادث دوربین هم به آن مخفیگاه اضافه شد.
هم پول ها هم دوربین را از آن گودال برداشتم.فقط همین)
بدون هیچ لباس یا چیز دیگر
مادربزرگم را جا گذاشتم
قبر مادر و پدرم را...
راستش...
اگر این دوربین
میتواند...
ای وای...
چرا به ذهن خودم نرسیده بود
پدر و مادرم...
میتوانم به زندگی برشان گردانم!
ادامه دارد...
حیحیحی
خماریییی
شرط
۲۹لایک
۵بازنشر
تاکسی اوبر گرفتیم
انتظار داشتم جیمین جلو بنشیند ولی همراه من عقب نشست
همان چند باری هم که با آن خون آشام عوضی بیرون رفته بودم او جلو مینشست
ولی جیمین
او با همه فرق دارد...
وقتی هم چمدان هارا در صندوق عقب میگذارد خیلی قدرتمند به نظر میرسد
وقتی کنار من مینشیند و تاکسی راه میافتد آرام شست دستش را به روی انگشت اشاره ام میکشد
دستش نرم است
و دوست داشتنی...
به او نگاه میکنم
با چشمان تیله ای و موهای روی چشم ریخته اش...
خیلی خیلی زیباست...
به عنوان یک مرد
ولی دستم را نمیگیرد
و من این احترامش را دوست دارم.اینکه به من حق انتخاب میدهد.هیچوقت عجله نمیکند.هیچوقت زور نمیگوید.حق را همیشه به من میدهد.
وقتی به فرودگاه میرسیم میخواهم چمدان خودم را بردارم ولی او نپذیرفت.
گفتم
«اگر نذاری کار هام رو خودم انجام بدم همین الان از عذاب وجدان خودمو میندازم جلوی هواپیما»
گفت
«باید به جنتلمن بودنم عادت بکنی»
«چه از خود راضی»
و هر دو میخندیم
هر چند...
اصلا هم از خود راضی نیست
برعکس آن...
توی فرودگاه به سمت یکی از فروشگاه ها میروم و از کارمند میپرسیم بخش لباس ها کجاست.
میرویم به آنجا و خب راستش...
خیلی خیلی بیشتر از آن خرید های گران قیمت جونگ کوک به من میچسبد.او مرد من است
خودش حساب میکند
و نمیگذارد من دست به سیاه و سفید بزنم
برایم لباس انتخاب میکند
کتی کرم رنگ با چهار خانه ی قهوه ای.
و یک کفش پاشنه بلند کرم رنگ
لباس های خودم را همانجا دور میندازم
همه چیز را.
حتی گردنبند صلیب را...
سپس بدون هیچ معطلی سوار هواپیما میشویم و کم کم حرکت میکند
راستش به جیمین نگفتم که تا به حال سوار هواپیما نشده ام.
آخر... میدانید دیگر مایه ی خجالت است
من از کودکی فقیر بودم.
کودکی...
خانه!
ای وای من!
یادگاری ها...
یادم رفت بردارمشان...
بله!
(فلش بک.دیروز.۷غروب)
قبل از آمدن به خانه ی جیمین سریع به خانهی خودم رفتم
باید چیزی را از آنجا برمیداشتم
وقتی وارد خانه شده بودم سومین موزاییک از سمت دستشویی کمی لق میزد
آن زیر مخفیگاه این سال های من برای قایم کردن پول ها بود
ولی پس از این حوادث دوربین هم به آن مخفیگاه اضافه شد.
هم پول ها هم دوربین را از آن گودال برداشتم.فقط همین)
بدون هیچ لباس یا چیز دیگر
مادربزرگم را جا گذاشتم
قبر مادر و پدرم را...
راستش...
اگر این دوربین
میتواند...
ای وای...
چرا به ذهن خودم نرسیده بود
پدر و مادرم...
میتوانم به زندگی برشان گردانم!
ادامه دارد...
حیحیحی
خماریییی
شرط
۲۹لایک
۵بازنشر
- ۴۷۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط