خون آشام من/پارت ۲۷
خون آشام من/پارت ۲۷
اون روز توی پاساژ، جونگ کوک با اون همه کیسه خرید توی دستش، یه جورایی بامزه شده بود. نه، بذارید درست بگم. برام یه حسِ عجیبی داشت که آدمِ مغرورِ ترسناک...
وقتی برگشتیم خونه، هوا تاریک شده بود. جونگ کوک کیسهها رو گذاشت زمین و برگشت به سمتم. یه لحظه توی سکوت نگام کرد، انگار که میخواست چیزی بگه ولی نمیدونست چطور. بعد فقط گفت: «شب بخیر، یوری.»
صداش نرمتر از همیشه بود. منم گفتم: «شب بخیر، جونگ کوک.» و رفتم توی اتاقم. اون شب، توی تختِ نرمِ ابریشمی، به فکر فرو رفتم.
چند روز بعد، دیگه طاقت نیاوردم. رفتم دمِ درِ اتاقِ جونگ کوک و زدم. در رو باز کرد و با تعجب نگاهم کرد. تا حالا هیچوقت من نبودم که به سراغش برم.
«میتونیم دوباره بریم بیرون؟» پرسیدم با اون لحنِ معصومانهای که بلد بودم.
چشمهاش برق زد. با یه لبخندِ بچگانهای که کمتر کسی دیده بودش، گفت: «حتماً.»
این بار رفتیم یه کافهی دنج توی خیابونِ فرعی. یه جایِ خلوت با میزهای چوبی و گلدونهای کوچیک گل. قهوه سفارش دادیم و نشستیم کنار پنجره. من از چیزهای مسخره حرف زدم، از انیمههایی که با جیمین دیده بودم، از خونههای قدیمی که توی فیلمها دیدم، از هوای پاییزی که برگها رو زرد میکنه. جونگ کوک گوش میداد، لبخند میزد و گاهی یه چیزی میگفت که منو میخندوند. کلی خندیدیم. ولی توی دلم، یه جایِ تاریک، هنوز نقشه رو داشتم. این فقط یه نمایش بود.
چند هفته گذشت. سه ماه شده بود که دانشگاه رو ول کرده بودم و جیمین رو ندیده بودم. هر روز صبح که بیدار میشدم، به فکر اون شب توی خونهش بودم، به اون بغل کردن، به اون قولهایی که بهم داده بود. دلم تنگ شده بود براش.
یه روز، جونگ کوک اومد توی اتاقم، با همون کتِ مشکی، آماده که ببردم بیرون. ولی من روبهروش ایستادم، دستام رو گذاشتم روی کمرم و گفتم: «جونگ کوک، من اینقدر بزرگ و خانوم شدم که خودم تنهایی برم بیرون؟»
یه لحظه نگاهم کرد، انگار که داشت فکر میکرد. بعد با کمال تعجب، گفت: «باشه. برو. ولی زود برگرد.»
دلم یه ریز پرید. این همون فرصتی بود که منتظرش بودم.
توی مرکز خرید، بین جمعیت گم شدم. چند تا ویترین رو نگاه کردم تا مطمئن شدم کسی دنبالم نیست. بعد، سریع رفتم سمتِ درِ خروجیِ اضطراری. در رو زدم باز شد و زنگِ خطر به صدا دراومد، ولی من دیگه داشتم میدویدم. توی خیابون، تاکسیِ اوبر گرفتم و آدرسِ خونهی جیمین رو دادم. قلبم داشت از توی سینهام بیرون میزد.
وقتی رسیدم، زنگِ در رو زدم. جیمین در رو باز کرد. یه لحظه مات موند، انگار که داره خواب میبینه. بعد، بدون هیچ کلمهای، من رو محکم بغل کرد. بوی عطرش، گرمایِ بدنش، همون حسِ امنیتِ همیشگی.
«یوری... خدایا...» صداش گرفته بود.
منم گریه میکردم و میخندیدم همزمان. «جیمین، من فرار کردم. اومدم پیشت.»
همونجا توی راهرو، با صورتهای گریان، هم رو بغل کردیم. بعد، جیمین آروم خم شد و لبش رو گذاشت روی لبهای من. اولین بوسهمون بود. نرم، گرم، پر از تمامِ دلتنگیِ این سه ماه. وقتی از هم جدا شدیم، گونههام داغ داغ شده بود و یه ذوقِ عجیبی توی دلم پیچیده بود که تا حالا تجربه نکرده بودم. انگار که دنیا دوباره رنگی شده بود.
گفتم
«بعدا همه چیز رو بهت میگم ولی زودتر باید بریم»
گفت
«بریم؟کجا بریم؟»
گفتم
«فکز کردی دست از سرمون بر میداره؟باید زودتر فرار کنیم»
گفت
«باشه میتونم یه بلیط برای بامداد امروز یونمین بگیرم »
گفتم
«حاضر اینهمه راه برای من بری؟»
گفت
«آره همه کار برات میکنم»
و بوسه ای به پیشانیم زد،دومین بوسه
(ویو جئون جونگ کوک)
امروز به او میگویم
میدانم میدانم،دارم از او استفاده میکنم،ولی ... هنوز به یوری نگفته ام چرا اورا اینجا زندانی کرده ام
میخواهم از خون او استفاده کنم ولی...
نه به آن صورت ...
قرار نیست خودم آن را بنوشم،فعلا نمیخواهم به آن فکر کنم
تا به حال نباید میرسید؟ساعت۱۰شب است
هیونجین را صدا کردم
دستیار خون آشامم،او هم مثل خودم است
گفت«تا الان هیچ تماسی از خانوم یوری نبوده»
میدانستم
میدانستم نباید به آن دخترک بدجنس اعتماد کنم
ولی اینبار
دیگر رحم نخواهم کرد...
ادامه دارد...
شرط
۲۷لایک
۵بازنشر
🍷🪽🤍
اون روز توی پاساژ، جونگ کوک با اون همه کیسه خرید توی دستش، یه جورایی بامزه شده بود. نه، بذارید درست بگم. برام یه حسِ عجیبی داشت که آدمِ مغرورِ ترسناک...
وقتی برگشتیم خونه، هوا تاریک شده بود. جونگ کوک کیسهها رو گذاشت زمین و برگشت به سمتم. یه لحظه توی سکوت نگام کرد، انگار که میخواست چیزی بگه ولی نمیدونست چطور. بعد فقط گفت: «شب بخیر، یوری.»
صداش نرمتر از همیشه بود. منم گفتم: «شب بخیر، جونگ کوک.» و رفتم توی اتاقم. اون شب، توی تختِ نرمِ ابریشمی، به فکر فرو رفتم.
چند روز بعد، دیگه طاقت نیاوردم. رفتم دمِ درِ اتاقِ جونگ کوک و زدم. در رو باز کرد و با تعجب نگاهم کرد. تا حالا هیچوقت من نبودم که به سراغش برم.
«میتونیم دوباره بریم بیرون؟» پرسیدم با اون لحنِ معصومانهای که بلد بودم.
چشمهاش برق زد. با یه لبخندِ بچگانهای که کمتر کسی دیده بودش، گفت: «حتماً.»
این بار رفتیم یه کافهی دنج توی خیابونِ فرعی. یه جایِ خلوت با میزهای چوبی و گلدونهای کوچیک گل. قهوه سفارش دادیم و نشستیم کنار پنجره. من از چیزهای مسخره حرف زدم، از انیمههایی که با جیمین دیده بودم، از خونههای قدیمی که توی فیلمها دیدم، از هوای پاییزی که برگها رو زرد میکنه. جونگ کوک گوش میداد، لبخند میزد و گاهی یه چیزی میگفت که منو میخندوند. کلی خندیدیم. ولی توی دلم، یه جایِ تاریک، هنوز نقشه رو داشتم. این فقط یه نمایش بود.
چند هفته گذشت. سه ماه شده بود که دانشگاه رو ول کرده بودم و جیمین رو ندیده بودم. هر روز صبح که بیدار میشدم، به فکر اون شب توی خونهش بودم، به اون بغل کردن، به اون قولهایی که بهم داده بود. دلم تنگ شده بود براش.
یه روز، جونگ کوک اومد توی اتاقم، با همون کتِ مشکی، آماده که ببردم بیرون. ولی من روبهروش ایستادم، دستام رو گذاشتم روی کمرم و گفتم: «جونگ کوک، من اینقدر بزرگ و خانوم شدم که خودم تنهایی برم بیرون؟»
یه لحظه نگاهم کرد، انگار که داشت فکر میکرد. بعد با کمال تعجب، گفت: «باشه. برو. ولی زود برگرد.»
دلم یه ریز پرید. این همون فرصتی بود که منتظرش بودم.
توی مرکز خرید، بین جمعیت گم شدم. چند تا ویترین رو نگاه کردم تا مطمئن شدم کسی دنبالم نیست. بعد، سریع رفتم سمتِ درِ خروجیِ اضطراری. در رو زدم باز شد و زنگِ خطر به صدا دراومد، ولی من دیگه داشتم میدویدم. توی خیابون، تاکسیِ اوبر گرفتم و آدرسِ خونهی جیمین رو دادم. قلبم داشت از توی سینهام بیرون میزد.
وقتی رسیدم، زنگِ در رو زدم. جیمین در رو باز کرد. یه لحظه مات موند، انگار که داره خواب میبینه. بعد، بدون هیچ کلمهای، من رو محکم بغل کرد. بوی عطرش، گرمایِ بدنش، همون حسِ امنیتِ همیشگی.
«یوری... خدایا...» صداش گرفته بود.
منم گریه میکردم و میخندیدم همزمان. «جیمین، من فرار کردم. اومدم پیشت.»
همونجا توی راهرو، با صورتهای گریان، هم رو بغل کردیم. بعد، جیمین آروم خم شد و لبش رو گذاشت روی لبهای من. اولین بوسهمون بود. نرم، گرم، پر از تمامِ دلتنگیِ این سه ماه. وقتی از هم جدا شدیم، گونههام داغ داغ شده بود و یه ذوقِ عجیبی توی دلم پیچیده بود که تا حالا تجربه نکرده بودم. انگار که دنیا دوباره رنگی شده بود.
گفتم
«بعدا همه چیز رو بهت میگم ولی زودتر باید بریم»
گفت
«بریم؟کجا بریم؟»
گفتم
«فکز کردی دست از سرمون بر میداره؟باید زودتر فرار کنیم»
گفت
«باشه میتونم یه بلیط برای بامداد امروز یونمین بگیرم »
گفتم
«حاضر اینهمه راه برای من بری؟»
گفت
«آره همه کار برات میکنم»
و بوسه ای به پیشانیم زد،دومین بوسه
(ویو جئون جونگ کوک)
امروز به او میگویم
میدانم میدانم،دارم از او استفاده میکنم،ولی ... هنوز به یوری نگفته ام چرا اورا اینجا زندانی کرده ام
میخواهم از خون او استفاده کنم ولی...
نه به آن صورت ...
قرار نیست خودم آن را بنوشم،فعلا نمیخواهم به آن فکر کنم
تا به حال نباید میرسید؟ساعت۱۰شب است
هیونجین را صدا کردم
دستیار خون آشامم،او هم مثل خودم است
گفت«تا الان هیچ تماسی از خانوم یوری نبوده»
میدانستم
میدانستم نباید به آن دخترک بدجنس اعتماد کنم
ولی اینبار
دیگر رحم نخواهم کرد...
ادامه دارد...
شرط
۲۷لایک
۵بازنشر
🍷🪽🤍
- ۴۰۸
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط